
زن کتخدا بهمراه دختر کوچکش از حصار خانه ی خانم گلی چندین قدم فاصله گرفتند و دخترک کوچیک کتخدا با اضطراب به سمت طویله ی منقلی خیره مانده و با صدای لرزان گفت : خانم گُلی..... آهاااای خانمممم گُلی جان.... تشریف تون خونه هست؟... ما اومدیم والا بقران مجید اینا ....
مادرش با لحن ملامت گونه ای گفت : گوشم رفت، چرا دم گوشم فریاد میکشی اخه بچه جون .... سمت طویله چرا فریاد میزنی اخه ؟؟... خونه شون اینوره ....
دخترک بی انکه نگاهش را از خیرگی به درب طویله بردارد پاسخ داد ؛ خب اخه ممکنه یهو منقلی بیاد بیرون و ما رو شاخ بزنه، من توی خواب دیده بودم قبلا اینا رو . خیلی میترسم ، اره والا بقرآن مجید اینا...
مادرش با تعجب میپرسد : منقلی دیگه کیه ؟...
دخترک با ترس و اضطراب میگوید : همون گاو جنگی شون که خیلی گنده ست و شاخ هاش بلندن و توی مسابقه گاوبازی همه گاو های قوی رو شکست داده . خب اخه به همه کس و همه چیز حمله میکنه ، الی بلا خانم گلی . . آخه از گوسالگی بزرگش کرده و میشناسه خانم گلی رو . اره والا بقرآن مجید اینا ...
او سپس طبق عادت همیشگی زیر لب شروع کرد به حرف زدن با خودش و طبق معمول افکاری بی سر و ته که بی اختیار بر کلامش جاری میشد ، او زمزمه کنان میگوید ؛ اگر زمانی خانم گلی با پیرهن زرد گل گلیش بهمراهه گاو جنگیش منقلی برن مشهد و برگردن اون وقت اهالی روستا ناچار میشن که اونا رو ؛ مشتی منقلی و مشت گلی صدا کنند . خانم گلی که شوهرش سر خواهراش رو کلاه گذاشته و کلی پول و زمین و ملک و املاک دارن پس چرا یه پیرهن جدید و نو نمیخره واسه خانم گلی . من و منقلی هر دو تایی گوساله بودیم نه.... ببخشید یعنی منقلی گوساله بود و من هم کوچیک و دو ساله بودم که خانم گلی این پیرهن زرد گل گلی رو تن داشت ، الان ماشالله گاوی شده واسه خودش منقلی و منم که دم بزرگ شدم هنوز همون پیراهن زرد گل گلی چیندار و محلی رو تن داره خانم گلی . اره والا بقرآن مجید اینا ....
همین هنگام خانم گلی از درون طویله خارج شد و مشتی علوفه در دستانش است که با دست دیگر بروی پیشانی اش سعی میکند سایه بیندازد روی چشمانش تا بتواند از تابش مستقیم آفتاب ظهردم تابستان در امان بماند سپس دخترک کتخدا میگوید ؛
مامان ... مامان .... دیدی اشتباه گفتی ، فکر کنم منقلی توی خونه زندگی کنه و خانم گلی توی طویله ، بد موقع اومدیم ، داشتن نهار میخوردن انگار .... اره والا بقران مجید اینا ....
مادرش که پشتش به تویله و خلاف جهت دخترش ایستاده و سمت خانه ی روستایی فریاد کنان میگوید؛
سلام خانم گلی جان.... الهی دورت بگردم . خوبی عزیزدلم . کجایی ؟ صدات میاد ولی خودت نه..... یعنی نمیبینمت
دخترک میگوید ؛ مگه رعد برقه که اول صدا بیاد بعد تصویر .... خودش اومده .... بازم همون پیراهن زرد گل گلی رو تن داره .... اره والا بقران مجید اینا ....
لحظاتی بعد درون خانه ی خانم گلی ...
