
خیلی دلم میخواست این کتاب کلاسیک را شروع کنم. ولی تعداد صفحه آن من را میترساند.
یکبار قبلا آن را شروع کرده بودم و اصلا جذابیتی برایم نداشت. اما وقتی چند روز پیش آن را دوباره شروع کردم، به طرز وحشتناکی جذب آن شدم و به زور برای درس و کارهایم، خواندن را رها میکردم. نکته ناراحتکننده این است که فهمیدم دفعه قبل، سنم کم بوده است و کتاب را نفهمیده بودم.
شخصیت اول داستان که اسکارلت هست، دفعه قبل که توصیف او را خواندم با خودم میگفتم چقدر خوشگل است! اما حالا فکر میکنم بیشتر جذابیت کلی و توانایی دارد تا زیبایی.
تا اینجای کتاب، ۴۰ درصد درباره اسکارلت، ۱۰ درصد درباره مادرِ اسکارلت، ۱۰ درصد درباره پدرِ اسکارلت، ۲۵ درصد درباره بقیه افراد و اوضاع شهر و ۱۵ درصد توصیف آسمان و زمین بوده است. قسمتهای توصیف آسمان و زمین را با دور تند میخوانم. قدیمیها چه سبک طولانی و توصیفیپسندی داشتهاند.
دلم برای اِلن اهارا یا مادر اسکارلت می.سوزد. دوست دارم ادامه بدهم ببینم آیا او چیزی خواهد گفت؟ ناله خواهد کرد؟ آیا اسکارلت درباره عشقِ خودش به او میگوید. انگار اِلن به عشقش نرسیده بوده است. آیا واقعا از بودن با جرالد، کدبانو بودن و زندگیاش راضی هست؟
اتفاق مهمی که آدم را وادار به ادامه کتاب میکند، جشنی هست که قرار است برگزار شود. الآن که این جمله را مینویسم ۱۱۰ صفحه یا چهار فصل از کتاب را خواندهام و هنوز شب قبل از جشن هست که نامزدی اشلی و ملانی اعلام میشود. چقدر صبر میخواهد. فکر کنم اگر من بودم صفحه ۱۰ به جشن میرسید.
و فعلا هم فقط این کتاب را میخوانم و درباره آن مینویسم. عجب کتاب قطور، دو جلدی و با فونت ریزی هست! فکر کنم به اندازه ۴ تا کتاب توسعه فردی حجم دارد.
هنوز خیلی زود است نظر کلی بدهم. اما کتاب کلاسیک و بسیار معروفی هست که بعداً پز میدهم که آن را خواندهام.
برباد رفته، مارگارت میچل، مترجم: حسن شهباز، موسسه انتشارات نگاه، تهران، چاپ ششم، ۱۳۸۱ش.