
اگر انسان بی معنا شود
شر تا کجا می تواند منطقی باشد؟
انسان ها هیولا نمی شوند
آنقدر از خودشان خالی میشوند
تا چیزی برای نجات باقی نماند
وقتی معنا میمیرد
اخلاق هم همراهش دفن میشود
او باور داشت که همه چیز پوچ است
پس جان انسان هم ارزشی ندارد
ایمانی که با منطق تغذیه می شود و با لبخند اجرا
هیولا کسی نیست که جهان را نابود میکند
بلکه آن کسی است که به تو ثابت میکند
جهان از ابتدا ارزش ساخته شدن نداشت
که هیولا نه با خشونت
بلکه با تفکر متولد میشود

وقتی فرد اشتباهی قدرت میگرد
چرا اولین چیزی که باید انجام دهد
نجات دنیا باشد؟
مگر دنیا چه کاری کرده که
لیاقتش نجات داده شدن باشد؟
دنیا نیازی به نجات داده شدن ندارد
و خیلی وقت است که از آن مسیر نجات داده شدن جدا گشته است
نه! نه! نه!
تنها چیزی که دنیا بهش نیاز دارد
این است که درست شود
میدانستم نمیتوانی درکم کنی
شایدم تنها کاری که می توانم بکنم این است که
نشانت بدهم دنیا چیست
آن وقت است که میتوانی درکم کنی

مشکل از جایی شروع نمیشود که انسان دست به شر میزند مشکل آنجاست که دیگر دلیلی برای خوب بودن نمیبیند
هیولاها ناگهان متولد نمیشوند آنها محصول خلأ هستند
خلأ معنا، خلأ مسئولیت، خلأ ارزشی که زمانی نامش «انسان» بود.
وقتی فرد به این نتیجه میرسد که هیچ چیز معنایی ندارداخلاق دیگر انتخاب نیست یک هزینهی بیدلیل است.
در چنین جهانی شر نیازی به توجیه ندارد چون ارزش جان انسان پیشاپیش حذف شده است نه از روی خشم،نه از روی نفرت بلکه از روی یک منطق سرد و بیاحساس.
خطرناکترین ایمان، ایمانیست که خود را عقلانی میداند.
با لبخند عمل میکند با استدلال پیش میرود و هر اعتراضی را با یک جمله خفه میکند
«چه چیزی را میخواهی نجات بدهی، وقتی هیچچیز ارزش نجات ندارد؟»
ویرانی همیشه با خشونت آغاز نمیشود گاهی با فکر شروع میشود فکری که جهان را نه خرابشدنی بلکه اساساً اشتباه میداند.
وقتی چنین فکری به قدرت میرسد نجات دنیا آخرین دغدغهی آن است
نه از سر بیرحمی بلکه از این باور که دنیا هرگز چیزی نبوده که سزاوار نجات باشد.
شاید مسئله این نباشد که جهان در خطر نابودیست
شاید مسئله این است که مدتهاست از مسیر «درست بودن» خارج شده و انسان پیش از آنکه هیولا شود
قانع میشود.
قانع میشود که هیچچیز مهم نیست.
و این آغاز فاجعه است