پرواز کردن


فکر میکنم آدم ها خیلی بیشتر از اینکه الزاما از استاد های اسم و رسم دار یاد بگیرن از اون هایی که بهشون باور دارن یاد میگیرن.

چندین ماه پیش من با استادی کلاس برداشتم که بهم توصیه اکید شده بود ازش دور باشم. چرا؟

چون خیلی سخت میگیره!

گوینده ی این جمله ها خبر نداشت شنیدن حرفش من رو تشویق میکنه به رفتن سر اون کلاس.

از همون جلسه اول هم مطمعن شدم بهترین تصمیم رو گرفتم.

استادی که من شناختم، آدم متفاوتی بود

مصمم، با جسارت،زلال و بسیار با سواد

اونقدر که این جسارت و اشتیاق برای یادگیری رو ناخواسته به من منتقل کرد و من تصمیمی رو گرفتم که مدتها به خاطر هزار جور ترس ازش فرار میکردم.

توی مسیر مشورت کردن برای تصمیمم هر روز اساتیدی رو میدیدم که بهم میخندیدن یا میگفتن نشدنیه برو سراغ چیز دیگه

اما این استادم میگفت شدنیه، چرا نشه؟

من به آدم هایی نیاز نداشتم که اسم و رسم دارن و قیافه میگیرن

من دنبال کسی بودم که باور داشته باشه و پیداش کرده بودم.

همه چیز پر از امید بود تا وقتی که گفت که داره از ایران میره و شاید برنگرده

ناراحتی و ترسی که جسارت استادم عقب رونده بودتش پر رنگ شد و اونقدر مستاصل شدم که طبق عادت قدیمی دست بردم به کاغذ های مربعی، یه درنا درست کردم و یه آرزو باهاش به وجود اومد

( افسانه ژاپنی درناهای کاغذی)
( افسانه ژاپنی درناهای کاغذی)



استادم برگشت...

حالا هر روز ازش یاد میگیرم

نه فقط موسیقی، که منش و فکر، رسم و راه و رفتار

همیشه میگه بذار یکم بیشتر اذیتت کنیم و درس هامو سخت تر میکنه

من اما مطمعن نیستم اسم این کار اذیت باشه، من قدردانشم .

من هنوزم همون آدم پر از ترس و تردید ام که بعد هر کلاس هزار افسوس دارم از بلد نبودن هام، که اونقدر که باید سخت کوش نیستم و بعد هر جلسه فکر میکنم از پسش بر نمیام و بی اون که بهش بگم همیشه جلوش شرمندم از اینکه شاگرد خوبی نیستم.


استادم اما هنوز مثل روز اول پر از شگفتی و زندگیه..

همون آدمیه که نوشته" من باور دارم میتونم پرواز کنم" و منم باور دارم که میتونه!

چند روز پیش میگفت که شاید چند ماه بعد بره دوباره و برنگرده ایران

شاید این بار زور هیچ پرنده ای به نگه داشتن آدمی که باور داره میتونه پرواز کنه نرسه چه برسه به یه درنای کاغذی

اما امیدوارم بدونه چقدر بودنش اینجا اتفاق فوق العاده ای بوده.

دلم میخواست اون روزی که گفت فکر میکنه اینجا مفید نیست بهش بگم که مطمعنم خارج از ایران کار بیشتر داره و با آدم های با سواد تری از ما سر و کار داره اما اینجا از مفید بودن هم فراتر رفته و تونسته حداقل یه زندگی رو عوض کنه و یه رویا رو متولد کنه

اما چه میشه کرد؟ من همون آدمی ام که از بچگی پشت ساز و کتابش قایم میشد، حرف زدن نقطه قوت من نیست...

امیدوارم بتونم اینم از استادم یاد بگیرم که به اندازه خواسته هام جسارت و یقین داشته باشم و همون قدر پرتلاش باشم.

امیدوارم منم روزی باور کنم که میتونم پرواز کنم...