ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ روز پیش

تبعیدخانه‌ام را خودم می برم. (تجربه من از اسکیزوفرنی؛ قسمت بیست و سوم)

من خودم را از ذهنم تبعید کرده‌ام؛ نه با خشم و نه با شتاب، بلکه با آرامشی که فقط آدم‌هایی بلدند به آن اعتماد کنند که می‌دانند ماندن خطرناک‌تر از رفتن است. این تصمیم، ناگهانی نبود. مدتی طول کشید تا بفهمم هر بار که به آن خودِ واقعی نزدیک می‌شوم، چیزی در من آماده‌ی فروپاشی‌ست، و من دیگر توان جمع‌کردن تکه‌های تکراری را ندارم.

اینجا هنوز ذهن است، اما ذهنِ بی‌مرکز. افکار می‌آیند و قبل از آنکه بدانند چه هستند، کمی مکث می‌کنند؛ بعد تصمیم می‌گیرند لباس خاطره بپوشند یا توهم، و اغلب میان این دو گیر می‌افتند. بعضی چیزها آن‌قدر واقعی‌اند که نمی‌شود بهشان اعتماد کرد، و بعضی چیزها واضحاً ساختگی‌اند، اما آن‌قدر آشنا که نمی‌توانم انکارشان کنم. این تبعید، بیشتر از آنکه رفتن باشد، نرفتنِ آگاهانه است. من همان‌جای قبلی ایستاده‌ام، فقط تصمیم گرفته‌ام به خودم پاسخ ندهم. سؤال‌ها شکل می‌گیرند، جمله می‌شوند، اما پیش از کامل شدن رها می‌شوند؛ مثل نامه‌هایی که هرگز فرستاده نمی‌شوند، چون رسیدنشان از گم‌شدنشان خطرناک‌تر است.

من فاصله را حفظ می‌کنم؛ نه فقط با دیگران، بلکه با خودی که زمانی درونم زندگی می‌کرد و حالا از دور نگاه می‌کند. او بیش از حد شبیه من است و همین شباهت، دلیل تبعید است. اگر نزدیک شوم، مرزی که ساخته‌ام فرو می‌ریزد و دوباره مجبور می‌شوم همان باشم که همیشه از من انتظار می‌رفت، با تمام وزن، توضیح، و انسجام اجباری‌اش. در این فاصله، چیزهایی برایم واقعی می‌شوند که قبلاً حتی حسابشان نمی‌کردم؛ لرزشی مبهم در فکر، مکالمه‌ای که مطمئن نیستم با خودم بوده یا با تصویری از من. مرز مشخصی نیست. فقط می‌فهمم بعضی لحظه‌ها بیش از حد واضح‌اند و همین وضوح، آن‌ها را شبیه دروغ می‌کند.

من از خودِ واقعی‌ام نمی‌ترسم؛ از پافشاری‌اش می‌ترسم. از اینکه همیشه می‌خواهد معنا بسازد، توضیح بدهد، و هر شکافی را پر کند. این نسخه‌ی تبعیدی، یاد گرفته بعضی خلأها را دست‌نخورده بگذارد؛ نه از سر خرد، بلکه از سر خستگی. خستگی از کامل‌بودنی که همیشه شکست خودش را پنهان می‌کرد. زمان اینجا رفتار عجیبی دارد. نه جلو می‌رود، نه عقب؛ فقط روی خودش تا می‌شود. گاهی حس می‌کنم مدت‌هاست در این وضعیت بوده‌ام و گاهی شک می‌کنم اصلاً شروعی در کار بوده یا نه. شاید من همیشه در حال رفتن بوده‌ام و فقط نامش را تازه یاد گرفته‌ام.

کم‌کم تشخیص اینکه کدام فکر از آنِ خودِ قدیمی‌ست و کدام محصول این تبعید، سخت‌تر می‌شود. صداها در هم حل می‌شوند. حتی مخالفت هم دیگر نشانه‌ی تمایز نیست. گاهی به این نتیجه می‌رسم که هذیان، نه یک فروپاشی، بلکه توافقی نانوشته است؛ راهی برای هم‌زیستیِ دو نسخه بدون برخورد مستقیم.

می‌دانم این وضعیت ابدی نیست، اما عجله‌ای برای پایانش ندارم. این تبعید، اگرچه ناپایدار است، فعلاً تنها جایی‌ست که مجبور نیستم یکی باشم. نه بازگشتی در کار است و نه فراری کامل؛ فقط فاصله‌ای میان من و خودم که هنوز اسمش را پیدا نکرده‌ام، و شاید هرگز هم پیدا نکنم.

تبعیداسکیزوفرنی
۸
۷
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید