ویرگول
ورودثبت نام
دوران
دوران
دوران
دوران
خواندن ۱۴ دقیقه·۴ روز پیش

چرا جنگ های جهانی از اروپا شروع شد؟

وضعیت سیاسی و اجتماعی اروپا در آستانه قرن بیستم، پس از گذر از چند عصر پر التهاب چون رنسانس، اصلاحات مذهبی و به‌ ویژه عصر روشنگری، آبستن تحولات بزرگ و تعیین کننده بود که تاریخ جهان را به قبل و بعد از آن تقسیم کرد. در این مقطع، تفوق بی‌سابقه دانش تجربی و فناوری صنعتی، در کنار افول تدریجی اقتدار سیاسی و مذهبی کلیسا، نخبگان و توده‌های مردم اروپا رو متقاعد کرده بود که تمدن غربی به اوج شکوفایی و ثبات ساختاری خود رسیده است. از این رو گمان میرفت که آرمان شهر فلاسفه و روشنفکران عصر روشنگری به زودی محقق خواهد شد و انسان با تکیه بر عقل بشری به زودی به رویای چند هزار ساله خود خواهد رسید. بهشت به زمین خواهد آمد و افسانه ها و خرافات مذهبی به کلی از میان خواهد رفت.

با این حال، این پیش‌فرض‌های خوش‌بینانه درباره عقل خودبنیاد بشری (عقل منفصل از وحی)، با آغاز قرن بیستم به شکلی خشن و ناگهانی با واقعیت‌های تلخ روبرو شد. تنها در طی چند دهه، قاره اروپا که خود را مهد علم، رفاه و نظریه‌های مترقی می‌دید، به کانون دو جنگ جهانی ویرانگر و سال‌ها رویارویی فرساینده در قالب جنگ سرد تبدیل شد.

اندیشه های جدید و انسان محوری چون لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم قرار بود مسیر رسیدن انسان به آرمان شهر عصر روشنگری را هموار کنند اما در عوض هر یک به بحرانی در اروپا تبدیل شدند و در نهایت با تحمیل دو جنگ جهانی به دنیا باعث ویرانی و کشتار در ابعادی گسترده شدند. حجم تلفات انسانی و ابعاد ویرانی‌های ساختاری این منازعات و کشمکش ها، بقدری بزرگ بود که تمام ادعاهای اخلاقی پیشین را زیر سؤال برد و تصویری که روشنفکران در مورد آینده جهان ترسیم میکردند را به کلی ویران کرد. این گسست عمیق میان وعده ساخت یک جامعه آرمانی و ظهور خشونتِ سازمان‌یافته مدرن، نشان داد که توسعه صنعتی و علمی نه تنها مانع از بروز بربریت نیست، بلکه ابزارهای کارآمدتری را برای کشتار جمعی در اختیار ساختارهای قدرت قرار خواهد داد.

در ادامه بررسی خواهیم کرد که رنسانس در اروپا و سکولار شدن دولت های اروپایی چطور به شکل گیری اندیشه های سیاسی چون لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم کمک کرد و تقابل این اندیشه ها چگونه شعله های دو جنگ جهانی و جنگ سرد را روشن کرد.

 

نظام فئودالی اروپا چطور سقوط کرد و غرب جدید چگونه متولد شد؟

ساختار سیاسی، اجتماعی و فکری قاره اروپا در دوران قرون وسطی، بر پایه یک نظم کاملاً منسجم و جهان‌بینی به ظاهر الهی استوار بود که در آن کلیسای کاتولیک به عنوان عالی‌ترین مرجع تعیین حقیقت، تبیین معیارهای اخلاقی و اعطای مشروعیت سیاسی به پادشاهان شناخته می‌شد. در این نظام فکری، حیات مادی انسان صِرفاً دوره‌ای گذرا و مقدماتی برای رسیدن به رستگاری در جهان آخرت تعریف می‌شد و هرگونه تلاش برای درک جهان، خارج از چارچوب آموزه‌های کلامی کلیسا، انحراف از حقیقت به شمار می‌رفت.

