ویرگول
ورودثبت نام
بلوبِری
بلوبِریحس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
بلوبِری
بلوبِری
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

۲۷ خرداد

راستش خیلی سعی میکنم که بنویسم ولی دستام برای حس الانم که قابل توصیف نیست، توصیفی نداره.

تا دیروز ناراحتی هام فقط ناراحتی های خودم بودن و این روزا ناراحتی همه ی مردم، غم های پیش اومده، خونه های پودر شده، جسد هایی که هنوز حتی خاک هم نشده.

ناراحتی هام بی حد و اندازه شدن.

حس میکنم وطنم داره گریه میکنه

وطن زار می‌زند.

وطن گریه می‌کند.

رفتن آدم هارو قبول میکنم ولی ارزوهای زیر خاک رفته چی پس؟! رویای صبحی ک منتظرش بودی چی پس؟خاک سرزمینم انگار بوی خون گرفته

ولی از خاک و خون زاده شدیم. نه؟

۸
۰
بلوبِری
بلوبِری
حس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید