بیاین براتون از دعواهای مامان بابامبگم
چیزایی ک انگار توی خواب میبینم
نمیدونم
حتما شما هم عجیب تر از این هارو داشتین
شده ۱۱ روز که مامانبابام حتی یک کلمه حرف هم با هم نزدن! دقتکنید
حتی یک کلمه
مامانم از اتاق بیرون نمیاد و اگه کاری هم داشته باشه ب من ک فاصله ام باهاش در حد ی اتاقه زنگ میزنه! دقت کنید زنگمیزنه!
هر بار همدیگه رو توی خونهمیبینن پشتشون رو بهم میکنن تا چشماشون توی همنخوره.
کاشکی میتونستم ب طور واضحبگم که مامانم از در اومد داخل، بابام عقب عقب راه رفت تا مامانم رو نبینه و من اینقدر خندیدم که دلم درد گرفت.
غمگین شدم
امروزم که موقع ناهار با فاصله ی ۵ کیلومتری از هم ، با غذاهای جداگونه ک خودشون پخته بودن نشستن.
ناینکه بد باشه ها نه
ولی وقتی این چیزارو میبینم هی کلمه ی خانواده میاد تو سرم
اصرار های مامانم برای ازدواج کردن میاد تو سرم
بعد حالم از همشون بهم میخوره.
همشون.
مامانم میگه من این چند ماه اخیر برای اینکه جلوی تو هی بد نشیم پا پیش گذاشتم برای آشتی ولی دیگه الان نمیتونم.
میدونم میدونم
یک میلیون باااااار قهر کردن و بازم آشتی میکنن و منم ب اندازه ی یک میلیون بااااااار خستم