این روزها که درگیری لفظی و نظامی ایران و آمریکا به اوج خودش رسیده، عموم مردم ایران گمان میکنند که جنگ با تمدن غرب یک اتفاق جدید است که دلیل آن تنش آفرینی ایران در منطقه، عدم شفافیت برنامه هسته ای یا مسائل حقوق بشری است. اما با مروری گذرا بر تاریخ ۲۵۰۰ ساله ایران به سادگی میتوان فهمید که این نبرد یک تقابل تازه و معاصر نیست. اما چرا تمدن غرب از زمان یونان باستان در نبرد با تمدن ایران بوده است؟ چرا تقابل ما و غرب از هخامنشیان و ساسانیان تا صفویان و قاجاریان، بخشی جدا نشدنی از زیست ایرانیان بوده؟ برای رسیدن به جواب بیایید به تاریخ نگاهی بیاندازیم.

تمدن ایرانی، از روزگاران کهن، بر پایه مفهوم بنیادینی به نام «اشا» استوار شد. اَشا نظمی حقیقی و الهی است که بر جهان حکمفرماست و وظیفه انسان، همکاری با این نظم برای گسترش نیکی، راستی و عدالت است. در این نگاه، انسان جزئی از یک کل هماهنگ کیهانی است که باید در تعادل با آن زندگی کند. این دیدگاه، بعدها در پیکره فرهنگ و اندیشه اسلامی ایران نیز تنیده شد. در سوی دیگر، ریشههای تمدن غرب را باید در فلسفه یونان باستان جستجو کرد. در آنجا مفهوم «لوگوس» سر برآورد. لوگوس به معنای خرد انسانی، منطق و استدلال بود. این نگاه، انسان را به عنوان مرکز و ارباب طبیعت میدید که وظیفه دارد با سلطه بر دنیای پیرامون، آن را بشناسد و برای پیشرفت خودش به خدمت بگیرد. این دو بنیان فکری، دو مسیر جداگانه برای تمدنها ترسیم کرد. یکی بر هماهنگی و حقمداری تکیه داشت و دیگری بر تحلیل و سلطهگری.
این تفاوت در هستیشناسی، به شکلگیری دو الگوی کاملاً متمایز از حکمرانی انجامید. الگوی ایرانی، از زمان تشکیل اولین امپراتوری بزرگ به دست کوروش هخامنشی، معطوف به ایجاد حکومتی متمرکز، فراقومی و وسیع بود. این امپراتوریها، با پذیرش تنوع فرهنگها و ادیان زیر یک چتر واحد، مشروعیت خود را اغلب از فره ایزدی یا حمایت الهی میگرفتند. در مقابل، یونانیان مفهوم «پولیس» یا شهر-دولت را بنیان نهادند. در این مدل، گروهی کوچک از شهروندان در اداره امور عمومی مشارکت مستقیم داشتند و قانونی بشری، حاکم بر روابط بود. این ایده بعدها در قالب دولت-ملتهای رقیب و دموکراسیهای لیبرال در غرب تکامل یافت. هنگامی که این دو جهان به هم برخورد کردند، یک تضاد ساختاری آشکار شد؛ از یک سو امپراتوریهایی با ادعای حاکمیت جهانی بر پایه نظم الهی، و از سوی دیگر واحدهای سیاسی رقابتی با مشروعیتی زمینی.
با افول امپراتوری های باستانی و فرسوده شدن فلسفه های چندخدایی، یک تحول بزرگ در خاورمیانه رقم خورد. با بعثت حضرت عیسی (ع) و ظهور مسیحیت ریشه های یک نبرد جدید بین دو تمدن شکل گرفت و عرصه نبرد از زمین و سیاست، به تقابل ادیان بدل شد. امپراتوری روم که خود را در خطر فروپاشی میدید، پس از 300 سال مقاومت در برابر مسیحیت، سرانجام آن را به عنوان دین رسمی پذیرفت. این اتفاق سرآغاز شکل گیری هویتی نوین برای اروپا بود که تاریخ این قاره را برای همیشه تغییر داد. کلیسا و ساختار مسیحی، ستون فقرات تمدن اروپایی پسارومی شد و یک جهان بینی واحد را تعریف کرد که در آن، کلیسای رم، خود را مرکز حقیقت و اقتدار الهی بر روی زمین می دانست. در نهایت تلفیق بین دین و حکومت، مشروعیتی الهی و دستمایه ای جدید به اروپا داد تا بوسیله آن به گسترش مرز های خود بپردازد.
