ویرگول
ورودثبت نام
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژادمبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
خواندن ۵ دقیقه·۶ ماه پیش

صرف صبحانه با اسکیزوفرنی (تجربه‌ی من از اسکیزوفرنی؛ قسمت بیست و دوم)

ساعت نه صبح، سه شنبه:

بالاخره پیدایش شد. بعد از سه روز ناپدید شدن، برگشت. کار همیشگی اش بود. برای چند روز، بی آن که به کسی خبر بدهد، غیبش می زد و باز هم بدون این که به کسی خبر بدهد پیدایش می شد.

امروز صبح بود که به خانه برگشت. تنها پشت میز صبحانه نشسته بودم و تکه ای پنیر را روی نان می مالیدم. بخار چای تازه دم داخل فنجان به طرز عجیبی نسبت به قبل زیاد بود. شاید هم نبود و امروز بدون دلیل خاصی توجه ام بهش جلب شده بود. آه بلندی کشید، دستانش را به کمرش زد و روزنامه ی امروز را که سر راهش خریده بود روی میز پرت کرد. روزنامه سُر خورد و تا نزدیکی های فنجان چای آمد. بدون توجه به خودنمایی های او همچنان به مالیدن پنیر روی نان ادامه دادم. صدایش را شنیدم که طلبکارانه گفت:

- روزنامه رو بخون.

+ قبلا خوندم.

- مالِ امروزه. کِی وقت کردی بخونی؟

+ از سایت روزنامه.

- این یه روزنامه ی دیگه ست.

+ همشون یه چیزی رو می گن. فقط با مدل های مختلف می نویسن که آدم خیال کنه خبرش جدیده.

چشمانش را تو حدقه اش چرخاند و سرش را کج کرد و با لحنی که سعی می کرد التماسِ صدایش را مخفی کند، گفت:

- پس لااقل پخش اجتماعی یا چه می دونم، بخش فرهنگ و هنرش رو بخون.

+ که چی بشه؟

- که یکم اجتماعی تر و با فرهنگ تر بشی.

+ به اندازه ای که لازم دارم اجتماعی هستم. مثلا به جای این که دنبال خودپرداز خالی بگردم و کلی راه برم، می رم توی صف و داخل اجتماع قرار می گیرم.

- بافرهنگ چی؟ هستی؟

+ البته که هستم. مثلا رسید خریدمو مچاله می کنم و تو مغازه طرف میندازم زمین و وقتی یارو مغازه اش رو جارو کرد، رسید من رو هم میندازه تو آشغالدونی. اینجوری دیگه رو زمین آشغال نریختم.

آمد جلو. صندلی کناری ام را بیرون کشید و با بی‌قیدی خودش را روی آن انداخت. آرنجش را به پشت صندلی تکیه داد و با انگشتانِ دست دیگرش روی میز ضرب گرفت. بالاخره مطمئن شدم که مالیدن پنیر روی نان موفقیت آمیز بوده و روی همه ی قسمت های نان پنیر هست. گازی به لقمه ام زدم و مستقیم به رو به رو خیره شدم. از گوش چشمم می توانستم او را ببینم که به من زل زده است و زیر لب نچ نچ می کند. دوباره آه عمیقی می کشد و می گوید:

- هنر چی؟ لابد به اندازه کافی هنرمند هستی که احتیاجی به اخبار هنری نداشته باشی؟!

+ اوه نه. اونقدر هنرمند نیستم که خبر پاشیدن یه سطل رنگ روی بوم منقلبم کنه.

- دست بردار. تو نمی فهمی. وگرنه مهمه که چه رنگی رو بپاشن روی بوم.

+ جداً؟ پس نوع سطل رنگ هم مهمه. اگه سطل پلاستیکی باشه، یعنی حمایت از قشر پلاستیکی؟

- چجوری می تونی اینقدر چرند بگی؟

+ نه باور کن. من هنرمندم. مثلا ببین چقدر یکدست پنیر رو روی نون مالیدم. دقیقا مثل همون بوم رنگ پاشی شده.

