ویرگول
ورودثبت نام
بلوبِری
بلوبِریحس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
بلوبِری
بلوبِری
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

۲۳ شهریور ۴۰۴

مامان اصرار داره که باید ازدواج کرد. باید ازدواج کرد. باید ازدواج کرد.

بعد وقتی این‌جمله رو هی ب من میگه همون لحظه با بابام دعواش میشه. چرا؟! سر چیزای کوچیک.

نه مامان مقصره نه بابا. آدم مناسب هم نیستن.

مامان یه شوهر ادبیاتی بهش میخورد‌. یکی که کتاب شعرش رو با خودش همه جا ببره، ب قصه های مامان گوش بده‌. آدم ساکت و ارومی باشه.

بابا هم مقصر نیست خب. یه همسر خیلی هیجانی طور میخواست. یکی که وقتی بهش‌میگه بریم سفر فوری نگه نه. یا وقتی بابا خرید میکنه خیلی حساب کتاب نکنه که اینو نمیخوایم اونو نمیخوایم.

بابا دوست داره چیزای جدید تست کنه.

دوست داره وقتی از مسافرت میاد بابت چیزایی ک خریده تشکر کنی.

دوست داره وقتی براش چایی میریزی اول قند کنار چایی رو آماده کنی.

مامان دوست داره بابا به ماجراهایی ک تعریف میکنه گوش بده. دوست داره وقتی قهر میکنه بابا پیش قدم شده برای آشتی.

اینا چیزایی هست که من یاد گرفتم، بلد شدم. و نه مامان بلد شده نه بابا.

جمله ی هر روز مامان اینه که باید ازدواج‌‌کنی.‌انسان باید خانواده تشکیل بده.

و من ب این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم مامان و در عین حال میخوام ازت فرار کنم. میخوام برم.

نمیخوام بشم همسن تو و کوچیکتر چیزی که یه خانوم گاهی نیاز داره رو نداشته باشم.

مامان میگه باید ازدواج کنی.

دلیل هارو بهش میگم. میگم بهم گفتی بعد از اینکه ازدواج کردی دیگه زندگی‌نکردی. باهام قهر میکنه. دیگه باهام حرف نمیزنه. زیر لب میگه من اشتباه‌کردم چنین چیزی گفتم. بابات خیلی هم خوبه.

میخندم. میگم مامان من از شما و بابا میخوام کتاب بنویسم. اسمشو هم میزارم بعد از ۱۶ سالگی دیگه زندگی نکردم.

هیچکس این وسط گناه کار نیست.

ولی من‌گناه دارم انگار.

وقتی مامان اصرار میکنه که باید ازدواج کنی ب این فکر میکنم مگه‌چند سالمه. هنوز کلی چیز مونده ک میخوام تست‌کنم.

از خانواده دیگه خوشم نمیاد.

الکی‌گفتم. خانواده تنها دارایی من هست که سرش جونمم میدم ولی کاشکی خانواده رو دیگه از دور داشته باشم.

دارم ب اینکه برم فکر میکنم. به مامان‌میگم، میخوام برم. دیگه نمیتونم بمونم. لبشو گاز‌‌ می‌گیره محکم و جوابمو نمیده.

به این فکر میکنم ک اگه برم دلم براشون‌تنگ میشه؟

اینجا کی مقصره. من؟

مامان میگه به تو مربوط نیست . بابات و من هر رفتاری داریم چرا باید روی تو اثر بزاره.

من‌ب این فکر میکنم که خب من باید محبت پدر و مادرم رو جلوم ببینم که ب این فکر‌کنم ک یعنی منم میخوام این جور محبتی داشته باشم؟

محبتی دیدم بینشون؟ البته که هست. ب گفته های مامانم . ب دیده های من؟ فععععک نکنم.

این روزا فقط ب این فکر میکنم که باید کار‌کنم‌کار‌کنم کار کنم‌کار کنم‌کار کنم کار کنم کنم.

اونقدر کار میکنم ک گاهی حواسم از ساعت پرت‌میشه.

میخوام خیلی کار کنم.

مامان نمیدونه چیزای تو سر خیلی فرق داره.ر‌وند خطی داستان من جایی برای اینکه ادم دیگه ای رو درگیر خود ناسالمم کنم نیست.

دکتر‌میگه باید ارتباطی باشه تا تجربه هایی داشته باشی.

من‌ ته دلم اونقدر از خودم راضی نیستم که بخوام وارد چنین مسیر هایی شم.

نمیدونم.

حالم از ازدواج بهم میخوره

حالم از اینکه با مامانم‌مجبورم بحث کنم بهم میخوره

حالم از اینکه دوستشون دارم بهم میخوره.

هیم

شبتون بببببببخیررررررر

ازدواجکارخانواده
۷
۲
بلوبِری
بلوبِری
حس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید