ویرگول
ورودثبت نام
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭🎞️سینماگر، رسانه منتقد و قلم بی پروای دنیای هنر هفتم🎞️
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
خواندن ۱۵ دقیقه·۴ روز پیش

سینماگر، منتقد و آغازگر! | داستان یک نیمچه بازیگر

سینماگر
سینماگر

درود به شما هنرمندان، دوستان و عزیزان جان! اینجا سینماگر، رسانه قلم منتقد دنیای هنر هفتم برای سینماگران و هنردوستان جایی برای نقد بازیگران، کارگردانان، نویسندگان و اصحاب هنر هفتم.‌..

🎭 برجستگی منتقدین سینما

پیش از اینکه شروع کنیم به آتش کشیدن آثار هنری، خوب است کمی دلمان به حال صاحب اثر بسوزد، اگر بگردیم و دیواری کوتاه تر از منتقدین و سینماگران پیدا نکنیم حتما در میان هنری ها دیوار های خیلی کوتاه تری هم پیدا میشود، افرادی را پیدا می کنیم که میتوان ثمره چندین و چند ساله درخت زحمات آنها را یواشکی از شاخه چید و بدون در نظر گرفتن شرافت و وجدان با خیال آسوده یک لیوان آب هم رویش خورد!

اینکه میگویم بدون در نظر گرفتن شرف و وجدان فقط بخش کوچکی از این قضیه است شاید برای خیلی از کارگردانان به ظاهر کارگردان سوال باشد که چگونه میتوان کاملا بی شرف بود؟

🎭 نحوه صحیح بی شرف بودن

خب حالا که تا اینجا آمدیم دستور صحیح بی شرفی را خدمت شما عرض می کنم!

در قدم اول باید فراخوان های دروغین پروژه های هنری و تست بازیگری را پخش کنید و سپس پس از اینکه مردم را جمع کردید به بهانه تولید و ساخت فیلم از آنها هزینه آموزش هایی را اخذ کرده و سپس تا چندین ماه به آموزش و دریافت شهریه بپردازید تا آنجا که اگر پوست و استخوان هستید با همین پول ها فربه و چاق و چله شوید در نهایت برای تولید فیلم قرار داد هایی با بند های کاملا معمول و متداول کارگردانان بی شرف تنظیم کرده و مفاد آن را به نحوی می نویسید که گویی هنرجو حکم اعدام خودش را امضا می کند، توجه داشته باشید که باید در آن متن تمامی راه های شکایت را مسدود کنید به این گونه که می نویسید این پروژه در چند وعده آینده که خودم تعیین می کنم ساخته می شود و هیچ کس حق اعتراض به آن را ندارد ایضاً تمامی هزینه های واریزی جهت یادگیری و دوره های آموزش بازیگری بوده و هیچ گونه عودت هزینه شامل حال آنان نمی گردد و در نهایت چند بند به همین شکل می نویسید و تحویل آن دسته از بدبخت بیچاره هایی می دهید که چندین ماه است به بهانه رسیدن به آرزو هایشان در پروژه دروغین شما شرکت کرده اند و پول و جان و وقت خود را در این مسیر هدر کرده اند. توجه کنید باید کاری کنید که همگی از بازیگری و هنر و سینما تا آخر عمر زده شوند و پس از این دیگر سراغ شما نیایند.

به هرحال این سرنوشت آنها بوده و به شما ربطی ندارد فراموش نکنید که شما یک کارگردان بی شرف هستید جانم! با وجود اینکه خودتان تمارض به حرفه ای گری می کردید حال به آنچه که کردید نگاه می کنید می فهمید که خیلی هم روش کلاهبرداری بدی نبوده و می‌توان با آن پول های زیادی به جیب زد، مردم ساده لوح را دور خود جمع کنید و بگویید ما از شما بازیگر می سازیم شما به همه آرزو های خود می رسید و خدای ما شما هستیم جان شما در گرو ماست بگذارید باور کنند که شما می توانید!

🎭 قصه هنرجو و کفتار های سینمایی

محض رضای خدا هم که شده انقدر ساده نباشید، این ها همه تجربیات شخصی خود من یعنی نویسنده این مقاله به ظاهر طنز بود.

