۴ سال تلاش کردم تا نرسم ب این نقطه ای که بگم دیگه نمیشه. دیگه توان ندارم. هر چی داد میزنم که دیگه توان ندارم، صدام شنیداری نداره. شایدم چون داد هام توی چشمامه. نه صدایی از گلوم.
انسانی از نسلی خسته، وابسته و معتاد به گوشی توی دست، دور از ارزوهاش، تلاش های بی نتیجه، خستگی هایی که بین راه تصور میکنه شاید واقعا اینبار همراهی داشته باشم. ولی انگار بی فایده هست.
۳ سال فقط طول کشید تا قبول کنمکه پایان همهچیز خوبه،اگه بد بود بدونمپایانش نیست.
حالم اصلا خوب نیست. مغزم دیگه ب زندگی عادی عادت نداره و داعم تصور میکنه توی خطره. استرس ریشه ب ریشه، عصب ب عصب، نورون ب نورون با من آمیخته شده.
حالم از داد های پدرم، از مظلوم بازی ها و مادر بودن مادرم بهم میخوره.
توی شیشه های مترو به خودمنگاه میکنم و خودمو با بقیه ی دوستام که هر کدوم ب جایی رسیدن مقایسه میکنم.
از پله های مترو میام بالا، مقنعه ام رو میکشم جلو و از خودم میپرسم چقدر این من،مننیستم.
چاله ای عمیق میکنم، آرزوهامو یواش یواش، ب ارومی خاک میکنم.
نمیخوام بیشتر از اینزخمی شن. از مامانم دیگه دوری میکنم چون حس میکنم دیگه نمیکشم. از پدرم هم. امروز، تمام روز با خشمی ک پنهانش میکردم قدم میزدم. دستامو مشت میکردم تا به کسی مشت نزدم. دوستشون دارم ولی خسته ام. مثل یه سم، دارن همه جای بدنم نفوذ میکنن و من امشب با تموم وجودم حس کردم چقدر نمیخوام که باشم. کاری به بود و نبود اونا ندارم. من نمیخوام باشم.
توی خیابون راه میرم، آدما رو نگاه میکنم.
خسته تر از همیشه. این دو روز اینقدر از درون ناتوان بودم که فقط خوابیدم. خوابیدم و با خودم حرف زدم. ساعت ها با خودم حرف زدم. از خودم پرسیدم چیکارکنم. چیو درستکنم. اول چیو درست کنم. کدوم سمت برم. از کی کمک بگیرم. ساعت ها از حرف زدن با خودم لذت بردم. گاهی وقتا داستان زندگیمو گم میکنم. خودمو توی داستانم گم میکنم. شبا میخوابم، چشمامو روی هم فشار میدم و تصور میکنم که تو یه دنیای دیگم. اوندنیای ساختگی واقعی نیست و من درد میکشم.
مَن از مَن بودن خودم.
میدونی چی بیشتر از همه منو ناراحت میکنه؟! اینکه مغزم، مغز عزیزم. مغز دوست داشتنی من دیگه عادی نیست. دائم توی حالت دفاعی هست. دائم تصور میکنه الان ممکنه ی اتفاق بیافته. التماس های خودم ب خودم بی فایده هست.
نیم ساعت پیش، از شدت فشاری که روی مغزم تصور میکردم، برای اینکه فقط جلوی خودمو بگیرم که خودزنی نکنم، دستامو توی دسته ی مبل فشار دادم.
گلوم از اینکه تلاش میکردم اینقدر صدامو پایین نگهداره خستست.
مندیگه هیچی نمیخوام. بچه تر ک بودم و تازگی هاش، عاشق فیلم و سریال شده بودم. همیشه از زندگی عادیم بدم میومد. با خودممیگفتم کاشکی منم مثل فیلما بودم. بیا! خوبت شد؟! الان مثل فیلما زندگی کردی؟
الان خوشحالی؟ راضی شدی؟
آخرین باری که شب خوشحال خوابیدی کی بود؟! بگو دیگه. بگو.
آخرین باری که بدوناسترس صبح خوابیدی کی بود؟ بگو؟
از خود اول خرداد تا ب امروز ، هر روز صبح بدون استثنا با صدای بلند بابا داری بیدار میشی و تصور میکنی چی میشد اگه فقط چیزایی ک میبینن رو نادیده بگیرن. چی میشد اگه آدما ی باز از خودشون بپرسن ک من ناراحتم؟ باشه . ولی کس دیگه ای رو حق ندارم ناراحت کنم.
چی میشد اگه احترام رو توی خونه میدیدی و از حس عذاب وجدان اینقدر اذیت نمیشدی.
ب طرز حیرت آوری واقعا خستم. اینقدر خستم که حتی ایده ای ندارم که چیکار کنم.
دوباره چطوری پاشم. اینبار دیگه چطوری پاشم. چطوری پاشم من.
چرا دیگه اسمون آبی نیست؟ خیلی وقت بود گریه نکرده بودم. این هفته ی اخیر از خودم میپرسیدم که امکان داره این هفته ی جایی از خستگی بشینی زمین. میتونی پاشی بعدش؟ و جوابی نداشتم برای خودم.
ب زندگی عادی آدم ها نگاه میکنم و از خودممیپرسم منم میخوام مثل بقیه باشم. ولی بی فایده هست. گیر کردی تو یه دایره بلوبری.
میدونید من برای آدما گریهنمیکنم. من برای خودم گریه میکنم. برایاینکه حس میکنمدیگه ب اینجام رسیده.
میرم و یه روزی که خودمو دوست داشتم برمیگردم. یه روزی ک حس نکنم اینقدر حالم از خودم بهم میخوره. ی روزی که زندگیم اینقدر گیر نباشه و خسته نباشم. ی روزی ک مغزم حالش بهتر باشه.
من نمیخوام خوشحال باشم.میدونم خوشحالی برای هدف نیست. خوشحالی برای لحظه ب لحظه ی زندگیه. من لحظه هارو دوست دارم ولی اینقدر هم ازشون خسته هستم ک اگه بتونم برای همیشه برم.
کاشکی بتونم برای همیشه برم
امشب کلمه ی نتونستن، نخواستن، نشدن هستم. امشب تمام ن ها هستم.