دخترک و حرف های بی سر و ته .... او میگوید :
خانم گلی رو دیدم توی خواب ، رخ در رخ منقلی داشت مبارزه میکرد و اخرشم منقلی پیروز شدش توی خواب . اره والا بقرآن مجید اینا .... البته منقلی پیراهن زرد گل گلی تن داشت .... چرا؟....
سوت سماور بلند میشود ، دخترک میگوید ؛ این وقت ظهر تابستون شربت میخورن ، چای دم نمیزارن که....
اره والا بقران مجید اینا ....
در همین حین ولی ، خانم گلی نگاهی غمگین و متفکر از پنجره بسمت تویله ی منقلی بفکر فرو رفته ،
خانم گلی خسته از سکون و در تلاشی پیوسته دنبال راهی محض خروج از تارک دنیایی ست ، گویی ان گوساله ی قدیمی تمام معصومیت و ظرافتش را از دست داده و با عضلاتی ورزیده و کوهان دوش بزرگی جایگزین کرده ، اسمش را منقلی گذارده بود زمانی که سر زایمانش مادیان پیر از دنیا رفت . گوساله ای نحیف و یتیم که خانم گلی با عشق بزرگ کرده است .
خانم گلی میگوید ؛
خب، چه عجب کردید ، راه گم کردید . روشن کردید کلبه ی درویشی مارو .... خوش اومدید . والا ما که از شهرنشینی رونده و از روستانشینی درمونده شدیم ، نه اونجا جایی داریم و نه اینجا با مردم روستا اوخت هستیم ، انگاری هرکاری هم میکنیم باز ما رو داخل جمع شون نمیبینن ،
دخترک بی مقدمه میگوید ؛
اره ، همیشه ، همه جا دارن پشت سرتون بدگویی میکنند ، راستی این آباژور رو اینجا گذاشتید ولی پس برق چرا ندارید ؟... نکنه داخلش نفت میریزید !... خهخخ اره والا بقران مجید اینا....
خانم گلی میگوید ؛ والا خودمم خسته ام از اینجا . جاری ام توی شهر خونه داره ، اونم بگو کجاش ؟.. دقیق وسط میدون اصلی شهرداری
دختر کتخدا رک و صریح پرسید : واااا.... خانم گلی چه حرفا میزنی؟.. من خودم شهر رفتم کلی . وسط میدان اصلی شهرداری که حوضچه آب هستش که.. والا بقران مجید اینا .....
خانم گلی نگاهش را با غضب میچرخاند و روی برگردانده سمت درب طویله و کوهان گاو جنگی اش به فکر فرو میرود و سپس میگوید ؛
حالا اون وسطش که نه!... همون گوشه کنارای میدون. حالا اصن چه توفیقی داره ؟... من حرفم چیز دیگه ای هست چرا حرف توی حرف میاری ؟. ..
زن کتخدا تایید میکند و میگوید : اوه... اوه.... الان فهمیدم کی رو میگی . خانم سادات رو میگی . همونی که اسمش سیده ربابه ست . اره خب شما هم کم از اونها ندارید که ، خب اونا خیلی زمانه که شهرنشینن . از اولش هم همونجا بودن . خب اینکه غصه نداره ، بفروشید چند تیکه زمین و مزرعه تون رو و برید رشت و یه جای خوب و بهتر خونه بخرید . اینکه غصه خوردن نداره خانم گلی جان ....
دختر کتخدا که نمی تواند زبان به دهان بگیرد مجدد نسنجیده میگوید :
راست میگه خب. . ناسلامتی سهم الارث تموم خواهراش رو بالا کشیده شوهرت . خوب زمین و مزرعه و باغ درختکاری و گاو و گوسفند داره ، چند تا مغازه هم که توی صومعه سرا دارید ، پس چرا غصه ی جاری خودتو میخوری !.. اونا از اولش شهری بودن . شما ولی نمیتونی مثل اونا بشی . گیریم بری و بخوای جای وسط تر خونه بخری ، مگه از میدون شهرداری هم وسط تر داریم تا بری روی دستش بلند شی و مرکز نقطه ی پرگار استان و نقطه ی ثقل کائنات و مرکز خونه دار بشی . . خخخ مگر اینکه تصمیم بگیری حوضچه ی وسط میدون رو بخری و اونجا زندگی کنی.. اره والا بقرآن مجید اینا ....