بله خود بنده به شخصه سال پیش این اتفاق برایم افتاد و خوب شد به جز هزینه های رفت و آمد هزینه دیگری نکردم اما باز هم این وقت من بود که هدر شد و به بهانه ای شهریه ها را ندادم تا آنجا که فهمیدم همه این ماجرا کلاهبرداری بوده!

داستان کامل تر این بود که روزی یک آگهی تست بازیگری در ملارد پیدا کردم و از کرج راهی شدم به آنجا رفتم و یک دفتر بسیار کثیف و در پستوی پشتی یکی از ساختمان های کلنگی و قدیمی شهرک طلائیه ملارد پیدا کردم و زمانی که به طبقه پنجم ساختمان رسیدم و وضعیت دفتر آنها را دیدم با خودم گفتم احتمالا اینها آدم کش هستند و هیچ گاه از آنجا بر نمی گردم، به اتاق کارگردان رفتم همه جا را بوی تعفن برداشته بود و دود سیگار انباشته شده بود که در اتاق از بالای سرم رد می شد کارگردان یک آدم کچل بی ریخت بود و اول شروع کرد به سلام و احوال پرسی و همینطور که سیگار می کشید گفت اتود آماده داری الان اجرا کنی؟ من هم دست پاچه گفتم بله و یک اتود کوتاه همینطور که روی مبل روبروی میزش نشسته بودم اجرا کردم ناگفته نماند اتاقش آنقدر کوچک بود که میز خودش با میز شیشه ای جلوی من و مبلی که آنجا بود تنها چند سانت فاصله داشت و آنقدر دورش شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود در کل یک دفتر آشغالدونی بود! دستیارش برایم چای آورد و روبرویم گذاشت کم کم داشت غروب می شد و ترس مرا برداشته بود که عجب غلطی کردم اینجا آمدم نکند اینها توی چای مسموم کننده ای چیزی ریخته باشند همینطور که توی ذهنم اینها را می گفتم کارگردان گفت چایت را بخور گفتم حالا میخورم فعلا داغ است. یکم با چرب زبانی از اتود من تعریف کرد و سپس ابرو بالا انداخت و شروع کرد به تعریف کردن از یک پروژه دروغین که من قرار است در نقش یک شاهزاده نوجوان در فیلم تاریخی او بازی کنم و شروع فیلم اینگونه است که من با دوچرخه از کنار خیابان مزرعه گندم رد می شوم و ناگهان یک ماشین باعث می شود راهم را کج کنم و داخل مزرعه بروم و لابلای گندم ها راهم را گم کنم و وارد دنیای خیالی شوم! همه اینها را گفت و آخرش هم اضافه کرد که فقط باید برای این نقش ۳۰ میلیون تومان تهیه کنم مردک برای اینکه مغز مرا شستشو دهد یک فیلمنامه علمی تخیلی توی همان لحظه ساخته بود‌.

من هم که می دانستم باید چطور جواب بدهم یک نه کشدار گفتم و ادامه دادم که نمی توانم و در توانم نیست و این حرف ها آخرش هم گفت عیبی ندارد خیال کن با هم برادریم من خیلی دوست و رفیق دارم و مرامی با آنها کار کردم من خیلی جاها دست دارم و اشاره کرد که مرا نگاه کن کاری نیست که از دست من برنیاید اگر با من باشی به هرچیزی که دلت بخواهد می‌رسی شرطش هم این است که بقیه دوست و رفیق هایت را برای این پروژه معرفی کنی!

