کارگر روزمزد رویاها

تهران شهر گم شدن هاست

اگر بگردی حتما چیزی پیدا میکنی البته! اما نه اون چیزی که گم کردی!



تهران برای من از اولین روزی که ساکن موقتش شدم تا حالا که دائما اینجام،از روزی که از گم کردن خودم تو خیابون هایی که بلد نبودم اونقدر میترسیدم که همه ی تهران رو پیاده میرفتم تا امروز که تمام میانبر هاش رو یاد گرفتم، شهر گم کردن بود.


حوض خونه ی پدر بزرگم رو حوالی پارک لاله گم کردم، درختای چنار خیابون فرهنگ رو توی خیابون ولیعصر، شرجی کنار تجن توی خشکی بی حد شهر بی آب گم شد، "خاطره" هم توی خونه ی خودم، جایی که درو بستم به همه دورهمی های خونوادگی و لذت هایی که حالا خاطراتم شدن و فکر کردم برای رسیدن باید تلاش بی وقفه کرد.

حالا این روزا با بی صدا ترین شکل دلتنگی مدام زیر لب میگم تو که کارگر روزمزد رویاهات نیستی..

شاید که رها کردن بخشی از رفتن باشه

اما اگر واقعا رها شده چطور به یاد میاریم؟

قانون سوم نیوتون
قانون سوم نیوتون

توی روزگار بی مرزی چرا علاقه مند تر به مرز ها میشیم؟ چرا به سمت دهکده ی جهانی میریم و بعد دلتنگ کوچه پس کوچه های زادگاه مون میشیم؟

شاید زندگی رو توی زندگی کردن از دست دادیم....

شاید عشق ما به تجربه ی روایت شخصی خودمون نگاهمون رو به دوردستی دوخت که براش بجنگیم غافل از اینکه روایت شخصی ای که رویاش رو داشتیم تقلید تجربه هایی بود که تا حالا داشتیم

و من میترسم

میترسم که بعد از سال ها تلاش و تقلا و دست کشیدن از لحظه ها، برسیم به دوردستی که خواستیمش و ببینیم همونجایی ایستادیم که سالها پیش رها کردیمش و بپرسیم

"زندگی ای که در زندگی کردن از دست داده ایم کجاست؟"