الگوی نوگرایی در عصر رضاخان، تلاشی برای جراحی عمیق در ساختار ایران بود که با شعار پیشرفت و عبور از سنت شناخته میشد اما در باطن خود حامل تضادهای بزرگی بود که اگرچه تغییراتی در ایران بوجود آورد ولی مسیر توسعه پایدار کشور را با چالشی تاریخی روبرو کرد. رضاخان تلاش کرد با الگوبرداری از تمدن غرب، ایرانی نوین بسازد اما پرسش اصلی اینجاست که آیا میتوان با تغییر ظاهر یک ملت تمدن ساخت؟ آیا میتوان کشوری که قرن ها صاحب فکر و تمدن بومی بوده را با اصلاحاتی از بالا به پایین تغییر داد؟

یکی از بنیادیترین چالشهای دوران رضاخان، درکِ سطحی از مفهوم مدرنیته و تقلیل آن به مظاهر تکنولوژیک و پوشش ظاهری بود. تمدن غرب محصول یک سیر تطور فکری طولانی است که از رنسانس آغاز و با عصر روشنگری به کمال رسید. جوهره این تمدن بر پایه پرسشگری، خرد انتقادی و حاکمیت قانون استوار است که از یونان باستان و از طریق فلاسفه به آنها منتقل شده است. دانشگاه، پارلمان و دادگستری در غرب، ریشه در آزادی اندیشه و نقد قدرت دارند. اما در طرح نوگرایی رضاخانی، تنها ساختار این نهادها به خاک ایران منتقل شدند، بدون آنکه روح و فلسفه وجودی آن درک و اجازه رشد به ریشههای فکری آن داده شود.
در این دوره، نهادهای مدرن ایجاد شدند اما کارکرد اصلی خود را نداشتند. برای مثال، نظام آموزشی جدید و دانشگاه تهران با هدف تربیت متخصص ایجاد شد، اما فضای حاکم بر این نهادها به گونهای بود که هرگونه پرسشگری سیاسی یا نقد ساختار قدرت با سرکوب شدید مواجه میشد. رضاخان الگوی غربی را در شکل و ظاهر پذیرفت اما روح آن یعنی آزادی فردی و استقلال رای را به کلی نفی کرد. این تناقض باعث شد که نوگرایی در ایران نه یک جریان خودجوش و برخاسته از بطن جامعه، بلکه یک دستور حاکمیتی و فرمایشی باشد که در عمل هیچ اشتراکی با الگوی تمدن ایرانی ندارد. نتیجه این رویکرد، ایجاد طبقهای از تحصیلکردگان بود که اگرچه با علوم روز آشنا بودند، اما در ساختاری تنفس میکردند که اجازه نمیداد دانش آنها به توسعه پایدار و تولید اندیشه منجر شود.
بخش دیگری از پروژه نوسازی در این عصر، بر احیای شکوه ایران باستان متمرکز بود. دولت سعی داشت با بازگشت به نمادهای دوران هخامنشی و ساسانی، یک هویت ملی جدید تعریف کند و پیوند میان ایران و دوران اسلامی را نادیده بگیرد. اما این باستانگرایی، تنها به معماری ابنیه دولتی، تغییر اسامی و برگزاری جشنها محدود میشد. حقیقت تمدن ایرانی، چه در دوران باستان و چه در دوران اسلامی، همواره بر یک هسته وحیانی و نگاه الهی به جهان استوار بوده است. انسان ایرانی در طول تاریخ، خود را موجودی با رسالت معنوی تعریف کرده که جهان را نه عرصهی تصرف محض، بلکه تجلیگاه حقیقت و حاکمیت وحی میبیند.
رضاخان با نادیده گرفتن این عمق تاریخی، به جای احیای این نهاد ها دست به سرکوب ساختار های سنتی و مذهبی زد و بخش بزرگی از سرمایه اجتماعی و فکری کشور را منزوی کرد. او تصور میکرد با حذف حجاب، تغییر پوشش مردان یا محدود کردن مراسم مذهبی، میتواند جامعه را به سرعت به سمت پیشرفت اروپایی سوق دهد. اما این اقدام نه تنها به نوگرایی منجر نشد، بلکه باعث ایجاد یک گسست بزرگ میان دولت و ملت شد. سرکوب هویت ایرانی-اسلامی در واقع سرکوب همان نرمافزار تمدنی بود که قرنها ایران را در برابر تهاجمات فرهنگی حفظ کرده بود. با نابودی مسیر مشروطه و انسداد فکری نخبگان، تلاش برای ایجاد ارتباط میان سنت و مدرنیته از بین رفت و باستان گرایی رضاخانی هم به یک تغییر پوسته ظاهری تقلیل پیدا کرد.

