زندگی کسالت بار جاستین تورودو

آقای جاستین تورودو دو دوره به عنوان نخست وزیر کانادا انتخاب شده .اینکه کیه چند سالشه و چطور به اینجا رسیده رو من نمی خوام در موردش حرف بزنم چرا که اینجا در موردش می تونین بخونین.

https://fa.m.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86_%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%88

من در مورد زندگی کسالت بار جاستین می خوام حرف بزنم چرا که این چند روز به خاطر واقعه تاسف بار سقوط هواپیمای مسافربری خطوط هوایی اوکراین برفراز آسمان فرودگاه بین المللی تهران چهره این آدم رو زیاد توی تلویزیون و فضای مجازی دیدیم .ممکنه به اشتباه فکر کنیم این آدم چقدر آدم خوشبختیه ولی من اینجا می خوام بگم اصلا زود قضاوت نکنید چون اصلا اینطور نیست ولی من از کجا اینقدر مطمئنم حالا خودت رو بزار جای من و ...

فرض کن یه روز صبح از خواب بلند می شی می بینی تو یه جای غریب بیدار شدی نه رختخواب خودته نه اتاق خودته نه خونه تو ...می ری جلو آینه می بینی یه صورت زیبا و جوان داری بلافاصله تصویر تو آینه رو می شناسی آره خودشه اون جاستین تورودوست و از امروز این صورت و این بدن مال منه ..دو تا سیلی کوچولو و آروم به صورت خودت می زنی یه کم لپت رو می کشی که اگه داری خواب می بینی بیدار شی...ولی نه خواب نیستی ..

حالا تو یه صورت زیبا و آروم داری ..یه بدن متناسب و ورزیده داری ..همینطور که دوش می گیری و آماده لباس پوشیدن می شی داری فکر می کنی اگه من الان نخست وزیر کانادا هستم چرا دم در اتاق خوابم دم سرویس حمام و دستشویی محافظ با از این گوشی ها که تو فیلما هست و آدما از تو آستینشون با یه جایی حرف می زنن نیست ...میام تو اتاق لباسام چقدر کت شلوار کراوات شیک دارم....وای چقدر کفش های ساده و ورزشی و یه عالمه پیراهن سفید با یقه تمیز آرو...یه هو دلم ریخت ..یعنی این همه پیراهن

آماده ولی سفید؟یکیش رو انتخاب می کنم تا میام بپوشم چشمم به یه قاب عکس قدیمی روی دراور تو اتاق لباس می افته با دقت نگاهش می کنم .

هویدا نخست وزیر معدوم ایران به همراه جاستین کوچک
هویدا نخست وزیر معدوم ایران به همراه جاستین کوچک


من در کودکی با پوشک در میهمانی های رسمی شرکت می کردم .در یکی از این میهمانی ها که الان عکسش رو دارم نگاه می کنم یه آقا با لباس شیک با یه دسته گل تو دستش که احتمالا من بهش دادم داره با من دست می ده .بعدا فهمیدم این آقا نخست وزیر یه کشور قوی در خاورمیانه به نام ایرانه که سالها بعد این آقا بدلایل سیاسی اعدام می شه و سالها بعدش کشور این آقای شیک و مردمش که میان کانادا و زندگی می کنن یا درس می خونن بازم دست سرنوشت دست من رو تو دست اونها می گذاره ولی اینبار من نخست وزیرم و کودکان ایرانی دیگه کودک و با پوشک نیستند

بلکه جوانانی برومند و تحصیل کرده هستند که فقط زاییده ایران هستند ولی ملیت آنها به همان دلایل سیاسی قبلی کانادایی است....

بعد از پوشیدن لباس رفتن به محل کار همان دفتر نخست وزیری یک روز یکنواخت دیگر برای من شروع می شه چقدر شغل نخست وزیری شغل کسل کننده ایست همه چیز جای خودشه هر کس داره کار خودش رو انجام می ده تو کشوری که به اندازه یه قاره وسعت داره هیچ حادثه غیر مترقبه ای اتفاق نمی افته که لازم باشه ستاد بحران تشکیل بدیم نه سیل نه زلزله نه انفجار چه انتحاری چه معمولی....

آخه این انتظار زیادیه که من دارم حتی یه تصادف بین شهری که یه اتوبوس توش آتیش بگیره هم پیش نمیاد که مجبور باشم برم تو تلویزیون و حداقل یه تسلیت بگم....

تو دفتر نخست وزیری تلویزیون رو روشن می کنم ترامپ داره با لبای غنچه و خوش حالتش به اوباما فحش می ده ..کاش منم یه رقیب سیاه پوست یا سرخ پوست یا زرد پوست داشتم که می تونستم باهاش بحث کنم حالش رو بگیرم تهدیدش کنم .

چه روز طولانی! کانال تلوبزیون رو عوض می کنم تو افغانستان یه جنگجوی انتحاری تو یه میدان با زدن ضامن جلیقه انفجاریش ۷۵ نفر از اقوام و دوستاش و همشهریهاش رو کشته...خوش بحالش چه هیجانی تو اون لحظه داشته حتما تو لحظه کشیدن ضامن به دورش نگاه کرده حتما تو اون میدون تعداد زیادی کودک و زن بی دفاع دیده ...چه کیفی کرده حتما تو اون شلوغی میدون یکی دو تا آشنا دیده .ولی من چی تو این دفتر نشستم هیچ کاری برای انجام دادن ندارم ..نه انفجاری نه انتحاری ...کانال رو که عوض می کنم ایرانی ها رو نشون می ده که یه مقام نظامیشون توسط ترامپ با یه هواپیمای بدون سرنشین مورد اصابت موشک قرار گرفته و کشته شده و مردم ایران به خاطر این فرمانده نظامی دارن عزاداری می کنن..ترامپ یعنی خودش جوی استیک(دسته بازی)کنترل هواپیما دستش بوده؟ ...من بچه هم که بودم پدر و مادرم نمی گذاشتن بازی کامپیوتری بکنم به جاش کتابهای تولستوی و دیکنز رو مجبور بودم بخونم هیچوقت مهارتی تو بازی های ژنرال و کمبت ..پیدا نکردم برای همین الان که نخست وزیر شدم سعی می کنم رقابتی تو زمینه های بازی های جنگی نداشته باشم....

منشی در می زنه جلسه معاونتهای نخست وزیره همه میان تو دفتر من، من نگاهشون می کنم با هم خوش و بشی می کنیم .می نشینیم دور میز هر کدوم گزارش خودشون رو می دن هیچکدوم به روی خودشون نمیارن ولی همه زندگی یکنواختی دارن چون تو گزارش هر کدوم همه چیز خوبه همه چیز در امن و امانه...

زیر نویس تلویزیون خبر انفجار هواپیمای مسافربری رو داره نشون می ده یه خبر فوری هواپیما با ۱۴۷ مسافر کانادایی و ایرانی-کانادایی با برخورد موشک کشته شدن ..آدرنالین به تمام وجودم تزریق می شه تمام بدنم داغ می شه لرزش می گیره صورتم یه پارچه آتیش می شه ....

یه آن چشمهام رو باز می کنم سقف ترک خورده اتاقم تشک ابری که روش خوابیدم پتوی نازک بدون ملحفه ای تلویزیون تو اتاقم روشنه رییس دولت دوازدهم داره در مورد رییس دولت نهم حرف می زنه و می گه اگه موشک به هواپیمای مسافربری خورده تقصیر اون کسیه که فرودگاه رو نزدیک پایگاه نظامی ساخته .


و من خوشحالم از اینکه زندگی کسالت بار جاستین تورودورو ندارم و فکر می کنم چه زندگی می شه ،آدم تو بچگیش با نخست وزیر یه کشور دیگه دست بده و صورت مهربونی داشته باشه و اندام مناسبی داشته باشه و از صبح تا شب هیچ کاری نداشته باشه انجام بده نه رقابت کثیف سیاسی نه باندبازی و مافیا بازی نه قتل نه انتحاری نه سیل نه زلزله و نه شلیک به هواپیمای مسافر بری ...تلویزیون جاستین رو نشون می ده که مجلس یادبود تک تک کشته شده های ایرانی کانادایی رفته و از همه بازماندهاشون دلجویی کرده .چه زندگی یکنواخت و کسل کننده ای داری جاستین .