و لقمه ی گاز زده ام را به سمتش گرفتم. دستش را از پشتی صندلی برداشت و هر دو آرنجش را روی میز عمود گذاشت. چانه اش را روی کفِ یکی از دستاش گذاشت و با علاقه به صبحانه ی محقرم نگاه کرد. زیر نگاهش معذب شده بودم. دست از جویدن لقمه‌ام برداشتم و در حالیکه سعی می کردم خمیر نیمه جویده از نان و پنیر را قورت بدهم چانه اش را از روی دستش برداشت و سرش را جایگزین چانه اش کرد. انگار که تمام مصیبت های عالم را روی دوشش گذاشته بود و به خانه آمده بود. چای سرد شده بود. نمی خواستم چایم را عوض کنم. چون مجبور می شدم از جایم بلند شوم و من از جای خالی ام وحشت دارم. با یک جرعه چای را بلعیدم. تغییری نکرده بود. هنوز در همان حالت نشسته بود. دست دراز کردم تا تکه‌ی نان دیگری بردارم که ناگهان سرش را بالا آورد و به چشمانم نگاه کرد. از نگاهش، از چشمان خون گرفته اش، از رنگ زرد چهره اش ترسیدم. انگار که صورتش بوم نقاشی بود و سطلی از رنگ زرد رویش پاشیده بودند. با حرص گفت:

- تو اصلا به من توجهی نمی کنی. من دوستتم. مثل بقیه ی دوستات.

+ من هیچ دوستی ندارم.

- داری. تو من رو داری. ما رو داری. ما کنارتیم و جای خالی بقیه رو برات پُر می کنیم.

سکوت کردم. شاید راست می گفت. باید خوش‌بین باشم. این همان چیزی است که دکتر گفته بود. "خوش‌بین باش." و تصمیم گرفتم که خوش‌بین باشم. برای همین سرم را کج کردم و به چشمانش که رگ های ریز و قرمز داشت نگاه کردم و گفتم:

+ باشه. با تو دوست میشم. با بقیه ای که گفتی هم دوست میشم. خب... خوشحالم بالاخره من هم شاید اجتماعی‌ی‌ی‌ی‌ی...

خواهرم آمد و مثل هر روز صبح بخیر شاداب و باطراوتی گفت. دهانم به خاطر حرف "ی" کش آمده بود و شنیدم که خواهرم گفت: 《دهنت چرا کش اومده؟!》‌ادامه دادم" 《ییییییی... آخیش.》 خواهرم خندید. وانمود کرده بودم که داشتم خمیازه می کشیدم و سعی کرده بودم دهانم بسته باشد که نشد و دهانم از دو طرف کش آمد. برای خواهرم توضیح دادم و او دوباره خندید و روی صندلی کنارم نشست. روی صندلی نشستنِ او یعنی نشستن روی کسی که فقط چند دقیقه ی قبل با او پیوند دوستی بسته بودم؛ با او و بقیه.

خواهرم با دوست جدیدم در هم ادغام شده بودند. از ورای پوست سفید خواهرم، صورت زردگون دوستم را می دیدم که به من لبخند می زد. دستان خواهرم روی میز و دستان دوستم روی پاهایش قرار داشت. وحستناک بود. انگار که خواهرم چهار دست داشت. نمی دانم خواهرم بود یا دوستم که گفت چایی داریم؟ و نمی دانم این من بودم که با صدای بلند جواب دادم یا ارواحی در سرم بودند که گفتند آره برات چایی می ریزم.

صدای مادرم را شنیدم که گفت:《باز دوباره روزنامه خریدی؟》

اسکیزوفرنیروزنامه
۴۱
۲۴
بیتا حسینی نژاد
بیتا حسینی نژاد
مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید