نمیدونم چی داره میگذره… ولی میدونم خواب نیستم
سلام دوست ناشناس.
امروز با قطعیت حرف نمیزنم.
توی بهتم.
توی یه سردرگمی عجیب.
نه اون سردرگمیِ آدمایی که هیچچی نمیفهمن.
سردرگمیِ وقتی که زیادی چیز دیدی.
قبلاً فکر میکردم وقتی بیدار شی،
همهچی واضح میشه.
نشد.
هرچی بیشتر دیدم،
مرز بین درست و غلط مبهمتر شد.
آدمها پیچیدهتر شدن.
خودم ساکتتر شدم.
انگار پرده کنار رفته،
ولی تصویر واضح نیست.
فقط میدونم یه چیزایی فیکه.
یه چیزایی جور درنمیاد.
یه چیزایی اونطور که نشون میدن نیست.
ولی هنوز نمیدونم تصویر کامل چیه.
و این مرحله خطرناکترینه.
چون اینجا خیلیها برمیگردن عقب.
برمیگردن به جوابهای آماده.
به توضیحهای ساده.
به همون خوابی که قبلاً داشتن.
فقط برای اینکه این حس گیجی تموم شه.
ولی شاید این گیجی نشونه راه اشتباه نیست.
نشونه اینه که مغزت دیگه نسخه ساده دنیا رو قبول نمیکنه.
شاید رشد همیشه با وضوح شروع نشه.
با فروپاشی شروع شه.
فروپاشی تصویر قبلی از دنیا.
از آدما.
از خودت.
من هنوز مطمئن نیستم چی درسته.
ولی مطمئنم چی دروغ بود.
و گاهی
این تنها چیزییه که برای ادامه دادن لازمه.
من ساکتم.
نه چون چیزی برای گفتن ندارم.
چون دارم دوباره همهچی رو از اول کنار هم میچینم.
آروم.
بدون عجله.
بدون نسخه آماده.
اگه تو هم توی این مرحلهای،
اونجایی که همهچی مبهمه
ولی میدونی دیگه مثل قبل نیستی…
شاید خراب نشدی.
شاید فقط داری از نو ساخته میشی.