برای اونچه هرگز نبوده و نخواهد بود

نشستم اینجا

همینجا روی سنگ سرد توی سالنی که نور های گرم زرد دیوار هاش رو روشن کرده.

موسیقی و این آدم ها یادم میندازن که صبح می‌نوشتم اگر دو چیز بخوان باهم تلفیق شن علاوه بر همه ی عناصری که میتونن این پروسه رو تشدید کنن، نیاز به یک میل و انگیزه ی مشترک برای این تلفیق دارن

دوباره به این سنگ ها نگاه میکنم، به صندلی ها، شنونده هایی که از پشت میبینمشون و از شکل نشستنشون میشه گفت هیچ دو نفرشون با یک دلیل یکسان اینجا نیستن

نشستم این سمت و اون هم یک سمت دیگه نشسته


بینمون شاید چندتا صندلی و چند تا آدم و چند تا نت و ساز بیشتر فاصله نیست اما همونقدر که من تو این زمین سنگی که روش نشستم حل نمیشم، ما هم با تمام مشترکاتی که به هم وصلمون میکنه، همیشه غریبه می مونیم.

بذار همین جا، کنار همه ی این مشترکات یه خط پایان بکشم برای قصه ای که دیگه ادامه نخواهد داشت.

برای همه ی اون چه هرگز نبوده و هرگز نخواهد بود...