سکوتی کوتاه بر فضا حاکم میشود که مجدد دخترک لب به سخن گشوده و میخندد ؛
.خخخخ. فکر کن..... چشمو همچشمی خانم گلی رو به جایی برسونه که ناچار بشه لباس شهری تن کنه و ......
زن کتخدا نیشگون ریزی میگیرد دخترش را و با غضب میگوید؛ لال میشی ، یا لالت کنم دخترک بی حیای چشم سفید . زبون به دهن بگیر یکم . هر حرفی واسه گفتن نیست که ... خجالت بکش یکم ....
سپس با لبخندی عصبی و لحن اغراق گونه ای به خانم گلی میگوید ؛ گلی جان ، میدونم که از حرفهاش ناراحت نمیشی ، خودت که میدونی این بچه هفت ماهه دنیا اومد و توی سه سالگی هم از بس شیطنت کرد که افتاد از روی حصار و سرش ضربه خورد و خلاصه نمی دونم چرا اینجوری خول چل در اومده ، ولی از قدیم گفتند که حرف راست رو از دو نفر بشنو ، یا از بچه بشنو ، یا از دیوانه . خب هر دو تاش رو با هم داره این دخترم . همچین بدک هم نگفتش والا ... تو هم بفروش و برو شهر . ناسلامتی شوهرت روشنفکره ، بزرگ خاندان هستید ، پدر شوهرت خان بوده قدیما ، و نصف این روستا واسه پدر شوهرت بوده و الانم الحمدالله که شوهرت خوب کسب و کار داره ، زبان خارجکی بلده حرف بزنه
دختر کتخدا پابرهنه وسط صحبت میشود و میگوید :
خارجکی نه، فرانسوی بلده . بعدشم کدوم کسب و کار؟. ... اون سهم خواهراش رو بالا کشیده . حتی سر داداشش رو هم کلاه گذاشته . ولی چون داداشش توی بازار کلی مغازه و هجره داره و حتی ادویه فروشی داره توی شهر ، وضع مالی شون خوبه ، با شما هم که قهره خانم گلی . میدونی الان چند ساله که پا نزاشته توی روستا . لابد چون قهره با شما .... بد میگم بگو بد گفته .... اره والا بقرآن مجید اینا ....
گلی بی اعتنا به حرف هایی که شنیده به زن کتخدا میگوید ؛
یه خیاط شهری دوز سراغ داشتی ، هنوزم کار میکنه ؟...
زن کتخدا کمی فکر میکند و میگوید ؛ خب معلومه . چطور مگه ؟...
خانم گلی لبخندی نامحسوس بر لبانش مینشیند و با عجله سمت گنجه ی رخت خواب ها خیز بر میدارد و از لابه لای انان پارچه ای سرخ با طرح گل های ریز و سفید در میاورد ، و میگوید :
اینو اقام از سفر فرنگ اورده بود برام ، فکر کنم وقتشه که یه لباس شیک باهاش بدوزم و بعد جاری خودمو دعوت کنم تا بیایند اینجا پیش ما مهمانی . اون وقت اینو بپوشم جلوشون . تا چشاش چهارتا بشه ....
دختر کتخدا با نگاهه خیره به پارچه در حین خوردن ته تلخ خیار میگوید ؛ خخخ. اونا خودشون اونقدر با کمالات و دارنده هستن که چشمشون دنبال رخت لباس دیگران نیست ، اگه میخوای جلب توجه کنی جلوی اونها ، شاید با آپولو هوا کردن بتونی موفق بشی ... ایشش. تلخ بودش مث ته خیار حرفام بقران مجید اینا .....