کلیسا با در دست داشتن انحصار سواد و تفسیر متون مقدس، فرآیند تولید علم را به شدت کنترل می‌کرد و انسان را موجودی هبوط‌کرده، ناتوان و نیازمند هدایت مطلق الهی می‌دانست، که هیچ‌گونه اصالتی در شناخت مستقل جهان ندارد. در این جامعه طبقاتی و سنتی، ارزش فرد نه بر اساس توانمندی‌های فردی یا عقلی او، بلکه بر مبنای جایگاه مقدری تعیین می‌شد که در نظم کیهانی و زمینی برای او در نظر گرفته بودند.

این انحصار همه‌جانبه فکری با آغاز جنبش رنسانس در شهرهای تجاری ایتالیا در قرن چهاردهم میلادی دچار تزلزل بنیادین شد و با بازگشت میراث فلسفی، علمی و هنری تمدن‌های باستانی یونان و روم، به یک گسست تاریخی منجر شد. نخبگان این عصر با عبور از کنترل تفسیری قرون وسطی، مستقیماً به متون کلاسیک رو آوردند و مفاهیمی را احیا کردند که بر توانایی عقلانی و تجربی بشر تاکید داشت. این چرخش فکری بزرگ، فرآیند تغییر تدریجی نگاه جامعه از خدامحوریِ افراطی به سمت انسان‌محوری را رقم زد و مکتبی جدید را متولد کرد که هدف اصلی آن، قرار دادن انسان در مرکز عالم و اصالت دادن به نیروهای بالقوه وجودی او بود. در این دیدگاه، انسان دیگر موجودی منفعل، گناهکار و مقهور تقدیر نبود، بلکه کارگزاری فعال، خلاق و صاحب اراده تلقی می‌شد که می‌تواند جهان مادی را بشناسد، بر آن مسلط شود و با اتکا به دانش خود، سرنوشت خویش را در این جهان تغییر دهد.

چطور اقتدار کلیسا در اروپا شکسته شد؟

جریان فکری اومانیسم که در دوران رنسانس متولد شده بود، در طول قرن‌های هفدهم و هجدهم میلادی به شکل چشمگیری گسترش یافت و با خروج از قلمرو هنر و ادبیات، به یک نظام جامع فلسفی، سیاسی و اجتماعی در قالب عصر روشنگری تبدیل شد. در این مرحله از تطور اندیشه غربی، عقل نقاد و خودبنیاد بشری به عنوان تنها معیار نهایی برای تایید حقیقت، کشف قوانین طبیعت و سنجش مشروعیت تمامی نهادهای جمعی معرفی شد. متفکران این عصر بر این باور بودند که بشر با اتکا به نیروی عقل و متدولوژی علمی، نیازی به وحی یا هدایت الهی برای اصلاح امور مادی خود ندارد و هر آنچه که در ترازوی سنجش عقلانیت ابزاری نگنجد، فاقد اعتبار و ارزش ساختاری است. این اصالت مطلق به عقل، مفاهیم پیشین درباره جهان و جامعه را دگرگون کرد و شناخت تجربی را جایگزین تفاسیر مسیحی ساخت که قرن‌ها بر ذهن انسان غربی سایه افکنده بود.

نتیجه این رویکرد غرب مدرن، تضعیف شدید و بی‌سابقه اقتدار سنتی نهاد کلیسا و گسست از سنت‌های مذهبی در سراسر قاره اروپا بود. با به چالش کشیده شدن حق الهی پادشاهان و قوانین برخاسته از شریعت توسط فیلسوفانی چون دکارت، جان لاک و ولتر، مفاهیم نوینی همچون سکولاریسم و لائیسیته پدید آمدند تا به عنوان مبانی نظری لازم، دین را از ساحت عمومی و ساختار قدرت سیاسی تفکیک کرده و به حوزه امور خصوصی و انفرادی محدود سازند. در این چارچوب جدید، اداره جامعه دیگر نه بر اساس فرامین آسمانی یا متون مقدس، بلکه بر مبنای قراردادهای اجتماعی، قوانین عرفی و مصالح مادی انسان تنظیم می‌شد. این نگاه، مشروعیتِ نهادهای حاکم را از آسمان به زمین منتقل و انسان را به تنها قانون‌گذار معتبر در اروپا بدل کرد.

انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ میلادی، نخستین آزمایش بزرگ، عملی و خشن برای پیاده‌سازی این نظم نوینِ منقطع از سنت و کلیسا بود که ساختارهای قدیمی سلطنتی و مذهبی را به طور کامل در هم شکست. این رویداد تاریخی، نقطه عطف شکل‌گیری این تصور قدرتمند و خطرناک در ذهن انسان غربی بود که جوامع و نهادهای انسانی، پدیده‌هایی طبیعی، تاریخی یا آسمانی نیستند، بلکه سازه‌هایی قراردادی و مکانیکی به شمار می‌روند که بشر می‌تواند آن‌ها را بر اساس نظریه‌های انتزاعی و مهندسی عقلانی خویش از نو طراحی کند.

این باور مطلق به قدرت بازسازی جهان، زمینه‌ساز این فرضیه شد که با حذف کامل مراجع سنتی، می‌توان بهشت موعود را به دست خود انسان در همین جهان بنا کرد. تصوری آرمان‌شهری که در ادوار بعد، بستر لازم را برای ظهور ایدئولوژی‌های کلان و تمامیت‌خواه قرن بیستم فراهم آورد.

مارتین لوتر موسس پروتستانیسم و از اولین رهبران مخالف قدرت کلیسا
مارتین لوتر موسس پروتستانیسم و از اولین رهبران مخالف قدرت کلیسا

لیبرالیسم در اروپا چگونه متولد شد؟

مکتب لیبرالیسم به عنوان نخستین و پایدارترین فرزند سیاسی عصر روشنگری، در بستر تحولات فکری قرن‌های هفدهم و هجدهم میلادی و بر پایه دستاوردهای نظری فیلسوفانی چون جان لاک، مونتسکیو و جان استوارت میل متولد شد. هسته سخت این ایدئولوژی مدرن بر مفهوم فردگرایی استوار بود؛ دیدگاهی که هر انسان را به عنوان واحد بنیادین جامعه، واجد حقوق طبیعی، سلب‌ناشدنی و مقدم بر هرگونه نهاد جمعی یا دولتی تعریف می‌کرد. در این چارچوب نظری، حق حیات، حق مالکیت خصوصی و آزادی بیان و عقیده، اصولی مطلق قلمداد می‌شدند که هیچ حاکمیت یا مرجعیت سنتی و مذهبی اجازه مخدوش کردن آن‌ها را نداشت. لیبرالیسم با انتقال مرکز ثقلِ ارزش‌گذاری از تکالیف مذهبی به حقوق فردی، تلاش کرد تا جامعه‌ای را بنا کند که در آن اراده و آزادی انتخاب انسان، مبنای مشروعیت تمامی نهادهای سیاسی و اجتماعی باشد.

تجلی عملی این تفکر در حوزه اقتصاد، به شکل‌گیری نظریه بازار آزاد و ایده دولت محدود انجامید که توسط اندیشمندانی چون آدام اسمیت تبیین شد. در این مدل، ساختار دولت به یک نگهبان شب تقلیل می‌یافت که وظیفه‌ای جز حفظ امنیت، اجرای قراردادها و صیانت از مالکیت خصوصی نداشت و از هرگونه مداخله در فرآیندهای اقتصادی منع می‌شد. این رویکرد ساختاری، با آزادسازی خلاقیت‌های فردی و ایجاد رقابت، دستاوردهای بی‌سابقه‌ای در توسعه صنعتی، رشد ثروت مادی، گسترش شهرنشینی و تاسیس نهادهای دموکراتیک و پارلمانی در قاره اروپا و آمریکای شمالی به همراه داشت. جهش بزرگی که به نظر می‌رسید وعده اومانیستیِ روشنگری مبنی بر تامین رفاه و آزادی بشر به دست خود او را به طور کامل محقق ساخته است.

با این حال، پیاده‌سازی این نظم عقلانی در طول قرن نوزدهم، تناقض‌های ساختاری و بحران‌های عمیقی را آشکار کرد که با اصول اولیه آن در تضاد بود. آزادسازی مطلق مناسبات اقتصادی به نابرابری‌های شدید طبقاتی، استثمار توده‌های کارگر در شهرهای صنعتی و شکل‌گیری پدیده استعمار نوین منجر شد. ساختاری که در آن، قدرت‌های لیبرال غربی برای تامین مواد اولیه و بازارهای فروش، آزادی و حقوق انسان‌های فراتر از مرزهای قاره اروپا را به شکلی خشن پایمال می‌کردند.