اما در سوی دیگر جهان و در شبه جزیره عربستان، حضرت محمد (ص) دین جدیدی را بنیان نهاد. دین اسلام با سرعتی شگفت انگیز از مرزهای زادگاهش گذر کرد و امپراتوری های کهن را درنوردید. هنگامی که سپاه اسلام به ایران رسید، نه تنها یک فتح نظامی، بلکه یک برخورد تمدنی عمیق رخ داد. ایرانیان که از سقوط شاهنشاهی ساسانی زخم خورده بودند، به تدریج اسلام را پذیرفتند، اما آن را با تار و پود فرهنگ و اندیشه خود درآمیختند. ایرانیان در ساختن تمدن درخشان اسلامی نقشی محوری ایفا کردند و نقشی مهم در دیوان سالاری خلافت اسلامی ایفا کردند. حالا در دو سوی عالم، دو قلمروی بزرگ تمدنی جدید شکل گرفته بود که جایگزین تمدن های باستانی ایران و روم شده بود. در این مرزبندی جدید، مسیحیت به مرکزیت رم و کنستانتینوپول نمایندگان تمدن غرب، و اسلام با کانون هایی قدرتمند در بغداد و دمشق نمایندگان شرق بودند.
این دو جهان، خود را وارثان حقیقی وحی الهی می دانستند و دیگری را تکفیر میکردند. جنگ های صلیبی در قرون یازدهم تا سیزدهم میلادی، خونین ترین تجلی این تقابل بود. صلیبیون با فرمان پاپ و با وعده آمرزش الهی و ثروت بی پایان شرق، به سوی سرزمین های مقدس روانه شدند. اما این نبردها تنها پیکار بر سر اورشلیم نبود، بلکه برخوردی بین دو نظم سیاسی، اقتصادی و اعتقادی بود که در پوشش نبردی دینی ظهور کرده بود. با پایان جنگ های صلیبی و مستهلک شدن دو تمدن، حمله مغول باعث شد تا ضربه ای کاری به پیکر خسته و بی جان تمدن اسلامی وارد شود و آن را برای سالها از رقابت با غرب عقب بیاندازد.
در این میان، ایران هرچند که دیگر امپراتوری یکپارچه و گستردهای چون دوران باستان نبود، اما همچنان به عنوان کانونی پایدار از تمدن، دانش و قدرت در شرق جهان اسلام ایستاده بود. پس از سالها خلع قدرت مرکزی مقتدر، ظهور و بروز صفویان در ابتدای قرن شانزدهم میلادی، بار دیگر ایران را به عنوان یک قدرت مستقل، متمرکز و ایدئولوژیک بر سر راه توسعه طلبی غرب قرار داد. صفویان با رسمیکردن مذهب تشیع، هویتی متمایز و رقیبی قدرتمند در مقابل عثمانی و جهان مسیحی غرب ایجاد کردند.
این احیای قدرت ایران درست همزمان با اوج فشار عثمانی بر اروپا بود و در عمل به جای تقویت جبهه شرق به عاملی برای تضعیف و فرسایش دو کشور اسلامی تبدیل شد. این انشقاق، فشار یکپارچه شرق بر غرب را کاهش داد و به اروپای در حال تحول، فرصت تنفسی حیاتی داد. اروپاییان به تدریج دریافتند که میتوانند از این رقابت دروناسلامی به نفع خود بهره ببرند و حتی گاه با یک طرف علیه طرف دیگر متحد شوند. بنابراین، تهدید شرق اگرچه از بین نرفت، اما تمرکز و یکپارچگی خود را از دست داد.
درست در همین برهه حساس بود که رخدادی سرنوشتساز در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، ورق بازی جهانی را به نفع غرب برگرداند. اروپا که از یک سو شاهد احیای ایران و از سوی دیگر تحت فشار نظامی عثمانی بود، دریافت که راه مقابله مستقیم با این قدرتهای شرقی، پرهزینه و نامطمئن است. بنابراین، در جستجوی راهی برای دور زدن این مانع عظیم برآمد. انگیزه یافتن مسیرهای تجاری جدید به سوی گنجینههای آسیا، بدون پرداخت باج به قدرتهای میانی، نیروی محرکه آنها برای تغییر شرایط شد. این جستجو، اروپاییان را به سوی غرب و به اقیانوسهای ناشناخته کشاند. آنها به جای جنگ مستقیم با شرق، راهبرد نوینی در پیش گرفتند و برای رسیدن به آسیا به مسیر های تازه و کاوش در جهان ناشناخته آن روزگار پرداختند. این چرخش استراتژیک، پای غرب را از طریق اقیانوسها به آسیا و آمریکا باز کرد و فصل کاملاً جدیدی در رقابت چند هزار ساله گشود.
