
آهنگی در نهانخانهٔ جانم مأوا دارد که نه از رهگذر گوش بر من وارد شده و نه از خزانهٔ خاطره سر برآورده، بلکه چنان مینماید که از ازل، در کمینِ لحظهای بوده است که من از خویشتن غافل شوم و راه عبورش را بگشایم، نغمهای بینام و نشان که نه مبدأش دانسته است و نه منتهایش، و هرچه در پیِ تبارش میکاوم، جز سکوتی دیرپا و وقاری فرسوده نمییابم، سکوتی که گویی از سرِ دانایی، لب فروبسته است.
این آهنگ نه با بانگ و نه با هیاهو، که با وسوسهای نرم و لغزان رخ مینماید، وسوسهای که لبها را بیاستیذانِ خرد به حرکت میآورد و زبان را به بازگفتِ آوایی میکشاند که هرگز تعلیم ندیده، و من، با آنکه نیک میدانم گفتهاند التفات مکن، اعتنا مبر، و دل به چنین جلوههای بیاجازه مسپار، باز خویشتن را در حال زمزمه مییابم، زمزمهای نه از سرِ طغیان، که از بابِ تسلیمِ محتاط و حرمتگذار.
در شگفتم از آنکه این نغمه، با همهٔ بیریشگیِ ظاهریاش، نظمی استوار و آیینی نهفته در خود دارد، چنانکه گویی در لوحی نامرئی کتابت شده و اکنون فقط خوانده میشود، و هر بار که تکرارش میکنم، اجزای پراکندهٔ درونم را به محاذات تازهای میکشاند، همچون قبلهنمایی که ناگهان جهت راستین را بازمیشناساند و آدمی درمییابد که سالیان، اندکی کژ ایستاده بوده است.
میدانم که چنین زیباییای بیخراج نمیماند، زیرا هر آوا که بیدعوت در جان فرود آید، باجِ خود را طلب خواهد کرد، خواه از جنسِ خوابهای بریده، خواه از جنسِ خاموشیهای ممتد، یا حتی از جنسِ فاصله گرفتن از واقعیتی که جماعت بر صحت آن همداستان شدهاند، و با این همه، چگونه میتوان از چیزی چشم فروبست که اینچنین استادانه، بیادعا و بیهیاهو، آدمی را به یادِ خویشتنِ مغفول و مدفونش میاندازد. گاه در دلم میافتد که این آهنگ، بازماندهایست از روزگاری که صدا هنوز به محاکمهٔ معنا کشیده نمیشد و واژه ناچار نبود دلیلِ بودنش را عرضه کند، روزگاری که حسن، خود، حجتِ خویش بود و دل پیش از عقل فرمان میراند، و شاید از همین روست که هرچه بیشتر در پیِ طردش میکوشم، استوارتر و صیقلیتر رخ مینماید، چنانکه آب، هرچه فشردهتر شود، راه خود را مصممتر میجوید.
آنگاه که زیر لب با آن همصدا میشوم، نه دیواری فرو میریزد و نه عالمی برهم میخورد، اما در این همنواییِ خفیف، چیزی از من به آهستگی نقل مکان میکند، گویی پارهای از وجودم، بیهیچ هیاهو، به آنسوی پردهای نادیدنی کوچ میکند و مرا با آگاهیای مبهم تنها میگذارد، آگاهیای که نجوا میکند این نقصان، از آن دست کاستیهاست که سزاوارِ تجربه است.
پس اگر ناچار باشم میان حکمِ عقلِ مصلحتاندیش و کششِ دلِ مسحور یکی را برگزینم، بگذار اینبار دل، با تمام کهنگیِ نجیب و سادگیِ دیرینش، پیشدستی کند، چرا که برخی نغمهها نه برای شنیده شدن، بلکه برای زیسته شدن آفریده شدهاند، و من، هرچند نیک میدانم که نباید، باز باور دارم این آهنگِ بیاصل و نسب، به تمامی، آنقدر دلآویز است که میارزد.