
جنگهای صلیبی اگرچه از منظر تقویم تاریخی قرنها پیش به پایان رسیدهاند، اما برخلاف مسلمانان که جنگ های صلیبی را رویدادی در گذشته دور میبینند، این نبردها همچنان در حافظه جمعی و ساختار سیاسی غرب به عنوان یک زخم باز باقی مانده است. تحقیر شکست در این جنگها و ناکامی در حفظ سرزمینهای مقدس، لایهای عمیق از کینه و میل به بازپسگیری جایگاه برتر را در ناخودآگاه دولتهای غربی حک کرده است.
در طول سالیانی که غرب با چهره ای جدید پا به خاک سرزمین های مسلمانان گذاشته، فرماندهان و دولت مردان غربی بی محابا از تعابیر مختلفی برای نشان دادن این کینه قدیمی استفاده کرده و از حضور خود به عنوان ادامه جنگ های صلیبی یاد کرده اند. نبرد اخیر ایران و آمریکا آخرین موردی است که در آن وزیر جنگ ایالات متحده به صراحت از تعابیری مذهبی برای توجیه تجاوز خود علیه یک کشور مسلمان استفاده میکند. به همین خاطر در این مطلب تلاش میکنم با مروری برا تاریخچه جنگ های صلیبی پیوند میان گذشته و حال را تشریح و فضای فکری غرب در این مورد را واکاوی کنم.
ریشههای جنگهای صلیبی را باید در اواخر قرن یازدهم میلادی و در آمیزهای از انگیزههای مذهبی، اجتماعی و سیاسی جستجو کرد. در آن دوران، اروپا با بحرانهای داخلی دست و پنجه نرم میکرد و کلیسای کاتولیک به دنبال راهی برای اتحاد پادشاهیهای متفرق اروپایی تحت پرچم مذهب بود. محرک اصلی این جریان، سخنرانی مشهور پاپ اوربان دوم در شورای کلرمونت در سال ۱۰۹۵ میلادی بود. او با ترسیم چهرهای هولناک از وضعیت مسیحیان در شرق و ادعای ضرورت بازپسگیری بیتالمقدس، شوالیهها و دهقانان اروپایی را به سوی جنگی فراخواند که پاداش آن را بخشش گناهان و رستگاری ابدی مینامید. همزمان، امپراتوری بیزانس که تحت فشار سلجوقیان قرار داشت، از پاپ درخواست کمک نظامی کرده بود. این عوامل در کنار طمع اشراف اروپایی برای دستیابی به اراضی جدید و ثروتهای مشرقزمین، موجی از نیروهای نظامی و شبهنظامی را به راه انداخت که با دوختن نشان صلیب بر لباسهای خود، نخستین لشکرکشی بزرگ را آغاز کردند. این آغاز مسیری بود که بیش از دو قرن به طول انجامید و جغرافیای انسانی و سیاسی منطقه را برای همیشه تغییر داد.
جنگهای صلیبی در چندین مرحله اصلی به وقوع پیوست که هر کدام بخشی از این تراژدی تاریخی را رقم زدند. در نخستین جنگ، صلیبیون موفق شدند در سال ۱۰۹۹ میلادی بیتالمقدس را تسخیر کنند و با راه انداختن حمامی از خون، دولتهای صلیبی کوچکی را در شام و فلسطین تشکیل دهند. اما این پیروزی دوام چندانی نداشت. با ظهور سرداران بزرگی در جهان اسلام و اتحاد قبایل و امارتهای پراکنده، جبهه مقاومت شکل گرفت. مشهورترین این نبردها در زمان صلاحالدین ایوبی رخ داد که با پیروزی در نبرد حطین، بیتالمقدس را پس از نزدیک به یک قرن به آغوش جهان اسلام بازگرداند. این شکست برای اروپا شوکی عظیم بود و منجر به راه افتادن جنگهای بعدی از جمله جنگ سوم صلیبی با حضور ریچارد شیردل شد که علیرغم نبردهای سنگین، باز هم در بازپسگیری قدس ناکام ماندند. جنگهای چهارم و پنجم نیز به جای باز پس گیری قدس به فتح قسطنطنیه و غارت آن انجامید که یک رسوایی بزرگ و ابدی را برای سپاهیان صلیبی رقم زد. در نهایت، با سقوط آخرین پایگاه صلیبیون در شهر عکا در سال ۱۲۹۱ میلادی، رویای استقرار دائم غرب در قلب جهان اسلام به طور کامل فروپاشید. اخراج نهایی صلیبیون نه تنها یک شکست نظامی، بلکه شکستی ایدئولوژیک برای کلیسایی بود که تا آن روز ادعای حمایت الهی را داشت. این پایان رسمی، آغازگر یک عقده تاریخی شد که در آن غرب همیشه خود را در موضع شکستخوردهای میدید که باید روزی انتقام آن را بگیرد.
ردپای نگاه خصمانه و پیوند میان سیاستهای مدرن با حافظه جنگهای صلیبی را میتوان در اظهارات صریح و نمادین بسیاری از شخصیتهای برجسته غرب در اعصار مختلف به وضوح مشاهده کرد. این پیوستگی تاریخی نشان میدهد که از دیدگاه نخبگان فکری، نظامی و مذهبی غرب، تقابل با جهان اسلام فراتر از یک رقابت ژئوپلیتیک ساده و در واقع نوعی تسویهحساب باستانی است. یکی از روشنترین این نمونهها در دوران اوج استعمارگری بریتانیا رقم خورد؛ زمانی که ژنرال ادموند آلنبی در سال ۱۹۱۷ میلادی پس از شکست نیروهای عثمانی، پیروزمندانه وارد بیتالمقدس شد. او با پیاده راه رفتن در خیابانهای قدس، حرکتی نمادین انجام داد تا خود را متمایز از فاتحان مغرور نشان دهد، اما سخن مشهوری که به او نسبت داده شده، یعنی «اکنون جنگهای صلیبی به پایان رسیده است»، پرده از نیت و ذهنیت واقعی او و دستگاه سیاسی بریتانیا برداشت. این جمله به وضوح نشان میداد که از نظر بریتانیا، تصرف فلسطین نه فقط یک پیروزی در جنگ جهانی اول، بلکه پایان دادن به ناکامی هشتصدسالهای بود که با شکست صلیبیون در برابر صلاحالدین آغاز شده بود.
این رویکرد انتقامجویانه در جبهه متحد دیگر بریتانیا، یعنی فرانسه نیز با شدتی بیشتر تکرار شد. در سال ۱۹۲۰ میلادی، هنگامی که ژنرال هانری گورو پس از نبرد مِیسِلون وارد دمشق شد، به سوی آرامگاه صلاحالدین ایوبی، سردار بزرگ مسلمانان رفت و گفت: «بیدار شو صلاحالدین، ما بازگشتهایم؛». این رفتار بروز آشکار تفکراتی بود که نشان میداد اشغالگریهای قرن بیستم نه فقط برای دستیابی به منافع مادی، بلکه در امتداد همان لشکرکشیهای قرون وسطی تعریف میشوند و دولتهای مدرن غربی خود را وارثان برحق شوالیههای صلیبی میدانند که برای بازپسگیری شکوه از دست رفته به شرق بازگشتهاند.
در دوران معاصر نیز، این ذهنیت نه تنها کمرنگ نشده، بلکه در بحرانیترین لحظات سیاسی دوباره سر برآورده است. مشهورترین نمونه مدرن آن، سخنرانی جورج دبلیو بوش، رئیسجمهور وقت ایالات متحده، تنها چند روز پس از حوادث یازده سپتامبر بود. او در توصیف کارزار نظامی خود علیه کشورهای منطقه، از واژه «کروسید» یا همان جنگ صلیبی استفاده کرد. اگرچه کاخ سفید بعدها تلاش کرد این سخن را یک لغزش زبانی توصیف کند، اما انتخاب این واژه در آن مقطع حساس، نشاندهنده لایههای زیرین تفکر استراتژیک در واشینگتن بود که جنگ علیه تروریسم را در قالب یک نبرد تمدنی و مذهبی بزرگ بازتولید میکرد. این کلام بوش موجی از وحشت و خشم را در جهان اسلام برانگیخت، زیرا تأییدی بر این باور بود که غرب همچنان با همان منطق تقابلی قرن یازدهم به منطقه مینگرد.
در ساحت مذهب و اندیشه نیز این نگاه خصمانه توسط عالیترین مقامات بازنمایی شده است. سخنرانی پاپ بندیکت شانزدهم در دانشگاه رگنسبورگ در سال ۲۰۰۶، نمونهای از این تداوم فکری در نهاد کلیسا بود. او با نقل قولی از مانوئل دوم، امپراتور بیزانسی، که مدعی شده بود پیامبر اسلام تنها چیزهای شریرانه و غیرانسانی به ارمغان آورده است، عملاً پیوند میان عقلانیت غربی و ایمان مسیحی را در مقابل آنچه خشونتطلبی ذاتی اسلام مینامید، قرار داد. این رویکرد الهیاتی، در کنار نظریات اندیشمندانی نظیر ساموئل هانتینگتون، چارچوبی تئوریک برای دشمنیهای مدرن فراهم کرد. هانتینگتون با تئوری «برخورد تمدنها»، مرزهای خونین اسلام را به عنوان تهدید اصلی برای ثبات غرب معرفی کرد و مدعی شد که در جهانِ پس از جنگ سرد، تقابل اصلی دیگر نه میان ایدئولوژیهای سیاسی، بلکه میان تمدن غرب و تمدن های دیگر از جمله تمدن اسلامی خواهد بود. این مجموعه از مواضع نشان میدهند که از دیدگاه نخبگان غربی، مسلمانان نه رقبایی گذرا، بلکه دشمنانی وجودی و تاریخی هستند که هویت مدرن غرب در فرآیند نفی و سرکوب آنها شکل گرفته و استوار شده است.
در حالی که مسلمانان به جنگهای صلیبی عمدتاً به عنوان یک واقعه تاریخی در گذشته نگاه میکنند که با پیروزی نهایی آنها و خروج اشغالگران پایان یافته است، در غرب این ماجرا همچنان به عنوان یک پرونده باز تلقی میشود. در جوامع اسلامی، حافظه جمعی بر شکوه پیروزیهای صلاحالدین متمرکز است، اما در غرب، شکست در این نبردها به صورت یک عقده فروخورده باقی مانده که در دوران مدرن با تفکرات آخرالزمانی و افراطی بازتولید شده است. امروزه جریانهای راستگرای افراطی و گروههای مسیحی صهیونیست در غرب، با نگاهی به پیشگوییهای آخرالزمانی، نبردهای فعلی در غرب آسیا را ادامه همان مسیر صلیبیون میدانند. آنها با بازسازی تقابل مذهبی و فرهنگی، تلاش میکنند تا شکستهای تاریخی را در لفافهای از ضرورتهای الهی و نبردهای نهایی خیر و شر بپوشانند. این بازتولید کینه های قدیمی از مسلمانان نشان میدهد که غرب برخلاف ادعای خود بر التزام به سکولاریسم، همچنان دولت هایی مذهبی و فرو رفته در اندیشه های آخرآلزمانی و افراطی هستند.
