بیاین یه بازی کنیم. ی سری عکس میزارم و سعی میکنم اون ماجرا و وایبی ک از هر کدوم از عکسا میگیرم رو توضیح بدم توی چند خط . شما هم میتونید نظر بدید یا بگید نه من فکر میکنم سرگذشت این عکس اینه
حیحیحیححییححیی

دخترک دردی حس نمیکرد. شاید در دیدار اول فکر میکردی مرده است، نمیدانستی تاپ تاپ درونش صدای قلبش است، یا نوای گذر زمان ساعت ایستاده. زمان ایستاد بود اما حرکت میکرد. دردی حس نمیکرد. چشم هایش یواش یواش تکان میخورد. کسی چ میدانست. شاید دخترک زمان را در دلش دفن کرده بود. لحظه ای که هرگز نگذشته بود. شاید در آن لحظه کسی قول ماندن داده بود، شاید خاطره ای، شاید تولد نوزادی. کسی چه میدانست.

سینه ی عصرانه را روی دست میبرد. آرام و بی شتاب. مثل هر روز.
چشم هایت را روی سینی حرکت میدهی. فنجان های چای را نمیبینی. کیک های لیمویی دوشنبه هارا نمیبینی.
سر مردی را میبینی که زمانی شوهرش نام داشت.
چشم های نیمه باز سر خبر از جمله های نا تمام میداد.
موهای زن جلوی دیدش را گرفته بود. دست های ظرفیش تار مویی را پشت گوشش تاب میدهد.
نگاهش و لب های بی حالتش نه از پیروزی بود و نه از نفرت و ترس. نگاهش مزه ی رهایی میداد. شاید کیک لیمویی امروز نگاه های زن بود.
سینی روی میز عصرانه خود نمایی میکرد.
زیر لب زمزمه کرد
" این، سهم من از عدالت بود"
راستش نسبت ب این دیدگاه شک دارم. زن زیباست و آسیب ندیده ولی وایب دیگه ای توی سرم نمياد .

گلوله ها در دل خاک و گاهی دل انسان ها فرو میرفتند.
فریاد ها در خون و دود گم میشد.
کدام سرباز آخر میداند که شاید این گلوله ای که شلیک میکند گلوله ی آخرش باشد؟
گرمی دست های سفتی را روی شانه اش حس میکرد. سنگینی سایه ی سیاه.
اسلحه روی دست های خونی اش سر میخورد.
شلیک میکرد.
صدایی آرام در گوشش زمزمه میکرد ادامه بده، فقط چند ثانیه دیگه زنده ای.
راستش انگار توی این بازی خوب نیستم ولی بهم داره خوش میگذره.
بازم انجامش میدم اگه عکس های بهتری بیاد زیر دستم.
هیم