پنجره


چند دقیقه پیش فرار کردم از یک روز پر از لبخند های زورکی، از خودم، از آدم های غریبه ی اطرافم

هر بار بی اختیار پاهام میکشوندم پشت یه پنجره با کلی نور و اونقدر شلوغ و غریبه که فرق غریبه و آشنا رو متوجه نشی.

هوا سرده، اینقدر به چراغا و آدمای پشت پنجره نگاه میکنم که نورا کش میان و محو میشن و پرت میکنتم به روز هایی که اونقدر حالا دور شدن که حسابش از دستم در رفته.

به خیابونای بارونی و سرد و شرجی شمال، ساعت نه و نیم _ ده شب.

به دختر هراسون و خیسی که راهش رو دور کرده بود که برسه به پنجره،

که تو اون شبای بارونی و تاریک نمی‌دونست چطور باید برسه تا خونه اما بازم برای دیدن پنجره و نوراش راهش رو دور می‌کرد.

میبرتم به اون خیابونی که هیچ وقت جرات نکرد ازش رد شه

خوب که نگاه میکنم میبینم این نورا همون نوران

این پنجره همون پنجرس

این خیابون همون خیابونه

این دختر هم همون دختره که تا امروز کشیده شده


به پنجره نگاه میکنم، به آدمای پشت پنجره، قصه هاشون رو انگار میشنوم

انگار قصه هاشون میشم

با خودم فکر میکنم که هیچ وقت قصه ی خودم رو داشتم؟

یا همیشه تو یه پنجره تعریف شدم؟