ویرگول
ورودثبت نام
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭🎞️سینماگر، رسانه منتقد و قلم بی پروای دنیای هنر هفتم🎞️
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

سینماگر | انگاری خواب دیده ام که بازیگر شده ام!

سینماگر | جلد اول | تصویر 1/1
سینماگر | جلد اول | تصویر 1/1

🎭 جلد اول | انگاری خواب دیدم که بازیگر شده ام!

🎞️داستان یکم/ اندکی تأمل در مورد دنیای سینما.

درود و اینجا سینماگر است، این بار قرار است به یک داستان بپردازیم که در آن شاید بتوان اندکی سینما را زیر سوال برد و از آن انتقاد کرد.

حالا که بعد از مدت ها دنبال کار بازیگری راه افتادن و از این پروژه به آن پروژه رفتن و جواب نه گرفتن به اینجا رسیدم که باز هم ادامه دهم، فقط یک چیز برایم باقی می مانده و آن هم این است که من بازیگر می شوم! در یک نگاه کلی به بدبختی هایی که در این مسیر کشیدم و زمانی که بچه تر بودم به این فکر می کردم که میتوانم تنها با استعداد و تمرین و تمرین و تمرین یک کارگردان فرشته پیدا کنم که مرا ستاره سینما کند فهمیدم که خیلی هم اینطوری نیست و چند تا مشکل اساسی دارم که اول باید از پس آنها که نه ولی حداقل دورنمای خودم را آن ور تر ببینم چون حقیقت این است نمی شود خیلی راحت هم از پس آن برآمد، در مقاله قبلی با عنوان " داستان یک نیمچه بازیگر" توضیح داده بودم که چگونه چهار سال متوالی دنبال بازیگری بودم و آخر سر هم گیر یک تیم کلاهبردار حرفه ای افتاده بودم که خلاصه چه و چه و چه... که اگر حوصله داشتید بعدا می توانید آن را بخوانید که داستانش را با جزئیاتی مثال زدنی بدون دروغ و اغراق شرح دادم.

🎭 اصل اول: هی تو عوضی! با کی طرف هستی؟

سوال خیلی ساده و پاسخ هم ساده تر است، عوضی با کی طرف هستی؟ این همان زمان است که من چهار سال دنبال این کار افتادم و آخرین بار یعنی پارسال که گیر آن تیم کلاهبردار افتاده بودم فهمیدم چقدر احمق هستم! آنجا بود که جلوی آینه رفتم نه برای تمرین میمیک برای اینکه به خودم بگویم؛ هی تو عوضی! با کی طرف هستی؟ اصلا معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟ خوب چشم و گوشت رو باز کردی که همینطوری راه افتادی توی خیابون و هرجا که فراخوان میدن فکر می‌کنی خبری هست و شرکت می‌کنی؟ اصلا تو مغز داری یا توی جمجمه ات پهن و کاه گل ریختن؟ همه این حرف ها را به خودم می زدم و کلنجار می رفتم البته هر چند بعد از مدتی شرکت در این پروژه دروغین فهمیده بودم که خبری نیست و این چیز ها با خودم می گفتم شاید ته این ماجرا واقعا فیلمی ساخته شود و من بتوانم... من بتوانم... این تمام چیزی شده بود که در ذهن من تکرار می شد، حالا حدود یک سال از آن ماجرا گذشته و من بعد از یک تماس تلفنی با آن کارگردان عوضی اینها را شنیدم که؛ همه این ماجرا زیر سر فلانی نعمتی بود(دستیارش) و این یا رو را اصلا کسی نمی شناخت و این حرف ها من بدبخت شدم که آبرو و اعتبارم رفت هرچه کردم اختیارات را داده بودم دست او و یک مشت حرف های چرت و پرت از این قبیل که تقصیری ندارم و پروژه خوابید و ضرر کردم تحویل داد. از همین جا به او میگویم تف توی صورتت خرفت پیری! نه فقط من نه همکار ها که البته تعداد انگشت شمار اشخاصی میان ما بودند که واقعا می توانستند بازی کنند و بقیه صرفا افراد عادی علاقمند بودند که به بهانه یاد گرفتن بازیگری از اینها آمده بودند و بدبختی این بود از همه هم پول گرفته بود هرچقدر که می توانست یکی نداشت یک میلیون یکی داشت و صاحب کار و ملاک بود صد میلیون از هرکس هر چقدر که به ظاهرش میخورد می کندند!