سرتان را درد نیاورم همینطوری که داشتم توی مبل فرو میرفتم کمی با سردرگمی چهار کلمه تحویلش دادم که باشه سعی خودم را می کنم و گفتم که شما از من چه چیزی میخواهید؟ و پکی به سیگارش زد و گفت فقط بازی خوب! مبلمان آنقدر بزرگ و پت و پهن بود که در آن فرو می رفتی و پشتی آن خیلی دور بود یک مبل راحتی با روکش چرم مصنوعی و رنگ مشکی که به خاطر نرم بودن اسفنج هایش تعادل رویش کمی سخت بود، همینطور دلهره داشتم و با گوشی اسنپ گرفتم و پیش خودم می گفتم اگر واقعا بتوانم کاری کنم و این یارو کارگردان باشد جدی جدی توی یکی از کارهایش دیده می شوم و این حرف ها حتی موقع آمدن هم کلی با اسنپ داستان داشتم چون ساختمان را پیدا نمی کردم و راه اصلی کمی پیچیده بود و بیچاره راننده اسنپ کمک کرد تا آدرس را پیدا کنم ساختمان دفتر طویله او طبقه آخر یک ساختمان بود که روی یک پاساژ کوچک ساخته شده بود و در ورودی ساختمان از کوچه بن بست کناری آن پاساژ بود که باید از آنجا می رفتی خلاصه این حرف ها تمام شد و من خر هم پیش خودم می گفتم اگر بشه چی؟ با همین حرف ها خودم را گول زدم و اسنپ آمد و من خداحافظی کردم و گفتم که ماشین رسیده است و باید بروم گفت چایت را نخوردی؟ من هم بهانه آوردم و گفتم گرم صحبت شدیم سرد شد یادم رفت بخورم و خداحافظی کردم و از اتاق آمدم بیرون از دستیارش هم خداحافظی کردم و در واحد را باز کردم سوار آسانسور که شدم دکمه طبقه همکف را زدم و رفتم پایین رسیدم توی خیابان دقیقا یادم نیست ماشین چه بود و چی شد اما آن شب رسیدم خانه و آن حرف ها در سرم تکرار می شد.

هر چند روز یک بار زنگ می زدم و می پرسیدم پروژه شما هنوز شروع نشده و می گفت چند روز آینده شروع می‌شود و یک روز گفت بیا دفتر رفتم آنجا و دیدم افراد دیگری هم هستند و هر روز کلی تماس تلفنی داشت که برای تست می آمدند آنجا نمی دانم چرا ولی روی در و دیوار دفترش بنر هایی با عکس های ترازوی حقوق و این چیز ها که مربوط به وکلا می شود زده بود و ادعا می کرد وکالت هم می کند و اینجا دفتر وکالت اوست! دقیقا دنبال این بود که صد در صد اعتماد مردم را این گونه جلب کند و این کار را خوب انجام داده بود.

از آن قضیه آمد و شد بقیه چندین ماه گذشت و بالاخره اشخاصی که همه از مردم عادی بودند و به آنها وعده داده بود که در کار من دیده می شوید دور خودش جمع کرد به خیال اینکه یک تیم هنری شوند و این حرف ها نویسنده یک آدم ناشی بود بازیگران همه فقط از بازیگری یک اسم شنیده بودند و به اکثر آنها گفته بود برای آموزش باید در کلاس ها شرکت کنید و هزینه کنید این یارو و دستیارش دو نفر کلاهبردار باتجربه ای بودند ولی هرگاه که به این موضوع فکر می کنم چرا با اینکه وضعیت آنجا را می دیدم باز هم رفتم احساس حماقت می کنم.

این پروژه تا حدود شش ماه اول فقط برای انتخاب بازیگر و عوامل و فیلمنامه و انتخاب لوکیشن و این دروغ ها طول کشید تا آنجا که روزی گفتند برای ضبط آزمایشی همه باید آفیش شوند و رفتیم آنجا دیدم کلی تجهیزات آوردند و با خودم گفتم فکر کنم همه چیز آنقدر هم الکی نبود دوربین و بوم صدا و پروژکتور و کلی چیز دیگر را آوردند و بردند پایین توی خیابان تا ضبط آزمایشی را شروع کنند مردم هم هیجان زده شده بودند و بعد از کات دادن کلی جیغ و دست و هورا کشیدند هیچ وقت یادم نمی رود برق ساختمان رفته بود و فقط خیابان برق داشت به من گفته بودند با بچها بالا بمان و مراقب وسایل باش، قبل از آن روز یک روز گریمور آوردند و آفیش ۱۲ ساعته شدیم جوری که صبح رفتیم و ساعت ۱ شب برگشتیم فقط برای گریم!

