وقتی به تاریخ سیاسی خانواده پهلوی نگاه کنیم نه با فرماندهان نظامی قدری روبرو میشویم که ایران را یکپارچه کرده باشند، نه با یک حکومت دموکراتیک و برآمده از مردم طرفیم که قدرت و مشروعیت را از رای ملت گرفته باشد. تاریخچه این سلسله با کودتا، خشونت و وابستگی به نیروی اجنبی گره خورده است. ایران معاصر از زمان حضور سیاسی پهلوی شاهد سه کودتای نظامی علیه قدرت مشروع زمان خود بوده است. اولی در سال ۱۲۹۹ علیه احمدشاه قاجار بدست رضاخان میرپنج که به سقوط قاجاریه و ظهور پهلوی انجامید. دوم در مرداد ۱۳۲۰ و علیه دولت دموکراتیک و مردمی مصدق بود که به تثبیت قدرت محمدرضا پهلوی ختم شد، و سومی که در دی ۱۴۰۴ و برای بازگرداندن رضا پهلوی و بازگشت سلطنت در ایران کلید خورد اما به شکست انجامید.
در این متن قصد دارم از نحوه قدرت گیری پهلوی و تبعات این سه کودتا صحبت کنم. کودتاهایی که ایران را برای سالها درگیر چرخه ای از سرکوب، واماندگی و خشونت کرد.

همانطور که اشاره شد ظهور پهلوی اول در سپهر سیاسی ایران، بیش از آنکه حاصل یک جنبش درونی یا تحول طبقاتی باشد، نتیجه مستقیم حمایت های خارجی و تغییر استراتژی بریتانیا در خاورمیانه پس از جنگ جهانی اول بود. در سال ۱۲۹۹ خورشیدی، ایران با دولت مرکزی ضعیف و حضور نیروهای بیگانه دست و پنجه نرم میکرد. در این میان، ژنرال آیرونساید با انتخاب رضاخان میرپنج به عنوان چهرهای نظامی و مقتدر، زمینه را برای حرکت نیروهای قزاق از قزوین به سمت تهران و ایجاد کودتا فراهم کرد. دولت بریتانیا که از قرارداد ۱۹۱۹ سرخورده شده بود، به دنبال ایجاد یک کمربند آهنین در برابر نفوذ بلشویسم بود و رضاخان را مهرهای مناسب برای اجرای نظم نوین مدنظر خود میدید. در نهایت این این کودتا در سوم اسفند ۱۲۹۹ سلسله قاجاریه را عملاً از میان برداشت و مسیر تبدیل رضاخان به رضاشاه را هموار کرد. با حمایتهای لجستیکی و سیاسی لندن، رضاخان به سرعت از فرماندهی لشکر به وزارت جنگ، نخستوزیری و در نهایت پادشاهی رسید و دودمان پهلوی متولد شد. این انتقال قدرت، برخلاف رویههای سنتی جابجایی ایلاتی قدرت در ایران، بر پایه یک کودتای نظامی و حمایت مستقیم قدرت خارجی استوار بود. از این رو سلسله پهلوی از ابتدا با مشکل مشروعیت سیاسی و مدنی روبرو بود. مشکلی که در نهایت گریبان گیر آن شد و نظام پادشاهی در ایران را پس از ۲۵۰۰ سال از بین برد.

دوران بیستساله حکومت پهلوی اول، بیش از آنکه مسیری برای نوسازی ملی باشد، پروژهای برای تحمیل نظم پادگانی بر ساختار سنتی ایران بود. سیاست تختهقاپو یا اسکان اجباری عشایر، یکی از مخربترین اقدامات این دوره محسوب میشود که با هدف درهمشکستن ساختارهای محلی قدرت انجام شد. این سیاست نه تنها هویت فرهنگی کوچنشینان را هدف گرفت، بلکه با نابودی چرخه دامداری بومی، ایران را با فقر گسترده و بحران تامین مواد غذایی روبرو کرد. همزمان در فضای شهری، اختناق ناشی از فعالیتهای شهربانی، هرگونه کنشگری مستقل را ناممکن ساخت. سرنوشت تراژیک چهرههایی چون میرزاده عشقی و فرخی یزدی نشان داد که مدرنیسم رضاخانی تنها در ابعاد ظاهری متوقف شده و در لایه سیاسی، یک حکومت توتالیتر متمرکز است که در تناقض با همان استاندارد های غربی حرکت میکند. تناقضی که در اینجا به تفضیل در مورد آن صحبت کردیم

اما مدرن سازی رضاشاه دستاورد هایی نیز داشت. تاسیس دانشگاه تهران در سال ۱۳۱۳ یکی از این دستاورد هاست که در ظاهر گامی به سوی رسیدن به علوم نوین به نظر میرسید، اما در باطن بخشی از یک پروژه وسیعتر برای ایجاد طبقه روشنفکر سکولار بود. هدف اصلی از این ساختار آموزشی، تربیت کارگزارانی بود که جهانبینی آنها کاملاً با سنتهای تمدنی و هویت دینی جامعه ایران بیگانه باشد. حکومت پهلوی اول تلاش کرد با الگوبرداری از نظامهای لائیک اروپایی، دانشگاه را به سنگری علیه حوزههای علمیه و نهادهای مذهبی ایران تبدیل کند. این رویکرد، به جای ایجاد یک گفتمان علمی بومی برای رسیدن به یک تعادل تمدنی نوین، به دنبال جایگزینی انسان ایرانی اسلامی با انسان اومانیستی غربی بود. در واقع، دانشگاه در این دوره نه به عنوان محیطی برای برخورد نگرش ها، بلکه به عنوان ابزاری برای ترویج یک ناسیونالیسم جمع ناشدنی با هویت غربی و حذف نمادهای دینی از عرصه عمومی عمل میکرد. این تقابل شبکه سکولار نوپا با هویت تاریخی ملت ایران، باعث شد که بخشی از بدنه تحصیلکرده جامعه عملاً پیوند خود را با مطالبات و باورهای تودههای مردم از دست بدهد و شکافی تمدنی در داخل کشور شکل بگیرد که همچنان پیوند های آن با این دوره از تاریخ را میتوان دید.
پروژه دیگری که به عنوان دستاورد دوران رضاخان یاد میشود، راهآهن سراسری است. مسیر راهآهن شمال به جنوب، برخلاف مسیرهای تجاری مانند جاده ابریشم، به گونهای طراحی شد که بیشترین کارایی را برای انتقال نیروهای نظامی جهت سرکوب شورشهای داخلی در مناطق مختلف ایران داشته باشد. از سوی دیگر، این مسیر دقیقاً همان چیزی بود که استراتژیستهای بریتانیایی برای پیوند دادن خلیج فارس به دریای مازندران و کمک به شوروی در نبرد با آلمان نازی نیاز داشتند. در جریان جنگ جهانی دوم، همین راهآهن که با هزینه و مالیات سنگین بر چای و قند مردم ایران ساخته شده بود، به پل پیروزی برای متفقین تبدیل شد. در حالی که مردم ایران با قحطی و کمبود مواد غذایی دست و پنجه نرم میکردند، تمام ظرفیت این خط آهن در اختیار بریتانیا قرار گرفت تا تسلیحات و تدارکات خود را جابجا کنند.
نقطه اوج اصطکاک میان دولت و ملت در عصر پهلوی اول، در واقعه مسجد گوهرشاد و ابلاغ قانون کشف حجاب اجباری اتفاق افتاد. رضاخان با برداشتی سطحی و ظاهری از مدرنیته غربی، گمان میکرد نوسازی جامعه تنها از طریق تغییرات اجباری در پوشش و ظاهر شهروندان محقق میشود. او با نادیده گرفتن لایههای عمیق اعتقادی جامعه، تلاش کرد با زور سرنیزه، سبک زندگی و زیست موجدانه مردم را دگرگون کند. کشتار وسیع معترضان در جوار حرم رضوی و هتک حرمت مسجد گوهرشاد، مرزهای میان حکومت و بدنه سنتی جامعه را به کلی از بین برد. این برخورد تنها در برابر هویت دینی و مناسک مذهبی ملت نبود؛ بلکه با تعطیلی احزاب، روزنامههای مستقل و تمام نهادهای مدنی، ایران عملاً به پادگانی بزرگ بدل شد که در آن هر فعالیت اجتماعی خارج از اراده شخص اول مملکت، اقدام علیه امنیت ملی تلقی میشد. این خفقان سیستماتیک، اگرچه در کوتاهمدت با اقتدار و سرکوب نظامی مهار شد، اما خشمی عمیق را در بطن جامعه نهادینه کرد که دههها بعد به یکی از موتورهای محرک فروپاشی سلطنت بدل شد.

رضاخان در نهایت همانگونه که به قدرت رسیده بود از قدرت کنار رفت. در شهریور ۱۳۲۰، با وجود ادعای داشتن ارتشی نوین و قدرتمند، نیروهای بریتانیا و شوروی در عرض چند روز کشور را اشغال کردند و ارتش پهلوی بدون مقاومت فروپاشید. بریتانیا که رضاخان را تمام شده میدید، او را مجبور به استعفا و تبعید به جزیره موریس کرد. پس از تبعید رضاخان، محمدرضا پهلوی در حالی به سلطنت رسید که کشور در اشغال بیگانگان بود و او خود را مدیون موافقت متفقین برای نشستن بر تخت سلطنت میدید. او که فاقد جذبه نظامی پدرش بود، تلاش کرد با تکیه بر سازمانهای اطلاعاتی و جلب حمایت ایالات متحده آمریکا، جایگاه خود را تثبیت کند.
دوران محمدرضا با وعده فضای باز سیاسی آغاز شد تا چهره او را در ذهن جامعه تلطیف کند، اما به زودی مشخص شد که پادشاه جوان نیز در عمل تفاوت چندانی با رضاشاه ندارد و مسیر استبدادی او را دنبال میکند. در این دوره با کنار رفتن بریتانیا از صحنه سیاسی جهان و ظهور چهره استعماری جدید، نفوذ آمریکا در ایران به شدت افزایش یافت و مستشاران نظامی و اقتصادی این کشور، ارکان تصمیمگیری در ایران را در دست گرفتند. این نفوذ بخاطر ترس محمدرضا از سرنگونی بود. او که به خوبی میدانست سلطنت پهلوی را مدیون کودتای انگلیسیها است و به زودی درگیر نزاع های داخلی با گروه های ملی و مذهبی میشود، ناگزیر برای حفظ و بقای قدرت به دامان غرب پناه برد.
پس از جنگ جهانی دوم، فضای سیاسی ایران بازتر شد و جنبش ملی شدن صنعت نفت به رهبری محمد مصدق شکل گرفت. مصدق که نماد اراده ملی برای قطع دست استعمار بریتانیا بود، چالشی جدی برای سلطنت محمدرضا پهلوی ایجاد کرد. او با استناد به قانون اساسی مشروطه تأکید داشت که شاه باید صرفاً سلطنت کند و در امور حکومت دخالت اجرایی نداشته باشد. این خوانش سیاسی مصدق با روحیه استبدادی شاه که خود را فرمانده کل قوا و همه کاره مملکت میدید، تضاد بنیادین داشت و آتش اختلافات بین این دو را شعله ور کرد.
در حالی که مردم برای احقاق حقوق خود در برابر شرکت نفت انگلیس بدور مصدق جمع شده بودند و در برابر زیاده خواهی اجنبی ایستادگی میکردند، دربار به کانون توطئه علیه دولت قانونی بدل شد. در نهایت، شاه که خود را در مقابله با محبوبیت بینظیر مصدق بی دفاع، و قدرت را از دست رفته میدید، برای سرنگونی دولت ملی به قدرتهای غربی متوسل شد تا کودتای دیگری در ایران کلید بخورد.

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران و برگی دیگر از برخورد تمدن غرب با مطالبات استقلالطلبانه ملت ایران بود. عملیات آژاکس با هزینههای کلان، توسط CIA و MI6 طراحی و اجرا در نهایت دولت مصدق را سرنگون کرد. محمدرضا که پیش از کودتا از کشور فرار کرده بود، با تانک و ضرب و زور کودتاچیان به قدرت بازگشت. بازگشتی که باعث شد خوی استبدادی محمدرضا بیش از پیش بر تصمیمات او حاکم شود. با کودتای ۲۸ مرداد آخرین امیدها به ایجاد یک دولت دموکراتیک در ایران نابود شد و برای دومین بار پهلوی به قدرت رسید.
پس از کودتا، محمدرضا پهلوی با ایجاد سازمان ساواک در سال ۱۳۳۵، سیستم سرکوب را سیستماتیک کرد. او با حذف تمام گروههای سیاسی، از ملی مذهبیها گرفته تا چپها و تودهای ها، بار دیگر خفقان را در جامعه نهادینه کرد. اوج توهم او در کنترل مطلق جامعه و سرکوب جریانات مخالف، تأسیس نظام تکحزبی رستاخیز بود. البته که این توهم قدرت بی پشتوانه نبود. شاه با تکیه بر درآمدهای سرشار نفتی در دهه ۵۰ و ارتباط گسترده ای که با آمریکا داشت به دنبال اجرای پروژههایی بود که ایران را به نگاه خودش مدرن کند، اما در عمل درآمد های نفتی به جای ایجاد رفاه و پیشرفت ایرا صرف بریز و بپاش های گسترده ای شد که در نهایت توده های مردم را تحت فشار قرار میداد. در همین حال او با نادیده گرفتن وضعیت سیاسی و معیشتی مردم، برای احیای باستانگرایی افراطی پدرش و برگزاری جشنهای ۲۵۰۰ ساله تلاش میکرد در حالی که ملت از خفقان حاکم به ستوه آمده بود و تلاش های خود برای اصلاح را شکست خورده میدید.

این بی توجهی ها و تشدید سرکوب داخلی، وابستگی خارجی و تحقیر هویت ملی، در نهایت در سال ۱۳۵۷ به یک انفجار عظیم منجر شد. ایرانیان که سالها گرفتار تحقیر استعمار فکری و اقتصادی غرب بودند علیه این مدرن سازی متناقض پهلوی قیام کردند. در حقیقت ریشه این انقلاب نه صرفاً رهبری آیت الله خمینی یا شکاف طبقاتی بلکه یک واکنش تمدنی به سلطه غرب بر فرهنگ و تمدن ایرانی بود. واکنشی که در نهایت موجب سقوط شاه و فروپاشی نظام کودتایی پهلوی شد.
با این حال غرب در برابر این مقاومت ملی و دفاع هویتی تسلیم نشد. همانطور که پیش تر (اینجا) گفته شد، فلسفه وجودی غرب مدرن بر سلطه همه جانبه و کسب سود بی نهایت استوار است، و چنین تمدنی نمیتواند وجود و حضور حاکمیتی که بر پایه استقلال ملی شکل گرفته و بدتر از آن داعیه رقابت تمدنی با غرب دارد را تحمل کند. از این رو تقابل ایران و غرب ادامه دار شد و این بار قرعه به نام رضا پهلوی افتاد تا اینبار او شانس خود را برای کودتایی دیگر و رسیدن به قدرت امتحان کند.

با گذشت دههها از سقوط سلطنت، رضا پهلوی به عنوان وارث این سلسله، همواره در تلاش بوده است تا با بهرهگیری از شکافهای سیاسی و مشکلات اقتصادی داخل کشور، خود را به عنوان جایگزینی برای حکومت فعلی ایران مطرح کند. با این حال، نگاه به عملکرد او نشاندهنده تکرار همان الگوهای قدیمی پهلوی برای رسیدن به قدرت است. او که سالها در خارج از ایران با ثروت به جای مانده از دوران سلطنت زندگی کرده، فاقد درک درستی از واقعیتهای جاری و درونی جامعه ایران است. تلاشهای او برای ایجاد ائتلافهای شکننده با گروههای متضاد و دادن وعدههای مبهم، بیش از آنکه یک حرکت سیاسی جدی باشد، تلاشی برای زنده نگه داشتن نامی است که در حافظه تاریخی ملت با سرکوب، غارت و وابستگی گره خورده است. او با نادیده گرفتن جنایات دوران پدر و پدربزرگش، سعی در تطهیر گذشتهای دارد که پر از سرکوب ملت و غارت منابع کشور است.
رضا پهلوی که در این سالها با ارتزاق از ثروت به تاراج رفته ملت ایران بزرگ شده، همواره به دنبال جذب حمایت دولتهای غربی و لابیهای صهیونیستی بوده است تا کوتولگی سیاسی خود را جبران کند. او با حضور در پارلمانهای اروپایی و دیدار با مقامات تندروی آمریکایی، عملاً خواستار اعمال فشارهای بیشتر و حتی مداخله نظامی در ایران شده است. این رویکرد، یادآور همان مسیر نیاکان خودش است که یکبار توسط رضاخان در ۱۲۹۹ و بار دیگر بدست محمدرضا در ۱۳۳۲ تکرار شدند. او به جای تکیه بر کسب اقبال عمومی یا ارائه جایگزین علمی و منطقی، آینده سیاسی خود را در گرو تصمیمات واشنگتن و تلآویو میبیند. این وابستگی نماد سلطنت پهلوی است و بر خلاف شعار هایی که میدهد، پیوندی ناگسستنی با منافع بیگانگان دارد و نمیتواند به عنوان یک نیروی ملی و مستقل عمل کند.

اوج این وابستگی به کودتای سوم پهلوی در ایران ختم شد. در دی ماه ۱۴۰۴، جریان منتسب به رضا پهلوی تلاش کرد تا با سوءاستفاده از مطالبات معیشتی مردم، پروژهای براندازانه را کلید بزند. آنچه در ابتدا تجمعات مسالمتآمیز مردم برای احیای وضعیت معیشت بود به سرعت به عملیاتهای تروریستی و تخریب زیرساختهای عمومی بدل شد. هستههای تروریستی با استفاده از سلاحهای گرم و سرد، به مراکز خصوصی و دولتی حمله و برای چند روز فضایی از ناامنی و خشونت را در کشور حاکم کردند. فضایی مشابه با همان روزهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد که به واسطه اراذل و اوباش به ثمر نشست و سلطنت پهلوی را در سایه ترس و ترور ابقا کرد.
اینبار اما کودتای پهلوی شکست خورد. کودتایی که شاید آخرین شانس رضا پهلوی برای رسیدن به میراث پدر بود. میراثی که با کودتا شکل گرفت، با کودتا تثبیت شد و قرار بود با کودتا احیا شود.