خونه تاریکه
همه خوابن و من از خستگی زیاد خوابم نمیبره.
چشمامو روی هم میزارم و از زیر سرم صدا میاد. انگار یکی صندلی رو روی زمین میکشه.
خونه تاریکه و نور گوشی کمی دورم رو روشن میکنه. انگار یکی از توی تاریکی داره بهم نگاه میکنه.
شاید خوابم میبره اما حس نگاه خیره ی روم اجازه نمیده.
حس میکنم یکی الان به سمتم حمله میکنه. دوست دارم پتوم رو بغل کنم و برم پیش مامانم بخوابم.
در اتاق بازه
بابا بلند نفس میکشه
گاهی صدای پریزی میاد ک روشن نمیشه.
چشمام خیلی خسته هست.
خودمو زیر پتو جمع کردم. انگار اینجوری حس امنیت دارم.