اتاقی از آن خود

نوشتن در مورد کتاب " اتاقی از آن خود" را شروع کردم در حالی که زبان کنایه‌ واستعاره ای خانم وولف به شدت به هیجانم آورده بود( نامبرده اولین کتاب خود از ویرجینیا وولف را خوانده و بسیار پشیمان از عمری که بدون این نویسنده سرشده است.)

اول از همه بگویم که پیشگفتار صفورا نوربخش به عنوان مترجم را باید یکبار قبل و یکبار بعد از خواندن کتاب خواند که بسیار کمک کننده در آشنایی با متن پیشرو و همینطور جمع کننده مباحث و سخنان وولف هم هست.

اتاقی از آن خود یک کتاب فمینیستی بحث برانگیز و دارای اهمیت در طول سالیان بوده است . موضوعات قابل بحث در کتاب بخوبی به بیان این موضوع می‌پردازد که تقسیم ثروت وعلم بین مرد و زن هرگز برابر نبوده و زنان پیوسته مورد تبعیض بوده‌اند.

او با بررسی تاریخ ادبیات انگلستان به درستی به گمنامی زنان در طول تاریخ اشاره می‌کند و نگاه وتوصیف مردانه از زن را در داستان‌ها و رمان‌ها به بوته نقد می‌کشد.

و در میان حرف‌هایش گاهی مستقیم مخاطب زن داستان را خطاب قرار می‌دهد تا به او اهمیت داشتن اتاق و درآمدی از آن خود را یادآور شود.

در مورد سبک نوشتاری ویرجینیا وولف در این کتاب نقدهای خوبی نوشته شده‌است که با یک جستجوی اینترنتی در دسترس شما قرار خواهد گرفت.

در فصل اول کتاب وولف می‌گوید:« متوجه هستم که این سخنانم در مورد زن و داستان ممکن است از وظیفه خطیر یک سخنران یعنی نتیجه‌گیری کردن مرا دور کند اما من تلاش خواهم کرد هسته‌ای از حقیقت ناب در اختیارتان بگذارم.»

و حقیقتا که همینکار را هم خواهد کرد.

اولین پرسش را کاملا ضربتی در همان فصل اول در خلال گفت‌و گوهای داستان مطرح میکند« پس مادران ما چه کردند که هیچ ثروتی نداشتند تا برای ما بگذارند؟» از ما می‌پرسد و ذهنمان را درگیر زندگی اجداد مادری‌مان می‌کند. سپس به بیان مشکلات آنها می‌پردازد این که پول زنان از آن‌ها گرفته یا با نظارت شوهرشان خرج می‌شده‌است. کسب درآمد حتی اگر برای زنان ممکن بوده آنها ترجیح می‌دادند که این وظیفه را به شوهرانشان واگذار کنند. او ذهن ما را برای درک موقعیت مادرانمان آماده میکند. ( باید به یاد داشته باشیم که مخاطب وولف در این کتاب زن نخبه و از طبقه متوسط یا بالای جامعه است زنی که سواد دارد و می‌تواند بنویسد.)

روح مردسالاری موجود درانگلستان را نشانمان می‌دهد که چگونه با خشم خودهمه چیز را می‌بلعیده و با مثالهایی موقعیت زنان در آن زمان را برایمان تداعی می‌کند. او می‌گوید:« براستی جالب است که یک درآمد ثابت چه تغییری در روحیه آدم به وجود می‌آوردوهیچ نیرویی در دنیا نمی‌تواند پانصد پوندم را از من بگیرد. خوراک ،مسکن و لباسم برای همیشه تامین است. بنابراین نه‌تنها تلاش و کار، بلکه نفرت و تلخکامی نیز به پایان می‌رسد.لازم نیست از مردی متنفر باشم او نمی‌تواند اسیبی به من برساند. لازم نیست تملق مردی را بگویم؛ او چیزی ندارد که به من بدهد.»

در فصل سوم به روایت مردان از زنان در طول تاریخ می پردازد از اینکه چگونه زن از موجودی که حق انتخاب همسر خود را نداشت و براحتی و طبق عرف از همسر کتک میخورد در داستان ها تبدیل به قهرمانی بی‌نهایت زیبا و بادرایت و بزرگ میشود. او این تناقض در خیال و واقعیت را با کنایه‌هایی نظیر کرمی بابالهای عقاب، روح زندگی و زیبایی در آشپزخانه در حال خورد کردن پیه همچون تازیانه ای بر شاعران و نویسندگان گذشته می‌زند.

طاقت فرسابودن شرایط زندگی زنان شاعر و نویسنده در قرن شانزدهم را موضوع بحث قرار می‌دهد و این فشار و معضل را مانعی بر سر راه ابراز تخیل و شکوفایی خلاقیت در داستانهای زنان می داند.

از جین آستن و امیلی برونته بعنوان زنانی یاد می‌کند که آنگونه می‌نوشتند که زنان می‌نویسند نه آنگونه که مردان می‌نویسند. « زنان رمان‌نویس هنگامی که می‌خواستند افکارشان را روی کاغذ بیاورند، هیچ سنتی پشت سر خود نداشتند یا این سنت آنقدر مختصر و ناچیز بود که کمک چندانی به آنها نمیکرد. زیرا ما اگر زن هستیم از طریق مادرانمان فکر می‌کنیم بی‌فایده است که برای کمک‌گرفتن به سراغ نویسندگان مرد بزرگ برویم هرقدر هم که از خواندن آثارشان لذت ببریم.»

وولف شرایط زنان نویسنده و راه سختی را که طی نموده‌اند برای مان یادآور میشود تا راه و چاه را به نویسندگان زن نسلهای بعد نشان دهد؛ کتاب با چنان ظرافتی نوشته شده‌است که شما حتی اگر نویسنده هم نباشید باز با آن همذات‌پنداری خواهید کرد.

« مانند جمعیت پشت نرده‌های میدان مسابقه اسب‌دوانی، بر سرش فریاد می‌کشیدند و آزمون او این بود که بدون نگاه‌کردن به چپ و راست از روی مانع بپرد.به او گفتم، اگر بایستی که دشنام بدهی، مسابقه را باخته‌ای؛همینطور اگر بایستی تا بخندی. اگر تردید کنی یا دستپاچه شوی، کارت تمام است.انگار تمام پولم را روی او شرط بسته‌باشم، به او التماس کردم« فقط به فکر پریدن باش! » او مثل پرنده‌ای از روی مانع پرید.اما بعد از آن مانعی دیگر بود و مانعی دیگر.

نمیدانستم طاقت دارد یانه، زیرا تشویق‌ها و فریادها اعصاب خردکن بود.اما او نهایت تلاشش را کرد.»