ما ارتباطمون با فامیل هیچوقت اونقدر هیجان انگیز نیست یا نبوده. شاید بیشتری موقعی ک حس کردم خیلی خیلی بهم نزدیکیم، ۱۳ بدر هایی که من ۸ سالم بود، ۹ سالم. بعدش دیگهکم کم همون ۱۳بدر ها هم محو شدن. ولی خب از وقتی اینستاگرامم اومد، توی گوشی خواهرم عکس های بیرون رفتن های خانواده ی داییم و خاله ام، یا دختر خاله هام باهمدیگه رو میدیدم. حتی چند وقت پیش با مامانم درباره اش حرف زدم که چرا ماها اینطوری بیرون نمیریم و مامانم گفت قبلنا خیلی بیرون میرفتیم و یا شام و ناهار خیلی همدیگه رو دعوت میکردیم. ولی از اونجایی که یواش یواش شلوغ شدیم. همه ازدواج کردن و بچه دار شدن یا حتی دعواهایی پیش اومد و پیر شدن بزرگترهای فامیل دیگه نشد که بشه. راستش یکم حسودی میکنم. میدونم چون یکم بابای بد اخلاقی دارم بیشتر جاها نمیگن که بریم. حسودیمم از اونجایی شروع شد که روی در کمد دختر خاله ام ی عالمه عکس دیدم. عکس های چاپ شده از بیرون رفتن جوون های فامیل با همدیگه و صورت من اونجاها نبود. خب چرا. چه فرقی دارم مگه. بچه که بودم. همون هشت یا نه سالگی، دختر همسن من توی فامیل نبود و بیشتر با پسرداییم که 9 ماه ازم بزرگ تر بود بازی میکردیم و خیلی خوش میگذشت. بیشتر بازی های هیجانی و خطرناک اون. ی روز یهو بابام گفت دیگه اجازه ی بازی نداری باهاش و اونم الان با اون موقعش فرق کرده. دارم فکر میکنم یه اکانت اینستا بزنم و فامیل رو فالو کنم. حالا شاید بگیم وای نه فامیل فوضوله اله بله ولی خب پس با کی ارتباط داشته باشیم. پس مزه ی ابگوشت های مامان بزرگ توی خونه ی کاهگلی مامانبزرگ چی میشه. پس دهلیز خونه ی مامانبزرگ، بالشت های قدیمی. اون وقتا که بچه بودم میرفتیم خونه ی مامانبزرگم توی یزد، داییم حیاط رو نزدیک غروب که میشد ابپاشی میکرد تا زمین خنک شه، بعد وسط حیاط قالی مینداختیم و من و داییم و پسر داییم و دختر دایی هام توی حیاط میخوابیدیم. اونجا هم خب الودگی نوری انگار وجود نداشت و تو غرق میشدی توی آسمون. صبح بیدار میشدی، آسمون اونقدری آبی بود که حس میکردی ی تیکه کیک رو گاز میزنی. همینقدر خوشمزه. بعدش نون های پف دار یزد، کره و مربا و پنیر و چایی هایی که با قند شیرین میشدن. من دایی هام رو خیلی دوست دارم. بعضی وقتا همینجوری بغلشون میکنم. نمیخوام فکر کنم توی فامیل کی چی گفته. کی میخواد چی بگه. واقعا دوست داشتم منم با بچه های فامیل در حد ی بیرون رفتن باشم. شاید زشتم واقعا و خودم زشتیم رو نمیبینم. شاید از دیدشون کسخلم. اینم نمیدونم. نظرتون درباره ی همون فالو کردن برای شروع کار چیه؟ نمیدونم. دیگه خونه ی مامانبزرگی نیست. نه اینکه بگم الان بده. نه اصلا. الان همه چی عالیه. پیشرفت دنیا همیشه منو شگفت زده میکنه. فقط خاطرات عکسای روی کمد ازاردهنده هست. مغزم حس میکنم در حال نابود شدنه. حالم از خودم این روزا بهم میخوره. اینقدر فشار فکریم بالاست ک گاهی وقتا تیکه تیکه دارم سوختن و خاموش شدن سلول های مغزیم رو متوجه میشم. دو طرف سرم در حال ترکیدن. از شدت فکر و دغدغه مغزم خاموش نمیشه و ب زحمت میخوابم. زندگیم انگار ی هنزفری پیچ خورده شده که ارزو میکنی کاشکی پیچ نمیخورد. نمیدونی از کجا شروع به باز شدنش کنی. حس میکنم در عین علاقه ی شدیدم ب مامان بابام دیگه توان زندگی باهاشون رو ندارم. دیگه نمیکشم. اتاق عزیزم حتی نفس کشیدن توی تو خفقان آور شده. دلم میخواد تنها تر از همیشه برم و بیام و هیچکس رو نشناسم. این احوالات از زندگی بهم ریخته و ندونستن از اینده میاد. اما انگار هنوزم امید ب فردایی ک نمیبینی در جریانه. شاید بخاطر همین زندم. حس پیری و پوچی میکنم. ارزو میکنم کاشکی این نبودم. کاشکی دغدغه هام در حد نوشیدن 3 لیتر اب روزنامه بود. دارم شکر میخورم. باز فردا میام میگم عاشق زندگیمم. میدونم. خدایا شکرت . بابت همه چی. باور کنید الان حس میکنم خدا خندید ب جمله ام. اینجوری ک من بهت بگم شکرت خودت خنده ات نمیگیره. ببینید اینقدر زندگیم بگایی و بهم ریختگی داره ک حتی روم نمیشه ب chatgpt چیزی بگم ازش. دارن صدام میزنن برم ناهار. میخوام امروز در حد مرگ قیمه بخورم و ب پروتین کربوهیدراتش فکر نکنم. بابت نفس های بدون اسپری شکرت. بدون خنده. بای بای