جسارت رها کردن

اگر از آدم هایی که من رو میشناسن در مورد من بپرسید احتمالا بین حرف هایی که میزنن می شنوید که از رها کردن نمی ترسه یا برای دنبال رویا هاش رفتن شجاع بوده.

خب حقیقت هم چیزی شبیه به همین هست. امسال سال سومی هست که من دانشجوی موسیقی دانشگاه تهران هستم و این یعنی حدوداً چهار یا پنج سال از وقتی رشته تجربی و تو یکی از مدارس سمپاد رها کردم میگذره. موسیقی و از 5-6سالگی شروع کردم اما هرگز نمیدونستم که داستان من و موسیقی قراره اینقدر طولانی بشه به خصوص که داستان پر فراز و نشیبی بود.

از راهنمایی وارد سمپاد شده بودم با کلی از دوستای دبستانم و فکر میکردم که بتونم رویا های توی ذهنم در مورد موسیقی و به کمک فشار های اجتماعی که ناخودآگاه به همه ی ما وارد شده برای رشته های پزشکی و تجربی سرکوب کنم اما خب تقریبا بعد از یکسال فهمیدم که اینجوری نیست.

از طرفی درس ها، من و از سازم بیشتر دور میکرد و این من و ناراحت میکرد از طرفی هم هر روز بیشتر از دیروز می دیدم که قلب من برای تجربی نمیتپه.

از سوم راهنمایی بدون این که به کسی بگم شروع کردم در مورد تغییر رشته فکر کردن و از اول دبیرستان تحقیق هامو شروع کردم و با مشاور تحصیلی صحبت میکردم. توی جو سمپاد رها کردن خیلی اسم ها روی آدم میذاره و خیلی سختی ها داره کم ترینش از دست دادن دوستایی که تو اون سن برات خیلی مهمن.

خلاصه دوم دبیرستان که بودم موضوع و جدی مطرح کردم و خوشبختانه مامانم و خواهرم حسابی ازم حمایت کردن بابام گاه و بی گاه یادآوری میکرد که من برات پیانو نخریده ام که شوپن شی اما خب جلوی راهم هم نمی ایستاد در نتیجه من این جا با اولین مانع جدی ام مواجه شدم، ترس های خودم!



  1. ترس از تنها موندن

ترس از اینکه تنها باشی و راهی و بری که دیگران نمیرن ترس خیلی جدیه به خصوص توی اون سن و سال که تایید دیگران برات ممکنه قوت قلب و اعتبار باشه و من نمیتونستم وابستگی هام و اونجا رها کنم از طرفی هم نمیتونستم آدمی باشم که کاری و انجام میده که قلبش براش نمیتپه در واقع نمیتونستم رویا هایی که سال ها توی سرم بود و نادیده بگیرم بنابراین یه کار عجیبی کردم و اون این بود که با همه دوستام ارتباط مو قطع کردم(البته چندتاییشونم وقتی فهمیدن تصمیمم چیه خودشون و یا از طرف خوانوادشون تصمیم به قطع ارتباط گرفتن) و اینجوری عملاً یک سال قبل از اینکه تغییر رشته من رو تنها کنه خودم خودم رو تنها کردم و مانع اول و برداشتم .

شاید عجیب باشه ولی تو اون مرحله این جدی ترین چالش من بود بقیه کارها و سختی ها رو تقریبا یادم نمیاد خلاصه تیر ماه بحث های طولانی با مدیر مدرسه که اجازه تغییر رشته به من نمی داد با حرف بابام که گفت "حتی اگر داره به زندگیش گند میزنه این زندگی خودشه و ما نمیتونیم براش تصمیم بگیریم"تموم شد و من مدرسه فرزانگان بزرگ و زیبای وسط جنگل و با اعتبار و اسم دهن پر کنش به مقصد هنرستان سوره با ساختمونی که داشت خراب میشد و حکم تخلیه داشت و اندازه آزمایشگاه های مدرسه قبلی بود با صندلی ها و میز های داغون و کلاس های کوچیک ترک کردم.


2 . ترس از ناشناخته ها

خب من حساب کتاب کردم و دیدم که اگر گرافیک بخونم برام بهتره چون بیشتر درس های کنکور هنر رو داره و این در حالی بود که من در زندگی ام حتی یک گل نکشیده بودم. بنابراین دوسال سخت اما پر از لذت برای من شروع شد شب ها تا صبح بیدار می موندم تا طراحی تمرین کنم ولی اتفاقات فراتر از تصور من پیش رفت و یکی از معلم ها جشنواره خوارزمی رو به من معرفی کرد منم کارم و شروع کردم در حالی که اصلا نمیدونستم دارم با چی مواجه میشم و وارد یک ماجرای بسیار طولانی شدم که باید جدا در موردش حرف زد اما در نهایت من نفر دوم خوارزمی شدم و حالا دو تا سهمیه برای ورود به دانشگاه داشتم و همون سال دیپلم هنرم و هم با معدل بیست گرفتم.

3. گذر از نقطه ی امن

من از بچگی پیانو زده بودم اما هیچ وقت این به خاطر علاقه ی من به پیانو نبود و اتفاقا پیانو سازی بود که خیلی همیشه از من جدا بود. این در حالی بود که خوانواده ی من شدیدا غرق در موسیقی کلاسیک بود و هست اما من به واسطه ی طرح خوارزمیم وارد دنیای موسیقی ایرانی شده بودم و چیزی اونجا بود که با پیانو و هیچ ساز کلاسیکی هرگز بیان نمی شد و اون زندگی بود. ساز ها و موسیقی ای که به شدت با زندگی گره خورده بود و طرح و رنگی که هرچند من ازش همیشه خیلی دور بودم اما عمیق تر از هر چیزی درون من رشد کرده بود تو تک تک لالایی ها و آهنگ های کودکانه و درس های تاریخ هنر ایران و... و من تصمیم گرفتم از پیانو که نقطه امن من تو موسیقی بود جدا شم و ریسک شروع کردن یک ساز جدید از موسیقی ایرانی که یک زبان جدید بود رو بکنم و سال 93 من پیانو رو کنار گذاشتم و کمانچه رو شروع کردم که به این معنی بود که میخوام گرایش نوازندگی موسیقی ایرانی بخونم یعنی با کسایی مقایسه شم که از 11سالگی ساز ایرانی زدن توی هنرستان موسیقی



4.دنیایی اسماً آشنا و رسماً غریبه

هرچند که من برای ورود به رشته ی موسیقی تغییر رشته داده بودم اما دیپلم گرافیک داشتم و حسابی کاربلد اون رشته بودم در حالیکه موسیقی بسیار فراتر از ساز زدن بود و من هیچی ازش نمیدونستم در نتیجه من آزمون عملی و ورودم به رشته ی موسیقی رو یک تغییر رشته دیگه میدونم. هرجوری که بود خودم رو به سطح آزمون ورودی رسوندم و شدم دانشجوی موسیقی دانشگاه تهران در حالی که یک دوره طولانی از موفقیت و نفر اول بودن رو گذرونده بودم وارد پردیس هنر های زیبا شدم و رفتم سر کلاس های دیکته و آنالیز موسیقی و هارمونی و اونجا بود که از وحشت قلبم ایستاد. من دقیقاً هیچی از علم موسیقی نمیدونستم و ساز هم عوض کرده بودم که یعنی در فن هم عقب بودم همکلاسی بچه هایی که تمام این سال ها موسیقی خونده بودن و شاگرد اساتیدی که دکتراشونو از هاروارد و ایلینویز ودانشگاه تورنتو و کنسرواتوار وین گرفته بودن...


5 . نهایت تلاش یعنی چی؟

فکر میکنم همه میدونن که دنیای هنر و موسیقی جقدر بیرحمه همه ی دانشجو های موسیقی تجربه ای شبیه فیلم ویپلش رو دارن اما در مورد درس های تئوری اکثر آدم ها نمیدونن که قراره با ریاضیات، فیزیک و مهارت های شنیداری و دیکته ی جدی رو به رو باشن تو موسیقی. اگر میخوایید به تجربه من از اولین کلاسم نزدیک شید لطفا یک قطعه پیانو از باخ یا شوپن پلی کنید و نت به نت و ریتم به ریتم دیکته کنید، ساده تر ؟ یه فایل به زبون چینی بذارید، میشه نوشت؟ من اینجا بودم همینقدر وحشت زده همین قدر نابلد و مبهوت.

اتفاقی که افتاد این بود که با خودم فکر کردم میتونم انصراف بدم و میتونم همه ی رویا ها و تلاش ها مو بی خیال شم میتونم بگم ماجرا چیه و کسی سرزنشم نمیکنه اما میتونم نهایت تلاش مو برای چیزی که اینقدر میخواستمش بکنم حداقل به امتحانش می ارزه

و ساعت های طولانی تمرین سرایش و آنالیز و هارمونی و تاریخ من شروع شد و دوماه اول فاجعه بود هیچ پیشرفتی نبود من تمام ترم یک رو تو کتابخونه گذروندم و دقیقاً یک هفته قبل از امتحان وقتی هر کتاب و حدود بیست سی بار مو به مو خونده بودم تازه شروع کردم به فهمیدن، اون ترم اکثر درس هامو بیست شدم و با خودم گفتم خب پس شدنیه و هر ترم همینقدر کار میکردم و هر ترم آخرش موفق میشدم اما ساز همیشه چیزی فراتر از تصور آدم هست و تلاش متفاوتی رو میخواد و سازم هر روز من و نا امید تر میکرد یا من سازمو نا امید میکردم. پیشرفت کند و کم! خب ساز قرمه سبزی نیست بریزی تو زود پز زمان میخواد و باید راه و روش پیدا کنی اما مسئله بزرگ تر از اون این بود که من که فقط موسیقی کلاسیک شنیده بودم و کارکرده بودم کاملا با زبان موسیقی ایرانی ناآشنا بودم و کم کم از سازم دور تر و دور تر شدم و دوباره میرفتم سراغ پیانو هر وقت میشد.


6.اتفاق خوب همیشه خوشحال کننده نیست

من زمین خوردم، به شدید ترین شکل ممکن در کار و زندگی و درس درست یکسال پیش وقتی که اونقدر از ساز نا امید بودم که رویا هارو آروم کمرنگ کردم و فکر کردم که شاید راه و اشتباه اومدم.

به نظرم گاهی از زندگی چیزی میخواییم و میگیم اره من نهایت تلاش مو برای اون کار میکنم حاضرم هر کاری بکنم و زندگی هم میگه باشه.

ولی به ما نمیگه که راه چه جوریه چون اون وقت میترسیم و این دیگه ترسی نیست که بشه بهش غلبه کرد.

درست یکسال پیش من فهمیدم که راه من همون بود و این راه رو اشتباه اومدم و سوال این بود که آیا میتونم یکبار دیگه بر خلاف ترس هام رها کنم چیزی رو که متعلق به من نیست و دوباره پاشم بسازمو دنبال رویاهام برم؟

جواب مثبت بود و من همه ی چیز هایی که براش تو اون راه زحمت کشیده بودم و رها کردم و مدت ها طول کشید تا بلند شم اما این بار مطمئن شده بودم که همون بار اول تو بچگی و بعد دوم دبیرستان راه مو پیدا کرده ام و بالاخره وارد مرحله نهایت تلاش توی ساز شدم. ساعت های طولانی اما لذت بخش تمرین و پیشرفت های هر هفته دلگرمم میکرد هر چند موانع و سختی ها هنوز بود و من حالا هر روز زمین میخورم اما این بار اومده بودم که نهایت تلاشمو بکنم و تا تهش برم برای همین اخر هر روز دوباره پا میشدم و حالا بالاخره بعد همه ی این ماجرا ها اونجایی ام که این همه مدت براش تلاش کردم.

برای همین نوشتم جسارت رها کردن چون فکر میکنم شاید نادیده نگرفتن رویام بود و شاید هم صداقت با خودم یا حتی شاید سخت کوشی اما آخر همه جسارت رها کردن های درست و به موقع بود که من رو به اینجا رسوند هر چند که بدون اون ها هم رسیدن به انتخاب شدنی نیست اما فکر میکنم در نهایت اینکه بفهمیم کجا باید بمونیم و کجا باید بریم و داشتن جسارت این انتخاب از با اهمیت ترین مهارت هایی هست که میشه داشت.