در فضای پرتنش نظام بینالملل، گاهی تصمیمهایی اتخاذ میشود که طراحان آن گمان میکنند با یک اقدام قاطع میتوانند معادلهای پیچیده را برای همیشه حل کنند؛ اما تاریخ نشان داده است که توسل به جنگ، بهویژه علیه کشوری با عمق تمدنی، ظرفیتهای راهبردی و ساختار سیاسی تثبیتشده، نهتنها تضمینکننده حل مسئله نیست، بلکه میتواند آن را وارد مرحلهای تازه و پیشبینیناپذیر کند. در چنین چارچوبی، اگر روزی ایالات متحده آمریکا تصمیم بگیرد وارد تقابل نظامی مستقیم با ایران شود، باید این واقعیت را در نظر داشته باشد که این اقدام میتواند دقیقاً به همان نتیجهای بینجامد که سالها مدعی جلوگیری از آن بوده است: عبور تهران از محدودیتهای پیشین و حرکت آشکار به سوی بازدارندگی هستهای.
در سالهای گذشته، راهبرد هستهای ایران بر پایه نوعی مدیریت تنش استوار بوده است. تهران کوشیده است ضمن حفظ ظرفیتهای علمی و فنی، از ورود رسمی به عرصه تسلیحات هستهای پرهیز کند و همزمان با اتکا به توان موشکی، عمق راهبردی منطقهای و ظرفیتهای دفاعی بومی، سطحی از بازدارندگی را حفظ نماید. این رویکرد، برخاسته از محاسبهای دقیق بوده است: پرهیز از ایجاد اجماع جهانی برای اقدام نظامی و جلوگیری از تبدیل تهدیدهای سیاسی به رویارویی مستقیم.
اما جنگ، منطق این محاسبه را دگرگون میکند. زمانی که تهدید از سطح فشار سیاسی و تحریم اقتصادی عبور کرده و به حمله نظامی تبدیل شود، پرسش بنیادین در محافل تصمیمگیری تغییر خواهد کرد. دیگر موضوع صرفاً هزینه تحریم یا فشار دیپلماتیک نیست، بلکه مسئله «بقای ملی» در میان است. در چنین شرایطی، طبیعی است که نگاهها به سوی مؤثرترین ابزار بازدارندگی معطوف شود؛ ابزاری که بتواند احتمال تکرار حمله را به حداقل برساند و هزینه هرگونه تجاوز آینده را بهشدت افزایش دهد.
تجربه تاریخی نیز مؤید همین واقعیت است. کشورهایی که احساس کردهاند در معرض تهدید پایدار و جدی قرار دارند، در نهایت به این جمعبندی رسیدهاند که تنها تضمین قطعی امنیت، دستیابی به بازدارندگی هستهای است. حتی اگر این مسیر با فشارهای سیاسی و اقتصادی همراه باشد، در فضای جنگی، این فشارها اهمیت ثانویه پیدا میکند. کشوری که زیر آتش قرار گرفته، دیگر انگیزهای برای پایبندی به محدودیتهایی ندارد که هدف آن جلوگیری از همان آتشی بوده که اکنون شعلهور شده است.
از منظر داخلی نیز، آغاز یک جنگ خارجی معمولاً به تقویت انسجام ملی میانجامد. شکافهای سیاسی کاهش مییابد و اولویت اصلی به امنیت کشور اختصاص پیدا میکند. در چنین فضایی، استدلال حامیان تقویت بازدارندگی هستهای با استقبال بیشتری مواجه خواهد شد. اگر این برداشت در افکار عمومی شکل گیرد که خویشتنداری هستهای مانع از وقوع جنگ نشده است، مطالبه برای بازنگری در سیاستهای پیشین افزایش مییابد. به بیان روشنتر، جنگ میتواند توازن بحث داخلی را به سود گزینهای تغییر دهد که پیش از آن محل اختلاف بوده است.
از سوی دیگر، حمله نظامی الزاماً به معنای نابودی کامل زیرساختهای فنی نیست. حتی اگر بخشی از تأسیسات تخریب شود، انگیزه برای بازسازی و پیشرفت سریعتر تقویت خواهد شد. تاریخ نشان داده است که فشار نظامی میتواند اراده کشورها را برای دستیابی به توان بازدارنده افزایش دهد. در چنین شرایطی، هرگونه محدودیت حقوقی یا تعهدات بینالمللی که پیشتر با هدف کاهش تنش پذیرفته شده بود، ممکن است بازتعریف شود. زیرا فلسفه وجودی آن تعهدات، جلوگیری از جنگ بوده است؛ و اگر جنگ آغاز شود، آن فلسفه عملاً فرو میریزد.
پیامدهای این تحول تنها به یک کشور محدود نخواهد ماند. حرکت ایران به سمت بازدارندگی هستهای میتواند معادلات امنیتی منطقه غرب آسیا را بهطور بنیادین تغییر دهد و رقابتهای تسلیحاتی را تشدید کند. چنین روندی نهتنها ثبات منطقه، بلکه ساختار نظام عدم اشاعه جهانی را نیز با چالشهای جدی روبهرو خواهد کرد. در این صورت، اقدامی که با هدف مهار انجام شده، به عاملی برای گسترش بحران تبدیل میشود.
واقعیت آن است که در معادلات راهبردی، تهدید نظامی علیه یک کشور بزرگ، اگر به حذف کامل توانمندیهای آن منجر نشود، اغلب به تقویت انگیزههای امنیتی آن میانجامد. درباره ایران نیز چنین سناریویی دور از ذهن نیست. آغاز جنگ میتواند آخرین تردیدها را کنار بزند و گزینه هستهای را از یک ابزار چانهزنی سیاسی به یک ضرورت امنیتی تبدیل کند.
از این منظر، تصمیم به جنگ نهتنها یک انتخاب نظامی، بلکه یک قمار راهبردی است؛ قماری که ممکن است نتیجه آن، شکلگیری واقعیتی باشد که سالها از آن بهعنوان خط قرمز یاد میشد. تاریخ بارها نشان داده است که امنیت پایدار از مسیر درگیریهای شتابزده حاصل نمیشود، بلکه در گرو درک دقیق پیامدهای ناخواسته هر اقدام است. در غیر این صورت، آتشی که با هدف مهار افروخته میشود، میتواند دامنهای گستردهتر از پیش بیابد و معادلات منطقه و جهان را وارد مرحلهای تازه و پرهزینه کند.