بررسی نقش جیمی کارتر در تحولات سال ۱۳۵۷ ایران، یکی از مباحث چالش برانگیز تاریخ معاصر است که هنوز هم در محافل سیاسی و حتی عمومی با حرارت دنبال میشود. مخالفان کارتر و بخشی از بدنهی وفادار به سلطنت معتقدند که دکترین حقوق بشر و فشار های او برای ایجاد فضای باز سیاسی، ستونهای حکومت شاه را سست کرد و روند انقلاب در ایران را تسریع کرد.
اما نقش واقعی کارتر در تحولات ایران چقدر بوده است؟ آیا میتوان او را مقصر سقوط شاه در ایران دانست؟ در این متن این ادعا را بررسی خواهیم کرد.

بررسی اسناد سازمان سیا و وزارت خارجه آمریکا به وضوح نشان میدهد که دولت کارتر تا ماههای پایانی سال ۱۹۷۸، اساساً تصور نمیکرد که رژیم پهلوی در خطر سقوط باشد. در واقع، گزارش معروف سازمان سیا در اوت ۱۹۷۸ (مرداد ۱۳۵۷) با قاطعیت اعلام کرده بود که ایران در وضعیت پیشانقلابی یا حتی در آستانه آن قرار ندارد. این جمله به خوبی نشان میدهد که واشینگتن نه مشغول طراحی توطئه، بلکه دچار یک خطای اطلاعاتی و محاسباتی عمیق بود. واقعیت این است که کارتر در میان دو قطب متضاد در دولتش گرفتار شده بود. از یک سو زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی، خواستار برخورد سخت و حمایت نظامی مطلق از شاه بود و از سوی دیگر سایروس ونس، وزیر امور خارجه، بر لزوم اصلاحات دموکراتیک پافشاری میکرد. این تضاد فکری در کاخ سفید به خوبی نشان میدهد که اساساٌ دولت ایالات متحده آمریکا در یک سردرگمی بزرگ گیر کرده و نسبت به تحولات ایران درک صحیح و جامعی نداشت.
با نگاه به روایت شخصیت های نزدیک به دربار شاه و دولت آمریکا نیز میتوان اطلاعات و نگاه وسیع تری به اتفاقات نزدیک به انقلاب بهمن ایران بدست آورد. ویلیام سالیوان، آخرین سفیر آمریکا در ایران، در خاطرات خود در کتاب «مأموریت در ایران» تصویری مستند از این رابطه ارائه میدهد. او تاکید میکند که بحران اصلی در ایران نه به واسطه تصمیمات واشینگتن، بلکه بخاطر انفعال حاکمیت و شخص شاه ایجاد شده بود. سالیوان به صراحت میگوید:
«شاه که سالیان متمادی قدرت مطلقه را در دست داشت، به نظر میرسید که بر اثر تردید و دودلی دچار فلج شده است. او به جای آنکه ابتکار عمل را به دست گیرد، دائماً برای هدایت شدن و یا دقیقتر بگویم، برای دریافت دستور به ما چشم دوخته بود. به نظر میرسید او ارادهاش را برای عمل بر اساس مسئولیت شخصی خود به عنوان فرمانده کل قوا از دست داده است.»
این تحلیل نشان میدهد که وابستگی ساختاری و روانی حکومت به تایید واشینگتن به حدی رسیده بود که کوچکترین تردید در لحن کاخ سفید، ماشین تصمیمگیری در تهران را از کار میانداخت.
اسناد محرمانه بخش برنامهریزی سیاسی وزارت خارجه آمریکا، که در اواخر سال ۱۹۷۸ تهیه شد، زاویه دیگری از این ماجرا را روشن میکند. در این گزارش استراتژیک آمده است:
«ثبات ایران تحت تاثیر عوامل داخلی غیرقابلکنترلی قرار گرفته که ریشه در دو دهه نوسازی شتابزده، فساد گسترده و انسداد سیاسی دارد. نفوذ ایالات متحده بر این فرایندها به شدت محدود است و هرگونه مداخله مستقیم نظامی برای حفظ شاه، ممکن است به یک فاجعه ملی برای آمریکا تبدیل شده و احساسات ضدآمریکایی را برای دههها شعلهور کند.»
