چطور قطعی اینترنت باعث شد غذا بسوزد (قسمت ۲)

خوب الان که در حال نوشتن قسمت دوم هستم، اینترنت منزل وصل شده! ظاهرا مسئولین متوجه تاثیر عمیق قطعی اینترنت شده‌اند و به لطف قسمت ۱، جهت جلوگیری از سوختگی‌های بیش‌تر حداقل اینترنت ما که وصل شده.

به همین دلیل باید داستان را خلاصه کنم چون احتمالا خیلی وقت ندارید و با وصل شدن اینترنت در حال جستجو و تحقیق در مورد سریع‌ترین راه ممکن برای مهاجرت هستید.

اما ادامه داستان ... بنده عادت دارم معمولا حین صرف غذا، فیلم یا سریال می‌بینم تا لذت هر دو کار یعنی خوردن غذا و تماشای فیلم با هم در آمیزد و دوچندان شود.

اما ای امان! ... ای امان از این مملکت و این بنزین لعنتی و این قطعی اینترنت!... امکان دسترسی به سایت‌های دانلود فیلم سلب شده‌بود و ما ماند‌ه‌‌بودیم و این وی‌اودی‌های بی‌خاصیتی همچون نماوا و فیلیمو و لنز و چه و چه که هر کدام از آن یکی بیخودتر ... هر چه فیلم و سریال دم‌دستی و هالیوودی و عامه‌پسند را گیر آورده‌اند و تازه سانسور هم کرده با مبالغ هنگفت اشتراک لطف نموده در اختیار ما چپانیده‌اند! قطعا اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند یا گلویم را بفشارند و زیر شکنجه شدید هم قرار بگیرم، قرانی بابت آن‌ها نخواهم پرداخت.
پس تنها راه حل مراجعه به هارد اکسترنال فقید و جستجوی موشکافانه میان فایل‌ها و فولدرهای متعدد آرشیو فیلم‌هایست که در طول سال‌ها دانلود شده و مدت‌ها در گوشه‌ای از سکتورهای آن هارد خسته خاک می‌خوردند!

هارد را به لپ‌تاپ متصل کردم و گشتم و گشتم تا فولدری به نام استنلی‌کوبریک توجه‌ام را به خود جلب کرد. حدس می‌زدم یکی دو فیلم استنلی بزرگ از قلم افتاده‌باشد. که حدسم تا حدودی درست بود. آن سه چهار فیلم قدیمی‌تر آقای کوبریک که سیاه و سفید بودند را یا کلا ندیده بودم یا نیمه‌کاره رها شده‌بود. احتمالا در آن زمان با وجود گزینه‌های رنگارنگ، این فیلم‌های سیاه‌وسفید و قدیمی مظلوم واقع شده‌بودند و دیدن آن‌ها را به بعد موکول کرده‌بودم و لذا همچون دوچرخه‌ای کهنه و قدیمی به تیر چراغ‌برق کنار جاده ذهنم تکیه داده‌شده بود و بعد از مدتی هم مثل اکثر دوچرخه‌هایی که مدت زیاد در خیابان بسته می‌شوند به سرقت رفته‌بود. تا این‌که ... اینترنت قطع شد ... بله! ... اینترنت قطع شد و حالا این فیلم‌ها برایم حکم زیرخاکی و گنجینه طلا داشتند!

پس به سرعت شروع به دیدن فیلم "بوسه قاتل" یا همان Killer's Kiss کردم ... این درست زمانی‌ست که لوبیاها در استخر آب جوش روی گاز داشتند قُل می‌خوردند ... همه چیز به خوبی پیش می‌رفت ... فیلم به نظر تکراری می‌رسید و ظاهرا قبلا یک بار دیده‌بودمش، اما خیلی وقت پیش بود و خیلی چیزی از آن به یاد نداشتم ... اما نمی‌دانم چه بود که محو تماشایش شده‌بودم ... اواسط فیلم با خود پنداشتم، آیا کوبریک سعی در تقلید از هیچکاک داشته که فیلم جنایی ساخته؟ اما فضا و سبک کار کاملا متفاوت بود ... هر چه بود، فیلم خوبی بود و بسیار لذت بردم و بعد از تمام شدنش بلافاصله سراغ فیلم بعدی رفتم که Paths of Glory نام داشت و این بار به یاد فیلم نجات سرباز رایان افتادم که البته باز هم فضا و سبک و مضمون متفاوت است اما برخی صحنه‌ها تداعی‌گر این شباهت‌ها بودند.