هم‌زمان، فردگرایی لیبرال در پیوند با منافع سرمایه‌داران ملی، به رقابت‌های شدید استعماری (به مانند رقابت بریتانیا با فرانسه، هلند و اسپانیا) و رشد ناسیونالیسم افراطی دامن زد. این تنش‌های انباشته‌شده، جوامع اروپایی را به یک انبار باروت تبدیل کرد و زمینه‌ساز بحران‌های ساختاری پایداری شد که در نهایت تمدن غربی را به سوی جنگ جهانی اول سوق داد.

جان لاک پدر لیبرالیسم کلاسیک
جان لاک پدر لیبرالیسم کلاسیک

کمونیسم در اروپا چگونه متولد شد؟

ظهور مکتب کمونیسم در قرن نوزدهم میلادی، واکنش ساختاری و رادیکال کارل مارکس و فریدریش انگلس به بحران‌های ناشی از نظام سرمایه‌داری و نابرابری‌های عمیق حاصل از اقتصاد لیبرال بود. هسته مرکزی این نظریه بر مفهوم ماده‌گرایی تاریخی و مبارزه طبقاتی استوار بود. این دیدگاه تاریخ جوامع بشری را سیر تکاملی نزاع میان طبقه حاکمِ مالک و طبقه محکومِ فاقد ابزار تولید تعریف می‌کرد. مارکس با نقد مناسبات بورژوازی (سرمایه‌داری)، مدعی شد که آزادی فردی در نظام لیبرال، صِرفاً سرپوشی برای استثمار طبقه کارگر است و تحقق واقعی کرامت انسانی تنها از طریق حذف مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و استقرار یک جامعه بی‌طبقه امکان‌پذیر خواهد بود. این مدل تحلیلی، غایت تاریخ را فروپاشی ناگزیر سرمایه‌داری و شکل‌گیری نظمی می‌دانست که در آن ثروت به طور عادلانه توزیع شده و مفهوم استثمار برای همیشه از میان برود.

وقوع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه به رهبری ولادیمیر لنین، این پروژه نظری را به یک قدرت سیاسی و ساختاری مقتدر در عرصه بین‌المللی تبدیل کرد. کمونیسم در قامت دولت شوروی، جلوه دیگری از آرمان‌گرایی اومانیستی عصر روشنگری را به نمایش گذاشت؛ چرا که این مکتب نیز به دنبال ساخت بهشت موعود به دست انسان بود و با اتکا به مهندسی اجتماعی و برنامه‌ریزی عقلانیِ برای رسیدن به این هدف تلاش میکرد. در این جهان‌بینی، مرجعیت‌های سنتی و مذهبی به عنوان ابزارهای تحمیق توده‌ها به طور کامل حذف شدند تا حزب به عنوان مظهر اراده عقلانی طبقه کارگر، جامعه را بازطراحی کند. با پایان جنگ جهانی دوم و گسترش این تفکر به کشورهای آمریکای جنوبی و بخش‌هایی از آسیا، بلوک شرق به عنوان یک قطب قدرتمند ساختاری شکل گرفت که مدعی بود نسخه حقیقی نجات و برابری انسان مدرن را در اختیار دارد.

ولادمیر لنین موسس و اولین رهبر جمهوری سوسیالیستی شوروی
ولادمیر لنین موسس و اولین رهبر جمهوری سوسیالیستی شوروی

فاشیسم در اروپا چگونه متولد شد؟

بحران‌های عمیق اقتصادی، اجتماعی و روانی حاکم بر قاره اروپا پس از پایان جنگ جهانی اول، بستر مساعدی را برای ظهور سومین ایدئولوژی بزرگ مدرن، یعنی فاشیسم فراهم آورد. ویرانی‌های بی‌سابقه جنگ و بی‌ثباتی ساختارهای دموکراتیک، ناامیدی گسترده‌ای را نسبت به کارآمدی لیبرالیسم پدید آورد و هم‌زمان، هراس شدید طبقات متوسط و بورژوازی از گسترش انقلاب‌های کمونیستی به سبک شوروی، جامعه را به سمت پذیرش راه‌حل‌های رادیکال سوق داد. در این اتمسفر بحرانی، فاشیسم در ایتالیا به رهبری بنیتو موسولینی و نازیسم در آلمان به رهبری آدولف هیتلر قدرت را در دست گرفتند تا با نفی هر دو الگوی پیشین، نظم نوینی را مستقر سازند.

