
خیلی بی قراری میکنه. تمام مصائبی که نی نی ها باهاش دست به یقه هستن( به خصوص نی نی های بستری در بیمارستان ) رو بررسی کردم و هیچ مشکلی وجود نداره ولی باز دوست داره گریه کنه تا اینکه اینجوری بگیرمش روی دستم و بخوابه.
برخلاف اولین بیمارستانی که به عنوان پرستار طرحی شروع به کار کردم اینحا رو دوست دارم. بخش نوزادان
بهم گفتن بیشترین شیفت رو داری، آف شو امشب بخش خلوته گفتم نمیخوام. حوصله خونه موندن نداشتم، اضافه کار ماه پیش کم بود، اقساط خونه داره سنگین تر میشه و احتیاح روحی به فرار کردن از افکارم با کار کردن داشتم. اومدم سر کار.
کار چیز خوبیه، حداقل برای من. میتونم کمتر در جمع حاضر بشم به دلیل اینکه(شیفت دارم) میتونم نظم زندگیم رو حفظ کنم چونکه ( شیفتی ام) میتونم جوری که میخوام فکر کنم چون وابستگی اقتصادی دیگه به بابام ندارم.
سختی های زیادی داشت ( و هنوزم داره ) ولی برآیند قضیه داره به من برای تبدیل شدن به آدمی که دوست دارم کمک میکنه.
یه تصمیم بزرگ در راه آموزش مسیری که هستم ،گرفتم و همزمان شده با بلک فرایدی و حس خوبی دارم که میتونم با پول کمتری این قدم رو بردارم
دوست دارم از مسائلی که توی ذهنم هستن بنویسم ولی در حین اینکه مهم و تاثیر گذار به نظر میرسند، با نگاه کلی تر کوچیک و کمرنگ هستن. بخوام مثال بزنم، بهتره اینطور بگم:
آیا کوئیز فیزیک دومدبیرستان که هر ماه تکرار میشد انقدر مهم بود که تو ذهنم همیشه باید بهترین نمره رو میگرفتم؟؟
جوابش نسبی میتونه باشه، نسبت به زمان خودش بله ولی در کل زندگی خیر
هر مرحله زیبایی و سختی های خودش رو داره... نمیتونم دیگه بنویسم باید برم سراغ نی نی
دوازدهمین/