شوالیه های معبد یا تمپلار ها یکی از گروه های مذهبی پر ابهام تاریخ هستند که در قرون وسطی و در قلب فلسطین متولد شدند. در طول تاریخ در مورد ماهیت واقعی آنها و اینکه چه تاثیری بر دنیای زمان خود و حتی بعد از آن داشتند اختلاف نظر های زیادی شکل گرفت. این روایت ها بقدری زیاد و حتی متناقض است که ما را از رسیدن به یک تصویر دقیق از آنها وا میدارد، با این حال در مورد بخش های از حیات این گروه میتوان با قطعیت بیشتری صحبت کرد که در این مطلب به آن پرداخته ام.

«این مطلب بخشی از کتابچه شهسواران صلیبی است که میتوانید تهیه و مطالعه کنید»
در سالهای آغازین سده دوازدهم میلادی و در پی موفقیت نخستین جنگ صلیبی، سرزمین مقدس شاهد حضور انبوهی از زائران بود که از بنادر اروپایی به سوی اورشلیم روانه میشدند اما این مسافران در طول مسیر با خطرات جدی از سوی راهزنان و نیروهای مسلمان روبرو بودند. در چنین شرایطی و در حدود سال ۱۱۱۹ میلادی، یک نجیبزاده فرانسوی به نام هیو دو پاین به همراه هشت تن از همرزمان خود پیشقدم شدند تا گروهی را برای حفاظت از این زائران تشکیل دهند. این جنگجویان در ابتدا خود را سربازان فقیر مسیح نامیدند و سوگند یاد کردند که زندگی خود را وقف خدمت به ایمان و امنیت مسیرهای زیارتی کنند.
پادشاه وقت اورشلیم یعنی بالدوین دوم که از کمبود نیروی نظامی دائم برای حفظ امنیت قلمرو خود رنج میبرد، از این ایده استقبال کرد و بخشی از کاخ خود را که بر روی ویرانههای معبد باستانی سلیمان بنا شده بود در اختیار آنها قرار داد. استقرار در این مکان نمادین باعث شد تا این گروه به تدریج با نام شوالیههای معبد یا تمپلارها شناخته شوند و هویتی نیمه نظامی و نیمه مذهبی پیدا کنند که تا پیش از آن در تاریخ مسیحیت سابقه نداشت.
مأموریت اولیه آنها بسیار محدود و متمرکز بر گشتزنی در جادههای خطرناک میان یافا و اورشلیم بود اما به مرور این گروه کوچک توجه اشراف و روحانیون حاضر در منطقه را جلب کرد و زمینهساز تحولات بزرگتری شد که این هسته کوچک را به یکی از قدرتمندترین سازمان های نظامی قرون وسطی تبدیل کرد.

در دهه نخست فعالیت، شوالیههای معبد با محدودیتهای مالی و کمبود نیروی انسانی روبرو بودند و عملاً به عنوان یک گروه کوچک محلی شناخته میشدند اما سفر هیو دو پاین (Hugues de Payens) به اروپا برای جذب حمایتهای مادی و معنوی، نقطه عطفی در سرنوشت این فرقه رقم زد. در این دوران، شخصیت برجستهای به نام برنارد کلروو که یکی از با نفوذترین روحانیون و متفکران کلیسای کاتولیک بود، به حمایت از تمپلارها برخاست و با نگارش رسالهای تحت عنوان در ستایش شوالیهگری نوین (De Laude Novae Militiae )، مبانی الهیاتی لازم برای توجیه جنگجویی در راه دین را فراهم کرد.
برنارد استدلال میکرد که کشتن دشمنان ایمان در میدان نبرد نه تنها گناه نیست بلکه نوعی خدمت مقدس محسوب میشود و این دیدگاه باعث شد تا بخش بیشتری از تردیدهای شرعی درباره ترکیب نقش راهب و سرباز برطرف گردد. سرانجام در سال ۱۱۲۹ میلادی و در جریان شورای تروا، کلیسا به طور رسمی فرقه شوالیههای معبد را به رسمیت شناخت و مجموعهای از قوانین سختگیرانه موسوم به آیین لاتین را برای اداره آن تصویب کرد.
این رسمیت یافتن باعث شد تا جریان ثروت و داوطلبان از سراسر اروپا به سوی این فرقه سرازیر شود و اشراف بسیاری زمینها و داراییهای خود را وقف تمپلارها کنند تا در ثواب دفاع از سرزمین مقدس شریک شوند.

زندگی درون فرقه شوالیههای معبد بر پایه انضباطی شدید و تلفیقی از زندگی صومعهنشینی و آمادگی نظامی استوار بود و هر عضو پس از ورود باید سوگندهای سهگانه فقر، پاکدامنی و اطاعت را یاد میکرد. ساختار سلسلهمراتبی فرقه به گونهای طراحی شده بود که کارایی نظامی در بالاترین سطح حفظ شود. به همین منظور در رأس این هرم، استاد اعظم قرار داشت که اختیارات گستردهای در مدیریت امور جنگی و مالی داشت و تنها در برابر پاپ پاسخگو بود.
اعضای فرقه به سه طبقه اصلی تقسیم میشدند که طبقه نخست شامل شوالیههای نجیبزاده با ردای سفید و صلیب سرخ بود که هسته اصلی نیروهای سوارهنظام را تشکیل میدادند. طبقه دوم شامل گروهبانها میشد که از خانوادههای غیر نجیبزاده بودند و با ردای قهوهای یا سیاه وظایف پشتیبانی و پیادهنظام را بر عهده داشتند و طبقه سوم را روحانیان تشکیل میدادند که مسئول امور عبادی و نیازهای معنوی اعضا بودند.
انضباط در این فرقه چنان شدید بود که شوالیهها حتی در زمان صرف غذا نیز در سکوت مطلق بودند تا تمرکز روحی اعضا حفظ شود. این سبک زندگی باعث شد تا تمپلارها به ماشین جنگی منضبط و بیباکی تبدیل شوند و بازوی نظامی کلیسا در سرزمین مقدس باشند.

شهرت شوالیههای معبد به عنوان جنگجویانی سرسخت در نبردهای متعددی در طول سدههای دوازدهم و سیزدهم میلادی به اثبات رسید و آنها همواره به عنوان پیشقراولان سپاه صلیبی در سختترین موقعیتها حضور داشتند. یکی از این نمونههای موفق، حضور آنها در نبرد مونتگیسارد در سال ۱۱۷۷ میلادی بود که در آن گروه کوچکی از شوالیهها به همراه ارتش پادشاه بالدوین چهارم توانستند نیروهای صلاحالدین ایوبی را در یک شبیخون غافلگیرانه شکست دهند.
تمپلارها فرهنگ خاصی از شهادتطلبی را دنبال میکردند و کشته شدن در راه دفاع از اورشلیم را بالاترین افتخار برای یک مومن میدانستند که همین باور باعث میشد در زمان محاصره شهرها یا درگیریهای مرزی، آخرین افرادی باشند که سنگر خود را ترک میکنند. حضور دائمی آنها در دژهای استراتژیک مانند قلعه صفد یا غزه باعث شده بود که دولتهای صلیبی بتوانند علیرغم جمعیت اندک خود در برابر حملات پیاپی حاکمان محلی مقاومت کنند. با این حال، این شجاعت همواره با تلفات سنگین همراه بود و در بسیاری از نبردها مانند جنگ حطین، تعداد زیادی از زبدهترین شوالیههای فرقه جان خود را از دست دادند که جبران این ضایعات انسانی برای فرقه بسیار دشوار و هزینهبر بود.
فراتر از میدان نبرد، شوالیههای معبد توانستند یکی از پیچیدهترین و کارآمدترین سیستمهای مالی جهان قرون وسطی را پایهگذاری کنند که به تدریج آنها را به ثروتمندترین نهاد بینالمللی تبدیل کرد. به دلیل وقفهای گسترده پادشاهان و اشراف اروپایی، فرقه مالک هزاران روستا، قلعه، آسیاب و مزارع گسترده در فرانسه، انگلستان، اسپانیا و ایتالیا شد و برای مدیریت این داراییها، یک شبکه بانکی نوین ایجاد کرد.
زائران و تجاری که قصد سفر به شرق را داشتند، پول خود را در یکی از شعب فرقه در اروپا تحویل میدادند و در مقابل یک حواله معتبر دریافت میکردند که میتوانستند آن را در اورشلیم یا عکا دوباره به سکه تبدیل کنند. این سیستم عملاً خطر سرقت پول در مسیرهای طولانی را از بین برد و امنیت مالی زائران را تضمین میکرد.
به مرور زمان، این توان مالی به قدری افزایش یافت که تمپلارها شروع به وام دادن به پادشاهان و دولتها کردند و به خزانه داران مورد اعتماد دربارها تبدیل شدند. استقلال کامل آنها از مالیاتهای محلی و ارتباط مستقیم با پاپ باعث شد تا این فرقه به نوعی دولت سایه تبدیل شود. این قدرت مالی عظیم بقدری بود که مرزهای ملی را به رسمیت نمیشناخت و نفوذ سیاسی تمپلار ها را در تصمیمگیریهای کلان اروپا و شرق به اوج رساند.
در میانه سده سیزدهم میلادی، شوالیههای معبد در قله قدرت خود قرار داشتند و به عنوان ستون فقرات حضور مسیحیان در مشرقزمین شناخته میشدند. در این دوران، پاپهای مختلف با صدور فرامین متعدد، امتیازات ویژهای به فرقه بخشیده بودند که از جمله مهمترین آنها معافیت از پرداخت هرگونه مالیات به کلیساهای محلی و برخورداری از دادگاههای اختصاصی بود.
این استقلال به تمپلارها اجازه میداد تا بدون دخالت پادشاهان یا اسقفها، پایگاههای نظامی و مراکز تجاری خود را اداره کنند و عملاً به یک قدرت فراملی تبدیل شوند که در هر دو جبهه سیاسی و اقتصادی رقیب نداشت. آنها نه تنها در شام بلکه در بازپسگیری اسپانیا از مسلمانان و درگیریهای داخلی اروپا نیز حضور داشتند و در صورت نیاز نقش داوری و موازنه قدرت را در بین کشور های اروپایی ایفا میکردند. اما همین قدرت و ثروت بیحد و حصر، به تدریج حسادت و سوءظن حاکمان اروپایی را برانگیخت و زمینهساز بحرانهای آینده شد.
با وجود قدرت ظاهری فرقه، شرایط سیاسی در خاورمیانه در حال تغییر به ضرر دولتهای صلیبی بود و ظهور قدرتهای جدید مانند پادشاهی مملوک در مصر، توازن قوا را برهم زد. شکستهای پیاپی صلیبیون در نبردهایی مانند جنگ غزه و از دست رفتن تدریجی شهرهای استراتژیک باعث شد تا قلمرو تمپلارها در شرق به شدت محدود شود
با افزایش قدرت مسلمانان تحت رهبری فرماندهانی چون بیبرس بندقداری، دژهای مستحکم صلیبی یکی پس از دیگری سقوط کردند و هزینههای نگهداری نیروهای نظامی برای فرقه به شدت افزایش یافت. از سوی دیگر، در داخل اروپا نیز انتقاداتی نسبت به عملکرد تمپلارها شکل گرفت و برخی معتقد بودند که آنها به جای تمرکز بر آزادسازی قدس، بیش از حد درگیر امور بانکی و سیاسی شدهاند.
این نارضایتیها زمانی شدت گرفت که تلاشهای فرقه برای راهاندازی جنگهای صلیبی جدید با بیمیلی پادشاهان روبرو شد و تمپلارها به تدریج حمایت معنوی و مردمی خود را در غرب از دست دادند و در شرق نیز تحت فشار نظامی خردکنندهای قرار داشتند.
سال ۱۲۹۱ میلادی به عنوان یکی از تاریکترین سالها در تاریخ شوالیههای معبد ثبت شده است زیرا در این سال شهر ساحلی عکا که آخرین پناهگاه مهم صلیبیون در شام بود، مورد حمله گسترده سپاه مملوک قرار گرفت. شوالیههای معبد در برابر امواج پیاپی حملات مقاومت نمودند اما برتری عددی مسلمانان و تخریب دیوارهای شهر باعث شد تا مقاومت در هم شکسته شود. استاد اعظم فرقه در جریان این نبرد کشته شد و بازماندگان تمپلار مجبور شدند پس از قرنها حضور مداوم، خاک فلسطین را ترک کرده و به جزیره قبرس عقبنشینی کنند.
سقوط عکا نه تنها به معنای پایان فیزیکی حضور آنها در شرق بود بلکه مأموریت وجودی فرقه را نیز با بحران جدی روبرو کرد زیرا فلسفه اصلی تشکیل تمپلارها حفاظت از زائران و سرزمین مقدس بود و با از دست رفتن این جغرافیا، ضرورت وجودی یک ارتش بزرگ مذهبی از سوی بسیاری از منتقدان زیر سوال رفت و فرقه را در وضعیتی آسیبپذیر در برابر مخالفان قرار داد.

پس از خروج از سرزمین مقدس، شوالیههای معبد مرکز فعالیتهای خود را به اروپا و به ویژه پاریس منتقل کردند اما در این زمان پادشاه فرانسه یعنی فیلیپ چهارم، با مشکلات مالی شدید و بدهیهای سنگین به فرقه روبرو بود. فیلیپ که سودای ایجاد یک دولت متمرکز و قدرتمند را داشت، حضور این سازمان ثروتمند و مستقل را که از پرداخت مالیات معاف بود و نفوذ سیاسی گستردهای داشت، برنمیتابید.
او برای رهایی از بدهیهای خود و تصاحب ثروتهای فرقه، نقشهای زیرکانه طراحی کرد تا با استفاده از ابزار تفتیش عقاید، علیه تمپلار ها توطئه کند. فیلیپ با نفوذ بر پاپ کلمنت پنجم که در آن زمان تحت فشار پادشاه در شهر آوینیون مستقر بود، زمینههای لازم برای برخورد قانونی با فرقه را فراهم کرد و فضای عمومی را علیه این جنگجویان قدیمی تحریک نمود تا با کمترین مقاومت اجتماعی بتواند به هدف خود دست یابد.

در سپیده دم روز جمعه سیزدهم اکتبر سال ۱۳۰۷ میلادی، نیروهای پادشاه فرانسه در عملیاتی هماهنگ و مخفیانه، به تمام مراکز شوالیههای معبد در سراسر کشور یورش بردند و هزاران عضو فرقه از جمله ژاک دو موله که آخرین استاد اعظم بود را بازداشت کردند. این اقدام ناگهانی، تمپلارها را در بهت و حیرت فرو برد و آنها متهم به جرایم سنگینی چون کفر، توهین به مقدسات و جادوگری شدند.
تمپلار ها زیر شکنجه به اتهامات مختلف از جمله توهین به مقدسات، انکار کلیسا و بوسیدن یکدیگر اعتراف کردند. این اعترافات به عنوان مدارک جرم در اختیار کلیسا قرار گرفت تا پاپ را برای انحلال فرقه متقاعد کند. در حالی که افکار عمومی از شنیدن این اتهامات شوکه شده بود، فیلیپ چهارم با سرعت هر چه تمامتر به مصادره اموال و داراییهای نقد فرقه پرداخت تا خزانه خالی خود را پر کند.
نقطه پایانی و سرنوشت شوالیه معبد چطور رقم خورد؟
پس از چند سال بازجویی و کشمکشهای حقوقی میان دربار فرانسه و کلیسا، پاپ کلمنت پنجم سرانجام تحت فشار شدید فیلیپ چهارم، در سال ۱۳۱۲ میلادی فرمان انحلال رسمی فرقه شوالیههای معبد را صادر کرد. اموال فرقه به طور اسمی به شوالیههای بیمارستان واگذار شد اما بخش بزرگی از ثروت آنها توسط پادشاهان و اشراف تصاحب گردید و بسیاری از اعضای فرقه در گمنامی یا زندان جان سپردند. فرجام نهایی این تراژدی در سال ۱۳۱۴ میلادی رقم خورد که ژاک دو موله به همراه یکی دیگر از رهبران فرقه، پس از باز پس گرفتن اعترافات خود و اعلام بیگناهی فرقه، در جزیرهای در رودخانه سن پاریس زنده در آتش سوختند. روایتهای تاریخی حاکی از آن است که دو موله در لحظات پایانی عمر، پاپ و پادشاه را به دادگاه الهی فراخواند که مرگ هر دوی آنها در همان سال به این واقعه رنگی افسانهای بخشید.