البته در این میان یک بار به غذا سر زدم و تقریبا به موقع بود و همه چیز روبه راه بود. لوبیاها تقریبا آماده شده‌بودند ... ولی یک مشکل کوچک وجود داشت ... فراموش کرده‌بودم رب اضافه کنم ... پس دو سه قاشق رب اضافه کردم و چون آب هم کم داشت مقداری آب از کتری اضافه کردم و با خیالی آسوده به دیدن ادامه فیلم نشستم.

واقعا فیلم تأثیرگذاری بود و قطعا در زمان خودش مسائل و معضلات مهم و جنجالی مطرح کرده‌بود و ظاهرا وزارت ارشاد آن موقع آن‌ها از وزارت ارشاد الان ما بسیار انعطاف‌پذیرتر بوده! به هر حال ... آن‌قدر محو تماشای رشادت‌های داگلاس کرک و تعصب بی‌اندازه‌اش به سربازان تحت فرماندهی‌ش شده‌بودم که حتی بوی خفیف سوختگی را هم به حساب بمب‌باران‌های جنگ آلمان و فرانسه گذاشتم ... تنها بعد از پایان فیلم و شروع تیتراژ پایانی بود که متوجه شدم یک جای کار ایراد دارد ... فیلم که تمام شده اما هنوز بوی باروت و سوختگی می‌آید!

از این جا به بعد را خودتان می‌دانید و خیلی نیازی به توضیح واضحات نیست. فقط این را بگویم که بعد از بستن گاز، چندباری دودستی بر فرق سرم کوبیدم ... ولی خوب ... به قول علی خان عظیمی ... "از رو که نمی‌ره آدم ... نمی‌گیره زانوی ماتم ... با این حرفا ... روحیه می‌دم به خودم" تا دیگه اینجوری سوتی ندم... به هر حال سوخت ... بله ... غذا سوخت ...

البته واقعا هم از رو نرفتم و قابلمه را بعد از کمی سرد شدن در یخچال گذاشتم تا آن قسمت‌های فوقانی را که هنوز تا حدودی سالم بودند و قابل خوردن، فردا نوش جان کنم و شب به نان و ماست و کمی اولویه از قبل مانده رضایت دادم ... در واقع به نوعی حتی پر روتر هم شدم.

فردا که همین امروز باشد کمی برنج کته کردم و با لوبیاهای نیم‌سوخته نوش جان کردم ... البته به همراه یکی دیگر از فیلم‌های جناب کوبریک... به نام لولیتا !!

خلاصه محدودیت و شکست آدم را ناامید نمی‌کند، بلکه پر رو تر و جسورتر می‌کند ... مسمم‌تر می‌کند ... یعنی باید بکند ... شاید هم نکند ... به هر حال گاهی می‌کند، گاهی نه ...

خوب اینترنت هم که وصل شده و دیگر فکر نمی‌کنم دوباره به سراغ ویرگول بیایم و زمین و زمان را به هم ببافم ... شاید هم این دیوانگی دایمی بشود ... بعید نیست ... اما امیدوارم این اینترنت ملی و شبکه بومی و غیره دایمی نشود که اگر بشود هم شده و باید دید بعدش چه می‌شود! ولی اگر قضیه جدی باشد و حتی چند سالی هم طول بکشد و بعد بشود، واقعا خیلی بد می‌شود و آقایان بدانند این خط قرمز است و عواقب در پی دارد ... خلاصه بنده گفتم ... بعدا نگویید که نگفتم ... عواقبش هم صرفا فیزیکی و خیابانی نخواهد بود ... چه بسا عواقبش از همین الان هم شروع شده ... البته فکر نمی‌کنم آنقدر برای آن‌هایی که باید مهم باشد، این مسائل مهم باشد ... امیدوارم که باشد یا در آینده بشود ...

به هر حال تا قطعی موقت بعدی (خدایی ناکرده)، ... خیرپیش