پدیده جفری اپستین و شبکه پیچیده پیرامون او، ابعادی تکاندهنده و باورنکردنی دارد؛ اما وقتی از منظر تاریخ به ریشههای شکلگیری تمدن غرب بنگریم، این رخداد نه یک انحراف اخلاقی منحصربفرد، بلکه فرجام منطقی مسیری است که قرنها پیش آغاز شده است. تمدن مدرن از دیرباز بر پایه اصالت لذت و تقدم فردیت بر هرگونه چهارچوب استعلایی بنا شده است. این جهانبینی که ریشه در بازخوانی مادیگرایانه از طبیعت انسان دارد، به تدریج جامعه را از مسئولیت های اخلاقی تهی و سود و لذت را به تنها معیار ارزشمند بدل کرد.
ناگزیر در سیستمی که لذتگرایی به جای اخلاق به موتور محرک اقتصاد و اجتماع تبدیل میشود، وجوه جدیدی از لذت گرایی و تابو شکنی ها در جامعه پدیدار میشود که تا قبل از آن برای بشر قابل تصور نبوده است. پرونده اپستین در واقع نقطه اوج و نوک کوه یخ است؛ نقطهای که در آن انسانها به کالا تبدیل میشوند و فرومایگی و پستی بشر تمام قراردادهای اخلاقی را زیر پا میگذارد.
در این متن به روند فکری و تاریخی غرب تا رسیدن به این نقطه از حیات خود خواهیم پرداخت.

تحول بنیادین در مسیر تمدن غرب از لحظهای آغاز شد که انسان مدرن تصمیم گرفت پیوند خود را با سنتهای قدسی و چهارچوبهای متافیزیکی قطع کند. این بریدگی که از دوران یونان باستان شکل گرفت در دوران رنسانس بار دیگر و با صورتی جدید متولد شد. در عصر روشنگری به کمال رسید و تعریفی نو از ارزش ارائه کرد.
در این پارادایم جدید، اخلاق دیگر امری ثابت و الهی نبود، بلکه به قراردادی انسانی تبدیل شد که بر اساس سود و زیان مادی تعریف میشد. وقتی مبنای عمل انسان از تکلیف به فایده تغییر کرد، راه برای توجیه هر رفتاری هموار شد. این انحطاط اخلاقی اگرچه در پروندهای مثل اپستین در ابعادی باورنکردی رخ داده است، اما در واقعیت، تمام سطوح جامعه را در بر گرفته است. پرونده اپستین فقط نمونه کامل و تمام نمای آن چیزی است که در نهایت تمدن غرب به سمت آن حرکت میکند. مسیری که میتوان آن را از گذشته تا به امروز و در قالب های متنوع و متعددی یافت کرد.
در یونان باستان که مهد دموکراسی غربی شناخته میشود، نهادهایی وجود داشت که استثمار جنسی را به بخشی از ساختار اجتماعی تبدیل کرده بود. برای مثال، سنت شاهدبازی در آتن، نوعی رابطه نهادینه شده میان مردان بالغ و نوجوانان بود که تحت لوای آموزش و تربیت صورت میگرفت، اما در واقع شروع سقوط اخلاقی غرب با پوششی فلسفی بود. همین الگو، در دوران استعمار به شکلی گستردهتر و جهانی تکرار شد. در سدههای هجدهم و نوزدهم، نخبگان اروپایی در مستعمرات خود، مردم بومی را نه به عنوان انسان که بعنوان کالایی برای رسیدن به سود و لذت میدیدند. تجارت برده، قاچاق اعضا، بردگی جنسی و موارد گوناگون از این دست همگی برون ریزی تفکر و فلسفه غربی است. فلسفه ای که جهان را نه فضایی برای رسیدن به سعادت بلکه مکانی برای تصرف و رسیدن به بینهایت لذت میبیند.

با نگاه سیر تحولات فکری و سیاسی تمدن غرب درمییابیم که وضعیت امروز نه یک اتفاق، بلکه ایستگاه نهایی قطاری است که سدهها پیش، از مبدأ مادیگرایی و حذف معنویت به حرکت درآمده است. تمدنی که مبانی خود را بر نظریاتی همچون «تنازع برای بقا و رقابت بیرحمانه قدرت بنا کرده، به طور طبیعی نخبگانی را در دامن خود میپروراند که در نگاه آنها، جهان چیزی جز عرصهای برای اعمال اراده و غلبه بر رقیب نیست. در این جهانبینی، قدرت به غایتِ خود تبدیل میشود و کسی که به قله میرسد، هیچ مرز قانونی یا اخلاقی را برای میل خود به رسمیت نمیشناسد.
اگرچه پروندههایی نظیر اپستین به دلیل ابعاد سیاسی و حضور چهرههای طراز اول جهانی و شناخته شده در کانون توجه قرار میگیرند، اما این ناهنجاریها تنها محدود به طبقه نخبگان نیست. تفاوت اصلی در مصونیت است؛ نخبگان به دلیل پیوندهای الیگارشیک از نظارت عمومی مصون میمانند، اما همان ریشههای فکری در لایههای عادی جامعه نیز به شکلی فراگیر در حال بازتولید است. رواج پدیدههایی چون همجنسگرایی، تمایلات پدوفیلی و حتی گرایشهای جنونآمیزی مانند ارتباط با حیوانات، همگی حاصل این فلسفه تمدنی هستند.
وقتی در یک تمدن، معیار حقیقت از فرامین الهی و فطرت انسانی به خواست و ترجیح شخصی تقلیل مییابد، منطقاً هیچ ترمز اخلاقی باقی نمیماند تا مانع از سقوط انسان به مراحل پستتر شود؛ چرا که در این پارادایم، محدودیتی برای لذت جویی نیست و انسانی که قرن ها در رسیدن به امیال خود رها شده، هربار از مرز های جدید ای از توحش عبور میکند تا به خواسته های خود برسد.

فجایعی مانند پرونده اپستین و آنچه که امروز در غرب دیده میشود، محصول یک بنبست ساختاری است که بر سه رکن اصلی استوار شده است:
نخستین رکن، تجاریسازی مطلق است. در تمدن غرب، منطق بازار بر تمام ابعاد وجودی سایه افکنده است؛ وقتی همهچیز به کالا تبدیل شود، بدن انسان و عواطف او نیز دارای قیمت شده و در بازار عرضه و تقاضا معامله میشوند. در این نگاه، استثمار جنسی کودکان یا زنان، تنها شاخهای از اقتصاد زیرزمینی است که با منطق سود هدایت میشود.
رکن دوم، ساختار الیگارشیک قدرت است. برخلاف شعارهای برابریخواهانه، در پشت پرده، شبکهای از افراد متصل به هم وجود دارند که منافع مشترک مالی و سیاسی، آنها را به یک میثاق سکوت وادار میکند. این شبکه برای حفظ بقای خود، از انحرافات اخلاقی اعضا به عنوان ابزاری برای باجگیری و تضمین وفاداری استفاده میکند، که همین امر منجر به پنهان ماندن جنایاتی مانند اپستین شده است.
رکن سوم که عمیقترین لایه و ریشه این انحطاط است، بحران معنا در زندگی مدرن است. تمدن غرب با حذف ساحت قدسی از زندگی بشر، راه را برای ارضای معنوی انسان مسدود کرده است. نخبگانی که به تمام قلههای لذت مادی و ثروت دست یافتهاند، پس از مدتی دچار پوچی مفرط میشوند. در چنین شرایطی انسان به سمت رفتارهای ناهنجار حرکت میکند تا برای لحظاتی حس لذت جدیدی را تجربه و از شرایط ملال آور و خسته کننده خود رهایی یابد. این وضعیت در سطوح عادی جامعه به شکل اعتیاد ویرانگر به پورنوگرافیهای خشن و رفتارهای پرخطر بروز میکند و در طبقات بالایی قدرت با تجاوز و قربانی کردن کودکان.
در جمعبندی نهایی باید گفت که پرونده اپستین صرفاً بخشی از واقعیتی است که در اعماق تمدن مادیگرای غرب جریان دارد. این رخداد به ما میآموزد که قدرت وقتی از مبانی اخلاق مطلق جدا شود و در خدمت لذتطلبی بیحد قرار گیرد، به وحشیانهترین اشکال ممکن ظاهر خواهد شد. تاریخ تمدن غرب با گذار از خداباوری، بستر را برای ظهور الیگارش هایی فراهم کرد که خود را مالک جان و مال دیگران میدانند. تبعات این مسیر تمدنی، از رسمیت یافتن روابط غیرفطری تا فجایع پدوفیلی، همگی نشاندهنده یک فروپاشی ساختاری در تعریف انسان است. تا زمانی که ساختارهای قدرت و اجتماع بر پایه اصالت سرمایه و لذت بنا شده باشند، بازتولید چنین پروندههایی در ابعاد مختلف گریزناپذیر خواهد بود. پرونده اپستین در واقع یک آینه تمامنماست که سرنوشت محتوم تمدنی را نشان میدهد که در آن امیال انسان بر وحی برتری یافته است.