
صبحی دیگر
از روزهای پُر هیاهویِ تکراری
و این انسانها ،
که در هم موج میزنند
صدای گنجشک ،
با صدای ارابه های آهنین
در هم آمیخته ،
او هم ضجه میزند
از این همه آهن و سنگ و پولاد
و این دود سیاه ،
که شهر را فرا گرفته
و بهانه تازه این دل ،
آسمان آبی
کاش میشد ،
سینه را شکافت ،
دل را پرواز داد
تا ببیند این دل
آسمان ،
همه جا یک رنگ است
همه جایَش این است
همه جا غمگین است