این سند تاریخی ثابت میکند که تحلیلگران ارشد واشینگتن نه به دنبال تغییر رژیم، بلکه عمیقاً نگران پیامدهای فروپاشی آن بودند و حس میکردند هیچ ابزاری برای تغییر جهت تاریخ در دست ندارند.
در کنار بحرانهای تصمیم گیری و تردید های شاه، فساد لجامگسیخته در ارکان دربار نیز مشروعیت رژیم را از درون تهی کرده بود. اسدالله علم، وزیر دربار و نزدیکترین محرم اسرار شاه، در یادداشتهای روزانه خود (۲۷ شهریور ۱۳۵۵) به صراحت از بیتفاوتی شاه نسبت به غارتگری اطرافیانش پرده برمیدارد. علم در توصیف گفتگوی خود با شاه مینویسد:
«عرض کردم: آخر مردم حق دارند ناراضی باشند. هر جا معامله بزرگی هست، پای یکی از والاحضرتها در میان است. شاهنشاه با کمال بیاعتنایی فرمودند: خوب، اینها هم باید زندگی کنند.»
روایت علم از قلب دستگاه سلطنت، نشان میدهد که سیستم حکمرانی پیش از آنکه با اعتراضات خیابانی یا تعلل کارتر روبرو شود، در ایجاد ارتباط مثبت با جامعه شکست خورده بود و بیتفاوتیِ راس هرم قدرت به فساد ساختاری، عملاً پیوند میان حاکمیت و مردم را از میان برده بود.

نباید فراموش کرد که خود جیمی کارتر هزینههای سیاسی سنگینی برای حمایت از شاه پرداخت. او در دسامبر ۱۹۷۷ در تهران، ایران را «جزیره ثبات» نامید؛ عبارتی که بعدها به نماد شکست سیاست خارجی او تبدیل شد. اگر او به دنبال براندازی بود، هرگز اعتبار سیاسی خود را خرج چنین توصیف مبالغهآمیزی نمیکرد. حتی هنری کیسینجر، از منتقدان سرسخت کارتر، این اتهام را رد کرده و معتقد است اینکه بگوییم کارتر شاه را سرنگون کرد، یک سادهسازی افراطی است. شاه قربانی فرآیند نوسازی شد که خودش آغاز کرده بود اما نتوانست پیامدهای سیاسی آن را مدیریت کند. کارتر زمانی به صحنه رسید که آتش از کنترل خارج شده بود؛ او شاید در اطفای حریق ناشیانه عمل کرد، اما او نبود که کبریت را کشید.
اسناد بایگانی ملی ایالات متحده (NARA) نشان میدهند که حتی در کنفرانس گوادلوپ، بحث بر سر «سپردن ایران به انقلابیون» نبود، بلکه تلاش برای هماهنگی میان قدرتهای غربی جهت جلوگیری از نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در ایرانِ پسا-شاه جریان داشت. سران غرب در آن نشست به این نتیجه رسیدند که شاه «دیگر تمام شده است»، نه اینکه آنها ارادهای برای حذف او داشته باشند. پیروزی انقلاب ایران نه محصول نقشه یک رئیسجمهور در واشینگتن، بلکه برآمده از یک فرآیند پیچیده داخلی بود که در آن سرعت تحولات اجتماعی، سیستمهای اطلاعاتی و دیپلماتیک جهان را پشت سر گذاشت. کارتر در این میانه نه معمار انقلاب بود و نه قاتل رژیم سابق؛ او صرفاً رهبر قدرتی بود که در برابر یک جنبش تودهای عظیم، ابزاری جز تماشای فروپاشی و تلاش برای نجات منافع حداقلی خود در آیندهای مبهم نداشت.