
دریا احساساتیاش میکرد؛ نه فقط دریا، حتی شیارِ صدفها و تماشایِ غروب...🐚
یکبار از او پرسیدم: چرا؟
و جواب داد:
«چون میدانم روزی میرسد که دیگر فرصتِ دیدن و حس کردنشان را ندارم. این ناپایداریِ زیباییها، در آنِ واحد هم شادی در وجودم تزریق میکند و هم غمی عجیب به دلم میریزد...»
آن روز لبِ دریا، اسمی برای این حالِ عجیب پیدا کردیم:
✨ «اشـکِ حـیـات» ✨
گریهای که نه از غم است و نه از شوق؛
بلکه نشان میدهد بابتِ لحظهیِ اکنون و نفس کشیدنت قدردانی.
لحظهای که سیاه و سفیدِ زندگی را در کنار هم میپذیری...
لحظهای باشکوه!