روز موعود فرا میرسد و البته تلاش های خیاط و کج سلیقگی های خانم گلی سبب میشود دقیق مانند همان پیراهن زرد گلی که سالها بر تن داشت را مجدد خیاط بدوزد برایش ولی این بار با پارچه ی سرخ گل گلی . .
مهمانان از شهر رسیدند ، و خانه ی خانم گلی شیک و نونوار شده به نظر میرسید ، دختر کتخدا بروی پله های چوبی خانه نشسته بود و بی انکه کسی چیزی بپرسد از او ، با صدای بلند گفت ؛
سلام . شما رو میشناسم . یکبار با پدرم که اومده بودیم واسه خرید به بازار بزرگ شهر اومدیم هجره ی شما خرید کتیم ، هر چی میخواستیم رو بهمون دادید ولی پولش رو نگرفته بودید . خانم گلی با پیراهن زرد گل گلی بهمراهه ورزای منقلی دو تایی رفتن اینوری . اخه مادرم گفت بهتره قبل از رسیدن شما ورزا منقلی رو ببره توی جایی دورتر ببنده تا مبادا آبرو شرفمون بره پیش شما . اخه منقلی خیلی بد اخلاق و خشن هست . بعدشم قرار شده من شما رو سر و ته کنم ... نه.... سرگرم کنم تا خانم گلی برگرده و بره لباس جدیدش با رنگ سرخ گل گلی رو تن کنه و بیاد استقرار شما . فکر کنم استقبال ، یا استقلال بودش ، یه چیزی شبیه استفراق ... همش کلمه ها رو قاطی میکنم والا .... اوناهاش ... خانم گلی برگشتش ....
ساعاتی بعد
مهمانی بهترین حالت ممکن پیش رفت ، و عصر هنگام بازگشت مهمانان به سمت شهر ، مسافتی کوتاه را قدم زنان سرگرم صحبت بودند که خانم گلی نیز از اینکه برخلاف روال معمول منقلی تا ان هنگام در فضای آزاد بسته شده بوده کمی هراسان بود ، و همان حین که مشغول بدرقه ی مهمانان خودش بود برای لحظه ای عذر خواسته و از جمع جلو زده و با قدم های چابک و سریع به سمت منقلی رفت تا طنابش را باز کند از دور کمر درخت بید کهن ، و هم منقلی را سمت تویله ببرد و هم به نحوی نمایش داده باشد که ان گاو جنگی ورزیده برای انهاست و برخلاف دیگران با خانم گلی اوخت گرفته و عجین شده است و گویی تجسم خودش با ان اندام کشیده و ظرافت های زنانه در کنار گاو بزرگ و جنگی برایش رضایتبخش بود ، او بی مهابا سمت منقلی رفت و در چشم برهم زدنی آرامش از انجا رخت بر بسته و بدرقه ی خوشایندشان مبدل به صحنه ی آشوب شد ، منقلی که یک عمر ازگار خانم گلی را با پیراهن زرد گلی دیده و شناخته بود اینک به او چنان حمله ای کرده بود که با هر شاخ خانم گلی را چند متر به انطرف تر پرت مینمود ،
خانم گلی با درماندگی میگفت ؛
نزن منقلی ، من همونم خانم گلی ، فقط رنگ پیرهنم سرخ گلی .... نزن منقلی ....
دختر کتخدا نیز خیره به صحنه مانده بود و از فرط خستگی روزانه و دم غروب آفتاب خمیازه ای کشیده و با آرامشی عجیب زیر لب گفت ؛
من که گفته بودم خوابش رو دیده بودم ، بیچاره خانم منقلی دیگه نداره خانم گلی . خب بهتره فردا با مامان دوباره برگردبم خونه ی خانم گلی واسه عیادت .
خودمونیم خانم گلی شاید نتونست آپولو هوا کنه ، ولی با صحنه ی دلیرانه ی اخرش واقعا چشمای جاری خورشو چهارتا کرد ، اما نه از سر حسادت ، بلکه از سر حیرت .. .. مراسم بدرقه بود یا اختتامیه خانم گلی ... نمیدونم بقران مجید اینا.....