امروز داشتم از یه تیکه از پیاده رو رد میشدم. یکم شلوغ بود ولی نه اونقدر که آدما مجبور بشن ب هم گیر کنن. شلوغی از نظر به زور ۴ نفر. یه قسمت پیاده رو مغازه بود و اون ور هم نرده ها که خیابون رو از پیاده رو جدا میکرد. من و خواهرم داشتیم رد میشدیم و من داشتم ب مغازه ها نگاه میکردم و گاهی با خواهرم حرف میزدم. خیلی یهویی یه آقای پیر از کنارم رد شد و حتی بدن هامون به تماس پیدا نکرد. یعنی اینکه بازو هامون اصلا بهم نخورد که بگم اره شلوغ بوده و جا نبوده . خیلی یهویی دستمو گرفت. باورتون میشه؟ دستمو گرفت و دستشو کشید روی دستم. روی انگشتای دستم. دستم. روی دستم. کاملا دستم. Hand. میدونید چی میگم؟ راستش خودم باورم نمیشه. ی لحظه اصلا شُک شدم و وایسادم. دقیقا چندثانیه من وایسادم.وایسادم و انگار فقط صدای قلبم رو میشنیدم. اصلا دنیا یک دفعه ساکت شد. انگار همه چیز استپ کرد. آدما ساکت شدن. صدای خیابون نیومد. صدای خواهرم ک حرف میزد نمیومد و فقط لباش تکون میخورد. صدای دستفروش جلوم نمیومد و دستمانگار عضوی جدا از بدنم شد. دلم میخواست دستمو بکنم و بندازم دور. یهو برگشتم که برم سمتش .چندتا قدم برداشتم . یه کلاه آبی هم پوشیده بود. بلند ب خواهرم وسط حرفاش گفتم اون مرده بهم دست زد.خواهرم یهو ساکت شد و برگشت بره سمت آقاعه. ب من گفت مطمعنی؟ برم پاره اش کنم؟ و من اینقدر شکه شده بودم.مطمعن بودم. از اون جهت ک صدای منو شنید وقتی گفتم بهم دست زد و برنگشت.مطمعن بودم چون هیچ دلیلی نداشت که دستمو بگیره. از طرفی حسی ک از دستش به دستم منتقل شده بود. حسی ک به دستم منتقل شده بود! حسی که به دستم منتقل شده بود! با اون چیکار کنم. میدونم یه دست اونقدر مهم نیست. میدونم کسایی هستن ک چیزای بدتری رو تجربهمیکنن. ولی نمیدونید. دستشو، انگشتای دستشو کشید ب انگشتای دستم و انگشتای دستمو کشید و با انگشتای دستش توی همون چند ثانیه ، انگار با دستم بازی کرد. و من تمام موهای تنم سیخ شدن و چشمام نمیدونستن گریه کنن یا نه. با خودم اینطوریم که شاید اشتباهی شده ولی هر چقدر فکر میکنم دلیلی برای اینکه دستمو کشیده باشه نمیبینم. یعنی اصلا اشتباهی هم برخورد کرده باشه ولی نیازی نبوده انگشتای دستمو بگیره توی دستش.
احتمالا دستمو قطع کنمچون حتی دلم نمیخواد باهاش غذا بخورم یا کاری کنم یا ب چیزی دست بزنم. ب زحمت این چند ساعت باهاش زندگی کردم.