
سریال Beef رو چند سال پیش دیدم. همه چیز در خاطرم باقی مونده. هفتهی پیش که دیدم موضوع درس بچهها Anger و road rage هست، پیشنهاد دادم همه قبل از کلاس این مینی سریال رو ببینن. بهونهای شد تا من هم دوباره تماشاش کنم. شخصیت مرد میگه: «از همه چی خسته شدم! همه مردم به هم لبخند میزنن. مودب و مهربونن. انگار نمیدونیم همهی اینا ژست و قیافهست.» و پشت سر هم فحش میده، عصبانیه و با همه دعوا میگیره چون از این «بزک دوروریی» خسته شده.
حالا منم چنین حسی در خودم دارم. میل به این که آزادانه عصبانیتم رو بروز بدم. دست از تجملات و تعارفات بردارم و به جای لبخندهای گشاده به مردمی که ازشون خوشم نمیاد، چشمی تاب بدم و وسط مکالمهای پر تملق، راهم رو کج کنم برم. با یکی دعوا بگیرم و داد بزنم، بدون این که گریهم بگیره. حالم شبیه حال زن و مرد سریال Beefـه. خسته از همه چیز و عصبی. از چرخهی بیانتهای دویدن و نرسیدن. از مملکتی که هیچ راه فراری ازش ندارم و از این خفقانی که اطرافم رو گرفته. خشم احساس محترمیه. قوی، قرمز و بلند. خشم وقتی حس میشه که چیزی سرِ جاش نباشه. کسی بهت بیاحترامی کرده باشه. بیعدالتی دیده باشی. به حقت نرسیده باشی. این جاسن که خشم وارد میشه تا اوضاع رو با روش خودش درست کنه. اما روشِ خودش چیزی نیست که بیخطر باشه.
اما گاهی آدم نیاز داره مثل یک سایکوپث، هیچ توجهی به انتهای ماجرا نداشته باشه و در موج زمان غلت بخوره. نیازه داره داد بزنه، چیزی پرت کنه و مقداری فحش بده تا آروم بگیره. نیاز داره شخصیتی باشه از سریال Beef، بازندهای که بیعدالتی دیده و حالا عصبانیه.