
/ من ،
بر لبهی نازکِ بودن
ایستادهام ،
مرگ را می بینم
که مرا میخواند
به تالاری بی صدا
بِنامِ نیستی
و سکوتی سرد
مرا در خود می بلعد
و من ،
همچون برگ پاییزی
به آرامی
سقوط میکنم
و در آغوشی
سرد ، تاریک و بی انتها
به نام عدم
محو میشوم
و آنگاه ،
من دیگر ،
من نیستم