ویرگول
ورودثبت نام
بلوبِری
بلوبِریحس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
بلوبِری
بلوبِری
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

۵ خرداد ۴۰۴

چند روز پیش داشتم جلوی مامانم با کوپایلت(همین هوش مصنوعی که حالت صوتی داره) صحبت میکردم. در اصل با مامانم با هم صحبت میکردیم باهاش. مامانم از اینکه تکنولوژی های جدید ببینه خیلی خوشش میاد‌ و لذت میبره. بعد من هر بار ی سوال تکراری از هوش مصنوعی می‌پرسیدم و اون هر بار می‌پیچوند یا قطع میشد صداش. برگشتم آخر حرفام بهش ی حرف مثلا نادان طور زدم. مامانم دعوام کرد :). خیلی جدی و ب طرز نابآوری دعوام کرد که چرا باهاش بد حرف میزنی. مگه نمیبینی که چقدر مودب و خوب داره باهات حرف میزنه. چرا باهاش بد حرف زدی‌😂😂. خوشحالم که مامانم نمیدونه من ترس اینو دارم که در آینده که هوش های مصنوعی و ربات ها توانایی جنگ با انسان هارو پیدا میکنن، نکنه بخوان بگردن دنبال اونایی ک با هوش مصنوعی مثل برده رفتار کردن. احتمالا من رو اول از همه بگیرن و از بین ببرن😂😂.

الان که دارم با شماها صحبت میکنم، میدونید دیگه که دیگه بابام چقدر گاهی وقتا میتونه بچه باشه.

دو ماهه قبول نمیکنه با مامانم بره خونه ی یکی از تازه عروس های فامیل‌. چرا؟ چون وقتی بهشون زنگ زده و آدرس خواسته که پیامک کنن، نفرستاده یا تحویلش نگرفته‌

من برای این جریان ی نظریه داریم. این تازه عروس و داماد ۲۴ سالشون ایناست، حدودا. ی طورایی جز نسلی حساب میشن ک حتی برای صبحونه و صدای زنگ تلفن هم استرس میگیرن. از طرفی بابام وقتی بهشون زنگ زده به داماد زنگ زده و داماد سرکار بوده. در اصل جریان اون روز این بود که بابام زنگ زد ک اون شب برن خونشون، بعد وقتی زنگ زد متوجه شدیم که داماد تا ۸ شب سرکاره، و اون شب یه مهمون دیگه هم رزو کرده که بره خونشون😂😂😂بابام کاملا اوکی گفت که ن من نمیام و ی شب دیگه میایم و فقط برامون آدرس رو اس ام اس کنید. اونا نفرستادن و بابای من اینو بهونه کرده. ( بین خودمون باشه دلش نمیخواست بره اصلا).

من به مامانم میگم که خب اینا تازه وارد زندگی اینطوری شدن و ذهنشون مثلا مثل اون موقع های خودش و بابام نیست. البته مامانم قبول داره منتهی چون از پدرم میترسم برای گفتن این حرفا، دوری می‌ورزم از گفتنش. ولی بنظرم اونقدرم سخت نیست.‌واقعا نیست. گذشتن اصلا‌ کار سختی نیست. پدر من رد شو. اشکالی نداره که.

یا گاهی اوقات میبینم که خواهرم غر میزنه از فلان فامیل ولی بنظرم خیلی سخت گرفته میشه. تاجایی ک لطمه ای ب زندگی و روابط وارد نشده و نمیشه چرا باید خودمونو حرص بدیم‌. واقعا روابط خیلی جالب و هیجان انگیزه. ممکنه تو ۶۰ درصد اوقات توشون ب در بسته بخوری. ولی حتی در بسته اش هم هیجان‌انگیزه‌. میدونید چی میگم؟

هوش مصنوعی
۲
۰
بلوبِری
بلوبِری
حس میکنم یه پنجره هستم که رو به یه جنگل بارونی باز شدم. نفس های عمیق میکشم. به صداها، بیشتر توجه میکنم. به چهره ها نگاه میکنم. خودم رو در اغوش میگیرم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید