راستش خیلی سعی میکنم که بنویسم ولی دستام برای حس الانم که قابل توصیف نیست، توصیفی نداره.
تا دیروز ناراحتی هام فقط ناراحتی های خودم بودن و این روزا ناراحتی همه ی مردم، غم های پیش اومده، خونه های پودر شده، جسد هایی که هنوز حتی خاک هم نشده.
ناراحتی هام بی حد و اندازه شدن.
حس میکنم وطنم داره گریه میکنه
وطن زار میزند.
وطن گریه میکند.
رفتن آدم هارو قبول میکنم ولی ارزوهای زیر خاک رفته چی پس؟! رویای صبحی ک منتظرش بودی چی پس؟خاک سرزمینم انگار بوی خون گرفته
ولی از خاک و خون زاده شدیم. نه؟