همه افراد آن پروژه کسانی بودند که به بازیگری علاقه داشتند اما جای اشتباهی توسط اینها تور شده بودند با آدم های خوب و ساده ای آشنا شدم و همه اینها برایم تجربه شد. طرف خیلی مدعی بود و می گفت من همه شما را به آرزو های خودتان می رسانم و سعی می کرد تیم را مانند یک خانواده پوشالی درست کند که همان هم نشد چون فقط آدم ها را تلکه می کرد یعنی یارو هر کاره ای بود یا اگر پولی داشت به بهانه های مختلف می گفت بیا بازی کن آموزش با من فقط فلان قدر هزینه کن این را با چشم خودم دیدم و با گوش خودم شنیدم، از عجایب این پروژه این بود که نویسنده کار یک خانم بود که همانطور که گفتم کاملا ناشی بود و اگر یک بچه انشا می نوشت بهتر در می آمد طرح و ایده کلی از خود کارگردان بود اما نویسنده آن خانم بود که ظاهر و استایلش هم مثل پلنگ های اینستاگرامی بود.

حتی یک بازیگر تئاتر مبتدی هم در آن پروژه نبود فقط من احمق بودم که به آنها اعتماد کردم چون قبل از آن چندین سال تئاتر کار می کردم و استادم به من گفت هواست باشد فردا جایی میری سرت کلاه نرود گرگ توی این کار زیاد است و خیلی آدم خوبی بود باعث شد خیلی رشد کنم و همینطور من که علاقه شدیدی به بازیگری داشتم از بچگی کلاس های تئاتر رفتم و کار کردم بعدش با استاد آشنا شدم و گفت که اگر بری داخل یک گروه دیگه خودت می فهمی که گروه ما بهترین گروه تئاتر کرج است. واقعا هم تا حدودی همینطور بود چون واقعا آدم مدیر و مدبری بود و هست، حداقل تا زمانی که او را می دیدم.

من به شخصه استعداد زیادی در بازیگری دارم از خودم تعریف نمی کنم این چیزی است که کارگردانان زیادی با چشم های خودشان از من دیده اند و ثابت شده، این را در خودم حس کردم که من میتوانم و بازیگر شدم!

تمام این قضیه تا جایی پیش رفت که جنگ شروع شده بود و پروژه به همین بهانه تعطیل شد این کار که قرار بود یک سریال یا فیلم بلند اپیزودی باشد تا حدود نصف قسمت اول ساخته شد و دیگر ادامه پیدا نکرد انگاری که فقط بخاطر جلب اعتماد مردم و اینکه جوری جلوه کند که خب کاری از دست آنها بر نمی آید تا اینجا هندل شده بود آن هم به زور! با کلی بهانه و کلی درد سر ماه ها آفیش شدن و بدبختی و رفت و آمد در گرما و سرما همه اینها هیچ!

برای این قضیه ناراحت نیستم چون از آن درس گرفتم و فهمیدم به هر کسی با هر نقشه ای اعتماد نکنم و اول چشم و گوشم را خوب باز کنم حقیقتا من جا های زیادی رفته بودم و قضیه را فهمیده بودم در همان جلسه تست اول از همین رو دیگر نرفته بودم اما اینها خیلی حرفه ای بودند و خوب بلد بودند چه کاری باید کنند.

همه کسانی که آنجا بودند گول خورده بودند همه قرار داد هایی را امضا کرده بودیم برای فیلم که تمام حقوق شکایات خودمان را نقض می کرد و به آنها حق می داد هر چند من به جز هزینه رفت و آمد پولی ندادم و فقط وقتم را هدر کردم ولی خوب فهمیدم چه آدم هایی برایم بازی می کنند و چه آدم هایی با من رو راست هستند این بزرگ ترین درس عبرت زندگی من بود، شاید با خودتان بگویید عجب آدم احمقی هست این یارو خب وقتی وضعیت دفتر و آن کارگردان که بیشتر به آدم های عملی شباهت داشت تا یک هنرمند چرا اعتماد کردی بدبخت؟ البته حق هم دارید اما تا وقتی که اگر جای من بودید گول نمی خوردید انقد هم از خودتان مطمئن نباشید وقتی با خودم خیال کردم اگر نتیجه بدهد و این یارو درست گفته باشد می توانم به آرزو هایم برسم دیگر عقلم کار نمی کرد و فقط به این فکر می کردم که می شود!

ناگفته نماند این کار چند تا بازیگر چهره قدیمی هم داشت که توی ضبط اول مهدی امینی خواه را آورده بودند و همینطور قرار بود بهنوش بختیاری و آتش تقی پور و چند نفر از این بازیگر های فراموش شده را بیاورند که نشد و تا همین جا ادامه پیدا کرد.

من نقش برادر کوچک مهدی امینی خواه را داشتم و چند خط دیالوگ به من داده بودند، برای اینکه چند جلسه دیر رفتم دیالوگ مرا کم کردند و عوض شد تا این حدود کار را جدی جلوه می دادند حتی خودش گفت مهدی امینی خواه می گوید من با بازیگر نوجوان کار نمی کنم و بهانه آورد. آخر سر به موقع رفتم و دوباره به من دیالوگ داد اما نه آنقدر طولانی من ماه ها می رفتم و می آمدم آفیش می شدم و چندین بار جلسه فیلمنامه خوانی برگذار کردند و هر دفعه یک خری نمی آمد و اینها می گفتند باید یک جلسه برگذار شود که همه باشند اینطوری نمی شود و جلوی بازیگر چهره آبروی ما می رود و این حرف ها، انگار هماهنگ شده بود تا این کار استارت نخورد!

باور نمی کنید اگر بگویم چقد سخت بود اما حدود ۲۰ نفر بودیم که همه اش در رفت و آمد بودیم ساختمان قدیمی بود دفتر طبقه پنجم بود طبقه آخر، آسانسور هفته ها خراب بود و از پله ها همواره در حال بالا پایین آمدن بودیم از هر سنی بگویید در آن پروژه آدم بود از بچه تا زن و مرد و میانسال و... و حتی مادران که بخاطر بچه هایشان می آمدند آنجا، عجب حماقت محضی!

بحث این نبود که چرا به این آدم ها با این وضعیت اعتماد می کردیم بحث این بود که همگی فکر می کردیم خب این یارو هر چی هست برای خودش هست ما می‌خواهیم به هدف خودمون برسیم، طرف قند داشت مشکل اعصاب داشت راه رفتن هم سختش بود دستیارش هم یک سری مشکلاتی داشت که گمان می کنم اعتیاد به مواد داشت چون از دندان هایش معلوم بود و آنقدر در این واحد سیگار می کشیدند که هر شب وقتی از آن راه طولانی به خانه می آمدم سردرد داشتم، بعضی اوقات هر روز در رفت و آمد بودیم هر هفت روز هفته نزدیک های استارت قسمت اول و کلید خوردن پروژه تا ساعت ۱ شب آنجا بودیم بعضی اوقات صبح آفیش می شدیم ساعت ۹ باید آنجا می بودیم بعضی وقت ها عصر بعضی وقت ها ظهر این آخر خیلی سخت شده بود کلی هزینه رفت و آمد کردم اما اینها ضرر بود که سر این پروژه به باد رفت.

این قضیه سال پیش گذشت و من الان در پروژه ای دیگر با یک کارگردان سرشناس و آدم حسابی کار می کنم برایم تجربه شد و همین خوب بود تا در این مسیر راه خودم را پیدا کنم.

به دلایلی نمی توانم عناوین و نام خودم را ذکر کنم اما همین قدر بدانید که من مسیر خودم را پیدا کردم کلی درد سر هم کشیدم اما باز هنوز برای من اول راه است و هیچ چیز نمی تواند عشق من به بازیگری را از من بگیرد مگر با گرفتن جانم!

این صفحه برای حمایت از کسانی ایجاد شده که می خواهند بازیگر شوند یا به پروژه ای ورود کنند و تجربه کسب کنند اینجا ما حامی هنرجو ها و بازیگر های تازه کاریم تا حداقل بتوانیم کمی مسیر را برای آنها روشن کنیم

متشکرم.

(این داستان بدون اغراق حقیقت محض است)

پایان ۱۴۰۵/۰۱/۲۱

سینماگر 2026©

آثار هنریجلب اعتمادرنگ مشکیزن مردکار
۲
۰
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
رسانه قلم سینماگر | Cinemagar🎭
🎞️سینماگر، رسانه منتقد و قلم بی پروای دنیای هنر هفتم🎞️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید