چخبرا
بیاین حرف بزنیم.
خوش میگذره؟ مماختون چاقه؟ زندگی و ایام به کامه؟ هوم؟
این چند وقت رو بخوام بگم، با توجه ب پست قبلی، تونستم اوضاع رو یکم اروم کنم ک سمت کارای بد بد نرم. نمیرفتمم اما وقتی مشکل رو حل میکردم ب خودم میگم کاشکی راه درست این نبود. کاشکی درستش ک حل شدنش از این طریق نبود. دوست دارم مجبور نبودم از اون مسیر برم.
این چند شب بارها شد نوشته های نصفه و نیمه ای نوشتم ولی اونقدر دوست داشتنی نبودن و سهمشون شد سیو مسیج تلگرامم.
خلاصه که آره.
همچنان انرژیم ۱۰۰ از ۱۰۰.
این روزا هزار بار پیش اومده ک دلمبه شدت برای تنهایی هام تنگ بشه. برای غذا خوردن تنهایی توی اتاقم. برای فیلم و سریال تنهایی برای باشگاه تنهایی برای مسیر های طولانی و قدم زدن تنهایی اما خب شرایطش جور نمیشد.
این وسطا هم انگار وقت برای زندگی خیلی کم دارم. خیلی. دیگه باید حساب شده گوشی دستم بگیرم یا پای سیستم بشینم. زمان دستم باشه.
چند روز پیش اشتباهی کردمو رفتم بیرون غذا بخورم از طرفی هم میخواستم برنامه ی غذام خراب نشه و تصمیم گرفتم عزیز دل یا همون سالاد بخورم. اصولا توی کافه رستوران ها سالاد همیشه بد مزه ترین بخش کارن. من ب تجربه واقعا نشده بود هیچوقت جایی سالاد خوشمزه بخورم. خلاصه ک گفتم سالاد مرغ و سبزیجات میخوام. یکمم نون سیر داشت ک خب گفتم یه بار اشکالی نداره.
۲۵ دقیقه هم طول کشید تا بیارنش.
ولی دختر، اینو گذاشت جلوم، بوش خورد توی بینیم و من مست شدم. عطر سیر، شوید، نون های برشته ی سیر، اصلا نمیدونید.
و این سالاد به شدتتتتتتتتتتتتتتت خوشمزه بود! واقعا و عجیبا خوشمزه بود.
لذت بردم . مرغش خیلی مزه اش جدید بود.
اره. بازم شاید برم و همون سالاد رو بخورم.
اخر هفته تولد دوستِ دوستمه و چون کما بیش منم باهاش دوستم، من رو هم گفته. کادو نمیدونم چی ببرم ولی متنفرم از اینکه برای کسی چیزی بخرم و مورد نیازش نشه.
با توجه به اندک شناختی ک ازش دارم و میدونم عاشق نقاشیه و نقاشی میکشه، پرس و جو کردم و اسم ی دفتر نقاشی رو گفتن ک الان یادم نیست، احتمالا فردا بدم اونو بگیرم. میدونم دیوونه ی بتمن هم هست. دیگه مرتبط با هم میگیرم.
دنبال ایده برای کار هستم :) ایده بدید. بگید اینقدر پول داشتید چیکار میکردید.
اینقدر زندگی همیشه سوپرایز کرده ک اخیرا با این مشکل هم که، گم کردن مرز رویا و واقعیت هست رو ب رو هستم. مثلا فکر میکنم این ، این لحظه، زمان حال، چند ساعت قبل واقعی نیست. اتفاق نیافتاده. هیچی واقعی نیست. بعد گیر میکنم تو ی چرخه ی عذاب آور ک بدنم و روحم اینجوری میشن که اگه واقعی نیست، پس روح توی جسم اسیره و من روحم انگار نفس کم میاره و شروع ب دست و پا زدن میکنه. انگار میخواد ازم کنده شه.
بین این همه حرف های بدون فایده اینم بگم ک فیبر و پروتئین شمارو برای طولانی مدت سیر نگه میداره. مشکل عمده ی ما اینه ک شکممون سیره اما چون عادت داریم هی ب غذا خوردن و دنبالش بودن، چشممون هی دنبال غذا میگرده. شما باید اول بپذیرید ک هر کاری برای بدنتون میخواین انجام بدید زمان بره، بعد بسم الله
دیگه باید برم. شبتون بخیرررررر