آخر، اما زرد شد...

دو سه سالی از روزی که آخرین بار ازش حرفی شنیده بودم می گذشت. انگار دیگر نمیخواست کلمه ای بر زبان بیاورد. بیشتر وقتش را در اتاقش می گذراند. به شوخی میگفت: همین اتاق فکسنی ام حرف هایم را می شنود.

میخندید و می گفت: دیوار اتاقم آنقدر محکم بغلم میکند که فکر نکنم دیگر به کسی نیاز داشته باشم.

صبح ها که از خواب بیدار میشد اخم نمی کرد. آرام از اتاقش بیرون می زد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ولی من احمق نبودم. شب ها که همه خواب بودند وقتی از کنار در بسته ی اتاقش می گذشتم صدای اشک ریختنش را می شنیدم.

هیچ وقت بلند گریه نمیکرد اما صدای فریاد های خاموشش آنقدر بلند بود که گوش من را کر میکرد حتی وقتی صدایی نداشت. شاید صد ها بار خواستم در را از رویش باز کنم و به آغوشش بکشم. میدانستم ولی چه احساسی دارد. پس آرام می گذشتم.

آه، صبح هایش را میگفتم. هیچ، صبحانه می خورد از خانه بیرون می خزید و تا آخر های شب بر نمی گشت. کار کردنش همه چیز را آرام می کرد، وقتی کار میکرد خسته نبود، افسرده نبود. آنقدر می خندید که فقط باید جلویش را میگرفتی. اما به محض این که به خانه پا می گذاشت خنده هایش خشک میشد. سیگار هایش را دانه دانه می سوزاند تا وقتی که دیگر نفس در گلویش باقی نماند.

دوستانش میگفتند عاشق شده بود و از دستش داده بود ولی من که هر روز می دیدمش می دانستم که قضیه بیشتر از این حرف هاست. می دانید، آدم وقتی که خاطرات ابدی می سازد آرام آرام همه چیز برایش سرد می شود. چون آدم ها نمی داند، آبی ها زرد می شوند، زرد ها خاکستری، خاکستری ها سیاه و... سیاه هم که رنگ شب است. خودتان می دانید. این آخری ها کم حرف تر شده بود. باید می دانستم که کم حرفی اش بی دلیل نیست. انگار تمام قلبش رفته بود با تک تک کسانی که از قلبش کنده شده بودند قلبش را از دست داده بود. انگار دیگر چیزی نداشت تا برایش بجنگد. در زمین جنگ او همه سقوط کرده بودند و او، فرمانده ی نبردی از پیش شکست خورده بود. حالا رو به رویم افتاده. شکسته، چشمانش بسته شده. دیگر نفس نمی کشد. فکر میکنم از خیلی وقت پیش می دانستم، فرمانده ای که زخم یک لشکر را با خود می کشد.

برای مدتی طولانی زنده نمی ماند.