بی گذشته، بی حال

لباس آبی چهارخونه پوشیده

بی صدا میره سمت کتابخونه، آروم میگه همه چی سر جاشه.

از پویان میپرسه عجیب نیست؟

پویان میخنده و میگه نه اینکه ما هنوز اینجا نیستیم و تو هنوز چهارخونه ی آبی تنت نیست.

پویان مثل قبل نیست دیگه، شربت عسل به خورد کسی نمیده که درداش رو کم کنه.

در تراس رو میبندم، سرد شده

سازش رو گذاشته کنار در

میذارمش کنار کتابخونه و زیر لب میگم آدمی که سازش رو نمیدونه کجا بذاره رو چه به ساز زدن

نشنیده حرفم رو، رفته رو تراس، نشسته، بی حرف، بی صدا

به درای قدیمی و شیشه ای نگاه میکنم

به اینکه چقدر قصه ها از دور متفاوتن با وقتی که از اون شیشه بگذری

فکر میکنم که چقدر ترسیدم، چقدر فرار کردم و چقدر همیشه برگشتم و دوباره جنگیدم

چقدر سعی کردم برای اینکه کسی باشم که میخوام اما نیستم

فکر میکنم وقتشه در تراس رو ساز و کتابخونه و پویان و شربت عسل رو برای همیشه بذارم همینجا و برم.

سازش رو میذارم کنار پنجره، کتاب ها رو میذارم سر جاش

خودکار هارو میذارم تو لیوان

انگار هیچ چیزی اینجا نبوده که به من مربوط باشه، انگار هرگز اینجا نبودیم

بی گذشته و بی حال

بی هیچ

فقط یه فردای نا معلوم..

پ. ن: از داستان های برای موسیقی، موسیقیش هم تو کانال هست