ایران صفوی اگرچه کانونی درخشان از فرهنگ و قدرت بود، اما درون دیوارهای سنت و ساختارهای اقتصادی کهن خود باقی ماند. رقابت طولانی و فرساینده با عثمانی در غرب و ازبکان در شرق، منابع این امپراتوری را میبلعید و فرصتی برای نگاه به تحولات جهان فراهم نمیکرد. در حالی که ناوگان پرتغالی به تنگه هرمز رسیده و بر بخشهایی از خلیج فارس مسلط شده بود، دولت صفوی توجه خود را به حفظ مرزهای زمینی معطوف کرده بود. این فرسایش تدریجی در نهایت صفویان را وارد چالش های بزرگ و عمیقی کرد که آینده ایران را برای همیشه تغییر داد.
با ضعف و فروپاشی صفویان در قرن هجدهم، ایران دورهای طولانی از بیثباتی، جنگهای داخلی و حاکمیتهای ضعیف را تجربه کرد. همزمان، غرب با موتور محرکه انقلاب صنعتی به مرحلهای کاملاً جدید پا گذاشته بود و تولید انبوه، نیاز به مواد خام و بازارهای مصرف جدید را به طور تصاعدی افزایش داد. در این نقطه بود که استعمار به معنای مدرن آن متولد شد. دیگر هدف، تنها تجارت ادویه و ابریشم نبود؛ هدف کنترل کامل سرزمینها، منابع آنها و بازسازی ساختارهای اقتصادیشان به نفع ماشین تولید غرب و نظام سرمایه داری بود. شرق، از جمله خاورمیانه و ایران، دیگر نه به عنوان رقیب، که به عنوان یک بازار بزرگ و معدنی غنی از مواد اولیه در نظر گرفته میشد.
حاصل این تهاجم جدید برای ایران قاجاری، قراردادهای تحمیلی، امتیازات گسترده اقتصادی به روسیه و بریتانیا، و تقسیم کشور بود که ضربههای مهلکی بر حاکمیت و اقتصاد ایران وارد کرد. شکستهای نظامی از قدرتهای استعماری، نه تنها مرزها را کوچک کرد، بلکه اعتماد به نفس و هویت تمدنی ایرانیان را عمیقاً خدشهدار کرد. حافظه تاریخی ایرانیان از این دوره، خاطرهای از تحقیر، دخالت بیگانگان و از دست رفتن اقتدار ملی بود. این حافظه جمعی، شالوده بیاعتمادی عمیق نسبت به نیت غرب را بنا نهاد و اقدامات بعدی غرب را به درستی در چارچوب الگوی سلطهجویانه قدیمی تفسیر کرد.
پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه پس از فروپاشی شوروی، آمریکا به عنوان نماد تمدن غرب و رهبر جهان لیبرال-سرمایهداری قدرت مطلق جهان شد. پروژه آمریکا، ایجاد یک نظم جهانی یکسان بر مبنای الگوی دموکراسی لیبرال و بازار آزاد بود. این همان میل بینهایت به سلطه و حکومت بر جهان بود که در قالبی جدید و جهانی نمایان شده بود. اما انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷، دقیقاً در تقابل با این پروژه سر برآورد. ایران نه تنها از حوزه نفوذ غرب خارج شد، بلکه با ارائه گفتمانی مبتنی بر استقلال، مقاومت و اسلام سیاسی، خود را به عنوان جایگزینی الهی در برابر نئولیبرالیسم آمریکایی و حتی سوسیالیسم شوروی معرفی کرد. این تقابل دیگر صرفاً ملی یا اقتصادی نبود؛ بلکه یک رقابت تمدنی تمامعیار بود که عرصههای ایدئولوژیک، منطقهای و استراتژیک را دربرمیگرفت.
بنابراین، آنچه امروز به عنوان جنگ ایران و آمریکا مشاهده میکنیم، تنها یک فصل از کتابی بسیار بلند است. این نبرد، در حقیقت ادامه همان کشمکش دیرینه است؛ کشمکش میان تمدنی الهی، که هستی را بر اساس حق و عدالت تفسیر میکند و در برابر جذب شدن در یک نظم تحمیلی مقاومت کرده، و تمدنی که خرد انسانی و پیشرفت مادی را محور قرار داده و در مسیر جهانیسازی الگوی خود، موانع را یکی پس از دیگری برمیدارد. ایران، با تاریخ کهنو تجربه تلخ استعمار، برای آمریکایی که بدنبال سلطه جهانی است تنها یک دولت مشکلساز نیست، بلکه نماد یک رقیب تمدنی دیرینه است. این نبرد دو هزار پانصد ساله، امروز در میدانهای دیپلماتیک، اقتصادی و حتی سایبری ادامه دارد و نشان میدهد که تاریخ، گذشته نیست، بلکه آینهای است که آینده مارا ترسیم میکند.