تو آمدی و ...شعر من

تو آمدی و جنون را به رُخ کشیدی و دیدم

به لحظه رازِ مگو را چه واژه واژه شنیدم


و عشقِ تو شرری بود بر نظامِ عروضم

که شد غزل و قصیده،هوای شعرِ سپیدم


تو آمدی و به جوشش فِتاده چشمه ی شعرم

برای نثر روانم هزار قافیه چیدم


تو آمدی که به پایان بری تباهی جانم

برای من همه عالم، تویی تو نورِ امیدم


تو همنوای نسیمی،بهار را تو شمیمی

به لطف نازِ نگاهت،رها شدم و پریدم


رها شدم ز هوس ها و بندِ ظلمتِ جانم

به لطفِ تو،مهِ زیبا به کوی نور رسیدم


برای وصلِ تو جانا، چه رنج ها که خریدم

چه حرف ها که شنیدم،چه زخم ها که‌چشیدم


هرآنچه بود،گذشت و منم رسیده به منزل

دو‌چشمِ توست هم اینک،دوای هر چه کشیدم