در ادبیات سیاسی آن زمان، مفهوم دیکتاتوری منور به عنوان راهکاری برای گذار سریع جوامع عقبمانده به سوی پیشرفت مطرح بود. طرفداران این ایده معتقد بودند که یک حاکم مقتدر و روشنبین باید با زور، بستر حاکمیت قانون و مدنیت را فراهم کند. اما در تجربه پهلوی اول، این مفهوم به یک بنبست کامل رسید. وظیفه اصلی یک دیکتاتور منور، ایجاد زیرساختهایی است که در نهایت به حاکمیت قانون و عقل ختم شود. با همه این اوصاف رجوع به یک دیکتاتور برای اصلاح امور آن هم پس وقایع مشروطه و تلاش هایی که برای محدود کردن شاه صورت گرفته بود در عمل یک واپسگرایی و حرکت رو به عقب بود تا نوگرایی.
مطابق انتظار، رضاشاه با گذشت زمان، تمامی نهادهایی را که میتوانستند قدرت او را محدود کنند، از کار انداخت. مجلس شورای ملی که میراث خونبهای مجاهدان مشروطه بود، به یک نهاد تشریفاتی برای تصویب دستورات شاه تبدیل شد. مطبوعات آزاد سرکوب شدند و چهرههای تاثیرگذار و اندیشمندانی که سودای اصلاح داشتند، منکوب و تارومار شدند. در این فضا، قانون که قرار بود محور نوگرایی باشد، به اراده شخص حاکم تقلیل یافت. استبداد رضاخانی فرصت تمرین سیاسی را از جامعه ایران گرفت و باعث شد که نهادهای مدرن، به جای آنکه پناهگاه مردم باشند، به ابزاری برای تثبیت قدرت دیکتاتور جدید تبدیل شوند.
تأسیس ارتش نوین یکی از پرهزینهترین بخشهای نوسازی رضاخانی بود که پس از سالها تحقیر در برابر دشمن خارجی، با هدف ایجاد اقتدار ملی و حفاظت از مرزها شکل گرفت. اما این نهاد مدرن، پیش از آنکه سپری در برابر بیگانه باشد، به ابزاری برای جراحی اجباری جامعه و تثبیت استبداد رضاشاه تبدیل شد. ارتش به جای تمرکز بر دفاع در برابر قدرتهای خارجی، توان خود را صرف عملیاتهای داخلی، خلع سلاح عشایر و اجرای خشن سیاستهای جدید کرد.
این ارتش که با تبلیغات فراوان، مجهزترین نیروی منطقه معرفی میشد، در شهریور ۱۳۲۰ و با نخستین جرقه تهاجم متفقین، در کمتر از چند روز فروپاشید. فرماندهانی که در سرکوب نخبگان داخلی و مردم بیدفاع با شدت عمل برخورد میکردند، در برابر نیروی خارجی فاقد اراده برای ایستادگی بودند. تمدن ایرانی در طول تاریخ همواره با تکیه بر ترکیبی از ارتش منظم و منسجم و نیروهای مردمی در برابر اشغالگران ایستاده بود، اما ارتش نوین با بریدن از این ریشهها و تبدیل شدن به یک سازمان سلسله مراتبی ساده، در لحظه بحران تنها ماند. این تجربه تاریخی ثابت کرد که خرید تجهیزات و رونوشت از ساختارهای غربی، بدون داشتن پشتوانه مشروعیت ملی و پیوند با هویت اصیل جامعه، در نهایت و با کوچکترین فشار خارجی از هم فرو میپاشد.

ورود نهادهایی مانند بانک، دانشگاه و بروکراسی جدید به ایران، بدون در نظر گرفتن زیرساختهای فرهنگی و اعتقادی جامعه صورت گرفت و تا به امروز کشور را درگیر یک تضاد بی پایان کرده است. این نهادها که برآمده از نیازهای اقتصادی و فکری غرب بودند، در ایران با ساختار انسان ایرانی برخورد پیدا کردند. برای مثال، نظام بانکی نوین بدون توجه به مناسبات اخلاقی و شرعی جامعهای که قرنها با قواعد خود زیسته بود در ایران مستقر شد. نظامی که امروز مشکلاتی مثل خلق پول و تورم را در اقتصاد کشور نهادینه و مفاهیمی مثل عدالت، انسانیت و اخلاق را ذبح کرده است.
دانشگاه نیز به جای آنکه محلی برای پیوند دانش جدید با حکمت دیرین ایرانی باشد، به محلی برای ترویج تفکرات غربی و تحقیر ملی بدل شد. این رویکرد یک دوگانگی فرهنگی عمیق را در ایران شکل داد. بخشی از جامعه که در این نهادها رشد میکرد، روز به روز از ریشههای خود فاصله میگرفت و بخش بزرگتر جامعه که همچنان بر مدار هویت تاریخی خود میچرخید، علیه این نهادها و تغییرات فرهنگی که در جامعه رواج میداد شورش میکرد. این اصطکاک مستمر میان الگوهای وارداتی و هویت اصیل ایرانی، انرژی کشور را به جای توسعه و پیشرفت بر اساس یک الگوی جامع و بومی، صرف تنشهای داخلی و درهمتنیدگیهای فکری بیهوده کرد. در واقع، نوگرایی رضاخانی به جای آنکه یک ترکیب موفق از دانش غرب و حکمت شرق ارائه دهد، به یک تقابل فرساینده دامن زد که تا امروز به نتیجهای مطلوب نرسیده است.
بررسی کارنامه نوسازی در عصر پهلوی اول نشان میدهد که شکست این پروژه نتیجه نادیده گرفتن واقعیتهای عمیق تمدنی ایران بود. نوگرایی دستورالعملی و از بالا به پایین، بدون توجه به هسته سخت هویت ایرانی که ریشه در نگاهی الهی و وحیانی دارد، محکوم به ایجاد تضاد بود. رضاخان تلاش کرد با ابزار استبداد، جامعهای مدرن بسازد، اما او درک نکرد که مدرنیته باید بر اساس یک الگوی تمدنی بومی شکل بگیرد تا نیازهای مادی و معنوی مردم ایران را فراهم کند.