ارکستر ملی برای بچه ها

دیشب کنسرت ارکستر ملی برای بچه های ایران بود و حس های من تلفیق عجیبی از هزار حس مختلف بود.
وقتی سهراب کاشف رهبر ارکستر بعد از هر قطعه رو به شنونده های کوچیکش و خانواده هاشون می‌کرد و هر ساز و نقشش تو ارکستر رو توضیح می‌داد به این فکر میکردم که این آدم ها با برگشتنشون به ایران چه فرصت های بی نظیری رو برای همه رقم زدن.
از یک طرف برای من که سهراب کاشف استادم بود دیدن این لحظه هزار خاطره ی دور و نزدیک رو زنده می‌کرد و طعم لذت هایی که با یادگیری ازش تجربه میکردم و وقتی غرق صدادهی عالی ارکستر ملی میشدم که از زمان اولین اجراهاشون با این رهبر تا حالا چقدر پیشرفت کرده و بهتره شده، هزار لذت دیگه هم توی دلم متولد میشد.


از طرف دیگه چشمم به بچه هایی بود که توی تالار وحدت نشسته بودن و شگفتی موسیقی های بهرام دهقانیار و محمدرضا علیقلی رو میدیدم که چطور با هر باری که نوای کلاه قرمزی و خونه‌ی مادربزرگه و آقای حکایتی توی سالن طنین مینداخت اون بچه های پنج شیش ساله، ما و آدم های بزرگ تر از ما رو از خود بی خود می‌کرد. بعضی بچه ها می‌رقصیدن، تکی، باهم، با عروسکاشون
بعضی ها آیینه ی رهبر ارکستر شده بودن، ایستاده بودن و مثل اون دستاشون رو تو هوا تکون میدادن و ارکستر رو رهبری میکردن
نوستالژی اما قدرت مند تر از همه، این جمعیتی رو که هر روز با هزار خبر و نگرانی و استرس کدر میشه از همه ی نگرانی ها جدا کرده بود و رهایی دوران کودکی رو بهشون پس داده بود، رهایی که باعث می‌شد بشنوی زیر لب همه دارن میخونن :

قصه گو قصه می گفت
از کتاب قصه ها
قصه های پرنشاط
قصه های آشنا

قصه گوی دیشب که قصه های پرنشاط و آشناش برای همه یه تجربه ی فراموش نشدنی رقم زد میتونست نوستالژی باشه، اما نبود چون اون بچه ها هنوز تو لحظه زندگی میکنن
میتونستن آهنگساز های برنامه باشن یا نوازنده ها یا استاد شوخ و حرفه ای من که با چوب رهبریش این قطعه هارو رنگ‌آمیزی می‌کرد
اما هیچ کدوم نبودن...

بچه هایی بودن که شاید دیشب مسیرشون برای همیشه عوض شد، که سال ها بعد میشینن توی هنرستان موسیقی، شاید میرن به دانشکده ی موسیقی و روی صندلی هایی میشینن که ما یه روز نشستیم
و اون وقت روزی هم میشینن روی صندلی های ارکستر ملی و قصه ای که دیشب شنیدن رو برای بچه های دیگه ای میگن

قصه ی دیشب ارکستر ملی قصه ای نبود که بازگو کرد، قصه ای بود که صفحه ی اولش رو خودش باز کرد وقتی آقای حکایتی رو نواخت و موسیقی و مردم یکصدا خوندن : یکی بود یکی نبود