🎭 اصل دوم: آدم باش حیوانک

بعد این قضیه نشسته بودم و به این فکر می کردم که خب فدای سرم مگر این اولین بار است و من قبل از این کلی کار کردم و کلی نشستم با خودم حرف زدم و قربان صدقه خودم رفتم که اشکال ندارد و کف دستم را هم ماچ کردم و چسباندم به لپم و اینطوری خودم را هم بوسیدم!

از این قضیه که چند ماهی گذشت دیگر مثل قبل پیگر نبودم و سراغ فراخوان ها نمی رفتم چون هزینه های رفت و آمد روزانه من از کرج به ملارد خیلی خرج روی دستم گذاشته بود و درآمد ثابت هم نداشتم که بتوانم کاری کنم و از خانواده بگیرم واقعیت این بود که دیگر رویی برایم باقی نمانده بود و این شد که مدتی بی خیال پروژه های بازیگری شدم و همان پروژه کمی مرا زده کرده بود اما نه کاملا، من بیدی نبودم که به این باد ها بلرزم و با خودم می گفتم قوی باش! پاشو خودت را جمع کن! آدم باش حیوانک! این چه وضعیتی است شد که شد، نشد به درک که نشد و با این حرف ها چند روز بعد دوباره تمرینات خودم را شروع کردم و حس می کردم که کم کم دارم مثل قبل انگیزه خودم را به دست می آورم، با وجود اینکه همه اش از خانواده حرف می شنیدم که می گفتند: حالا خوب شد؟ خاک توی سرت عقب مانده، آخر از تو بازیگر در می آید تو حمال هم نمی شوی، ولی این حرف ها روی من تاثیر نداشت و باز بعد مدتی که توانستم پول هایم را جمع کنم دوباره پی فراخوان های معتبر را گرفتم و این دفعه چشم و گوشم را باز کردم که هواسم به کاری که می کنم باشد.

🎭 اصل سوم و آخر: زندگی کن، بی خیال هر چیزی که قبلا شده!

در نهایت همه اینها را گفتم که به اینجا برسیم و بگویم بچها نه من شما را می شناسم نه شما مرا اما از تجربه هایم به شما گفتم که بدانید و تسلیم غول های خود ساخته ذهن های مریضتان نشوید، باور کنید هیچ چیز ارزش ندارد که در گوشه ای بیتوته کنید و زانوی غم بغل بگیرید و چنان آه جگر سوزی سر دهید که نهیب آن تا هفت پشت ما را خاکستر کند.

امید همیشه نور در دل آدمی است و آدم با امید زنده است اگر امید ندارید شما یک عقب مانده ذهنی هستید! همان چیزی که خانواده به من می گفت اما من داشتم و دارم و خواهم داشت، آرزویم را رها نمی کنم، هر چقدر زمین بخورم باز بلند می شوم اندکی صبر میکنم خودم را جمع و جور میکنم و سپس دوباره ادامه می دهم آنقدر ادامه می دهم تا اینکه یا به هدف برسم یا جان به جان آفرین تسلیم کنم، همین و بس!

اینک از شمایی که جلد اول داستان؛ انگاری خواب می دیدم که بازیگر شده ام را مطالعه کردید سپاسگزارم‌.

(تمامی این داستان حقیقت محض است و دل نوشته های حقیقی خود بنده که در اختیار شما گذاشتم)

با افتخار به قلم ناقص: ن.ر

پایان ۱۴۰۵/۰۱/۲۱

سینماگر 2026©

بازیگردرس عبرتامیدواریسینما
۳
۰
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
🎞️سینماگر، رسانه منتقد و قلم بی پروای دنیای هنر هفتم🎞️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید