انگار همین هفته گذشته بود که چهارشنبه بچه های کلاس جویای نامه های نوشته شده دوستانشون در مشهد شدند نامه های که با هزار امید و آرزو و پرسش نوشتند و بعداز کلی پیگیری فرستادیم، به معلم کلاسشون قول پخش نامه با صدای خودشون داده بودم و گفتم باید کمی صبر کنید ولی یادگاری های که از مشهد رسیده بود رو بردم به کلاس؛
آخ از تکه فرش حرم ، آخ از همون تکه کوچکی که آدم رو هوایی میکرد ،
شنبه همین هفته ساعت۱۰:۱۰ صبح سرکلاس بودیم مشغول خواندن قرآن سوره ی شرح رسیدیم: اونجایی که میگفت: إنَ که العسر یسرأ : صفحه بعد کتاب هم همین آیه پیام قرآنی شده بود و میگفت که بعداز هر سختی آسانی هست! به رسم همیشه گفتم می بینید این زندگی رو سراسر سختیه؛ چرا بهتون دروغ بدم؟! از اول خلقت و وقتی که پا به این دنیا می گذارید سخته تا آخرش... توی سختی، آدم دلش پر میشه ، مثلاً ممکنه از یه جایی به بعد دیگه سختی ها برات عادی بشه؛ ولی اینکه میگه بعد از هر سختی آسونی هست منظورش این نیست که دیگه قرار نیست سختی باشه و همه چیز خوب باشه، بنظر من سختی ها باعث میشوند اون آسونی بعدش بیشتر به آدم بچسبه تو اون نمره عالی که با زحمت به دست آوردی و برای ذره ذره اش درس خوندی و تلاش کردی بیشتر بهت میچسبه یا اونی که همینطوری بی هیچ تلاشی داری ؟! قطعاً مورد اول بیشتر بهت می چسبه و مزه داره تا دومی!!! پس سختی ها نه تنها آدم رو می سازند بلکه مزد بعدش هم شیرینه؛
میخواستم بگم مراقب باشید تو دام سختی نما ها نیفتید که صدایی از بیرون اومد، صدا به قدری بلند بود که در و پنجره های کلاس رو لرزوند، سر یه مسئله ای جریان قضا بلا رو گفته بودم و هرچی میشدم با خنده می گفتند قضابلاست به رسم همیشه فاطمه دختر منظم و خوب کلاس با خنده و چشمای درشت شده اش گفت خانم قضا بلا بود!!! که باز تکرار شد و شیشه ها ترک خورد و در کلاس این بار لرزید!
شاید اگر معلم نبودم یا اگر بچه ها نبودند یا اگر اون موقعیت نبود هر عکس العملی دیگه ای جز این برخورد داشتم، بالآخره از حق نگذریم صدایی که در رو بلرزونه و دل پنجره های رنگارنگ رو بشکنه که عادی نیست!
ولی بدون ذره ای تغییر چهره و رفتار حرف فاطمه رو تأیید کردم و گفتم این هم ممکنه از همون سختی ها باشه ولی تا رسیدن به آسونی راه درازی در پیشه!!!! شما محکم بمونید و کم نیارید؛ شاید روزی من نباشم ولی یادتون باشه که خدا با شماست اصلأ هروقت سختی داشتید همین آیه رو تکرار کنید اونوقته که هم حرف های امروز هم معنیش بهتر براتون جا می افته ؛
صدا کمی آروم تر تکرار شد و این بار ؛....
تکه فرش حرم روکه برده بودم،و از دیدنش از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند، آیناز از ته کلاس گفت،یا امام رضا امروز همین تیکه فرش امام رضا مارو نجات بده!
شیشه های کلاس ترک خورد ولی خب همون یه حرف از ته دل دخترک کلاس رو نجات داد...
برگرفته از اتفاق رخ داده به تاریخ :شنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۹
ساعت۱۰:۱۰
مدرسه بهار، دختران دوم ج

nazi.Khoshghalb: یه گوشه تو پنجره کلاس هست...