جلوی پنجره وایسادم و نخ سوم سیگار رو بینانگشتام جا ب جا میکنم. حس میکنم اتاق بوی دود گرفته ولی کاری نمیتونم بکنم. میخوام تا صبح ب دودش نگاه کنم. دهنم میسوزه و ته گلوم تلخه.
گریم نمیاد. خیلی وقته که گریه ام نمیاد. تلاش میکنم، درو اتاقو بهم میکوبم، با عصبانیت با همه حرف میزنم. گریم نمیاد.
پاکتش خیلی وقت بود که ته کیفم خاک میخورد. نفس کم میآوردم توی ورزش. فکر کردم شاید بهتر باشه بزارمش کنار. امشب دیدم نفسم همینجوری هم خیلی وقته بالا نمیاد.
چرا دروغ. میترسم چاووشی بزارم و گریم بگیره. نمیخوام گریه کنم. چشمام رو چرا خراب کنم. چرا صورتم رو پریشون کنم برای یکی دیگه. ریه ام رو نابود میکنم.
قبل از این جریانات ب دوستممیگفتم اگه ی موقع شکست بخورم چطوری کنار بیام باهاش؟ میگفت به تهش فکر نکن.
امروز من شکست خوردم. ب تهش فکر نکرده بودم. سیگار رو بینانگشتام میچرخونم و فکر میکنم چقدر احتمال داره مامانم بوی دودش رو بفهمه.
چشمام میسوزه. اعتمادم نابود شده و من نمیتونم حرفی بزنم یا کاری کنم.
این تیکه ی آهنگ مهیار ک میگفت تو باید پشت من باشی، حالا که رو به روم همن!
هی تو سرم تکرار میشه.
دیگه نمیخوام دختر خوبی باشم. دخترخوب؟ حتینمیخوام آدم خوبی باشم.
واقعا نمیخوام دیگه حواسم باشه. بهای چیو دارم میدم. گاهی فکر میکنم اگه ۴۰ سالم بود و ی کار بد توی ۲۰ سالگی کرده بودم حالا اینکه عذاب بکشم منطقی میشد برام. امروز ۲۲ سالمه و من حتی نمیدونم دارم چیو تجربه میکنم که اینقدر مزخرفه.
نمیفهمم چه درسی دارممیگیرم. اعتماد؟ شناختن ادما؟ مگه کم گرگ دیدیم تو جامعه؟ مگهکمجایی پا گذاشتیم و فهمیدیم پس دختر بودن این شکلیه.
پس چیو دارم یاد میگیرم دوباره. درس هارو ک پاس کردم. چیو دارم دوره میکنم.
گاهی تعجب میکنم. میگمخدایا جدی؟
گریه نمیکنمچون تصور میکنم ارزش چشمام خیلی بیشتره.
نمیدونم خودمو دیگه توی چی خفه کنم که حواسم پرت باشه. حواسم پرته هااا. ولی از اینکه داعم باید حواسم رو پرت کنم خسته شدم.
اشکالی نداره. عوضش چشمام پف نداره.
حرفام ب آخر خط رسیده. توصیف کلمه ی درد میون این همه شکست جالب نیست. دیگه دارم چرت و پرت مینویسم. نمیدونم امشب تا کی بیدارم. شبتون بخیر ولی.