شجاع بی مبالات، بی باکِ احمق
کسی که بدون فکر و تأمل و عاقبت اندیشی دست به کار خطرناکی می زند
اینو حمید گفته. حمید کیه؟ نمیشناسمش. توی سایت های لغتنامه معنی لغت کله خر رو نوشته بود.
بی باک احمق!
انگار دارم زندگی رو بالا میارم. زندگی؟! بله. این روزها زندگیست. ولی چیو بالا میارم؟ استرس رو؟ نمیدونم. حسودی میکنم؟ اره. ب کسایی که دارن بدون فکر و استرس های خاصی زندگی میکنن حسودی میکنم. تنهایی شطرنج بازی میکنم و سعی میکنم خودم، خودم رو شکست بدم.
روزها پشت میز با خودکار بیک توی دستم، کنار تیکه کاغذهای دورم، دوز بازی میکنم. باید سعی کنم خودم، خودم رو شکست بدم.
گاهی دوست دارم جلوی مامان بزنم زیر گریه. بگم مامان بیا مشکلاتم رو حل کن. بیا مثل بچگی هام، از دستم بگیر چایی رو، بگو من شیرینش میکنم تو برو بشین.
ی روزایی دنبال وقت هستم که برم ی گوشه و گریه کنم. اولش که گریه میکنی با تمام وجود کل اون حسی رو که جمع کردی در طول روز، میریزی بیرون.
یه دقیقه ک میگذره میبینی گریه جواب هیچی نیست. اشکاتو پاک میکنی و پا میشی. روز از نو، روزی از نو.
روزا سرمو میگیرم ب سمت آسمون و گاهی میگم اگه خدایی هست، من درسهام رو گرفتم. بلد شدم دیگه. واقعا بلد شدم. بیا و همه چیو خودت درست کن. مگه نمیگی تو تلاش کن نتیجه میبینی. داداش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂.
حس میکنم نقش من داره توی این دنیا تموم میشه و بخاطر همین دیگه هیچی جلو نمیره. هیچی.
میخوام برای خواهرم گریه کنم و بگم ببین. تو بردی. من دیونه ام. بیا تو کمک کن ولی خب اون چیکار میتونه بکنه.
برای کی گریه کنم، برای هیچکس. برای عسل گریه میکنم
عسل عروسک بچگی هام هست. ی خرس قهوه ای و زرد. بهش میگم عسل چون فکر میکنم خرس ها عسل دوست دارن. عسل چسب چشمهاش شُل شده. تیکه ی نمد کوچولویی روی لبش داره. انگار همیشه میخنده. ی روزایی ک بالشت دور و برم نیست عسل رو میزارم زیر سرم.
روزایی ک از خونه میرم بیرون از مامانم میخوام چون توی خونه نیستم تو اتاقم نره. گاهی وقتا حواسم نیست و چیزایی ک دلم نمیخواد کسی ببینه رو روی میز روی کتابخونه میزارم.
ی روز رفتم توی اتاق، دیدم عسل نیست. مامان میخواسته لیوان های تو اتاق رو برداره، عسل رو برداشته ک بندازه دور. از عسل خوشش نمیاد. دلیلش هم این بود ک گفتم ی روز یهویی از خواب میپری، عسل رو میبینی و میترسی.
عسل ترسناک نیست. عسل فقط داره پیر میشه.
این روزها گاهی یادم میاد باید کمرم رو صاف بگیرم. وقتی شونه هام رو میدم بالا میفهمم چقدر خمیده بودم. خمیده از چی؟
انگار دارم زندگی رو بالا میارم. زندگی؟ بله. این روز ها زندگیست.
شب ها ک میخوابم خواب های طولانی و تکراری ای میبینم. خواب تموم ترس هام رو میبینم. خواب تموم فکر هایی ک سعی کردم ازشون ناراحت نشم. همیشه خواب خیابون کنار مترو رو میبینم. مترویی ک گمش کردم. چندتا خیابون رو پیاده رفتم چون نمیدونستم باید با اون مترو برگردم.
خواب همون رو میبینم. از کنارش رد میشم. مغازه های خالی، بزرگ. گرمای اون مسیر رو توی خواب حس میکنم.
خورشید خوبه. گرمه. خورشید. ی روزایی زیر آفتاب وایمیستم. خورشید رو دوست دارم. وقتی ب ساق دستام میخوره حس میکنم توی بدنم جشن گرفته میشه. ولی مامانم دستمو میکشه و میگه چرا زیر آفتاب وایسادی. حالت بد میشه. بیا توی سایه.
انگار دارم زندگی رو بالا میارم. زندگی؟ بله. این روز ها زندگیست.