فاشیسم برخلاف لیبرالیسم که بر آزادی فرد تاکید داشت و کمونیسم که برابری طبقاتی را محور قرار می‌داد، بر پرستش مطلق دولت، فداکاری برای ملت و برتری نژادی استوار بود. در اندیشه فاشیستی، مفاهیمی چون نژاد برتر یا دولت متعالی به طور کامل جایگزین خدا و مراجع سنتی شدند و اراده پیشوا به عنوان مظهر تجسم‌یافته روح ملت، به تنها منبع وضع قانون و اخلاق بدل شد. فاشیسم را میتوان تبلور مقاومت در برابر اندیشه هایی دانست که با پافشاری بر یکی از جنبه های فطری انسان چون آزادی و برابری تلاش میکردند خود را بعنوان نسخه اصیل و جامع برای سعادت بشر معرفی کنند.

بنیتو موسولینی رهبر فاشیست ایتالیا
بنیتو موسولینی رهبر فاشیست ایتالیا

چرا این لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم نمی‌توانستند کنار هم زندگی کنند؟

عدم امکان همزیستی مسالمت‌آمیز میان لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم در قاره اروپا، ریشه در ماهیت توتالیتر، جهان‌شمول و آرمان‌شهری هر سه ایدئولوژی داشت. هر یک از این مکاتب مدرن، خود را حامل نسخه نهایی و بی‌نقص نجات بشر و اوج تکامل تمدن انسانی می‌دانستند و بر همین اساس، هیچ‌گونه مشروعیت نظری یا عملی برای رقبای خود قائل نبودند. ساختار فکری این اندیشه‌ها به گونه‌ای بود که تحقق آرمان‌های یکی، مستلزم حذف ساختاری و فیزیکی دو دیدگاه دیگر در مقیاس جهانی بود؛ امری که در نهایت غرب را به میدان یک نبرد ایدئولوژیک وجودی تبدیل کرد.

 

جنگ های جهانی چطور آغاز شد؟

وقوع جنگ جهانی اول در ابتدای قرن بیستم، نتیجه گریزناپذیر رقابت‌های ژئوپلیتیک و ناسیونالیسم افراطی بود که در بستر دولت‌ملت‌های لیبرال و ساختار سرمایه‌داری اروپایی رشد کرده بودند. قدرت‌های بزرگ غربی که در لوای شعارهای ترقی‌خواهانه و عقلانی به اوج شکوفایی صنعتی رسیده بودند، در عمل برای کسب منافع مادی بیشتر، انحصار بازارهای جهانی و توسعه قلمروهای استعماری وارد جنگی شدند که سازوکارهای دیپلماتیک مدرن توان مهار آن را نداشت. شکست این سازوکارها و حجم ویرانی‌های ناشی از جنگ اول، بحران‌های ساختاری عمیقی را در قاره اروپا پدید آورد که نتیجه مستقیم آن، بی‌اعتباری دموکراسی‌های پارلمانی و فراهم شدن بستر مناسب برای رشد و تثبیت نظام‌های توتالیتر فاشیستی در ایتالیا و آلمان بود.

این دگرگونی سیاسی، جغرافیای فکری قاره اروپا را به میدان ظهور و تقابل آشتی‌ناپذیر دو الگوی رادیکال زمینی یعنی فاشیسم و کمونیسم تبدیل کرد؛ دو مکتب مقتدر که هرکدام مدل لیبرال را منسوخ می‌دانستند و حذف فیزیکی رقیب را غایت تاریخی خود قلمداد می‌کردند. بدین ترتیب، جنگ جهانی دوم به عنوان اوج برخورد ساختاری ایدئولوژی‌های مدرن شکل گرفت که در آن، آلمان نازی و ایتالیای فاشیست در یک سو، اتحاد جماهیر شوروی با ایده کمونیسم در سوی دیگر، و قدرت‌های غربی با تکیه بر مبانی لیبرال‌دموکراسی در جبهه مقابل حضور داشتند. این رویارویی همه‌جانبه که در واقع مرحله نهایی نبرد برای تعیین نسخه حاکم بر آینده تمدن بشری بود، به مرگ ده‌ها میلیون انسان، نابودی زیرساخت‌های حیاتی قاره اروپا و بروز فجایعی انجامید که در تاریخ بشر بی سابقه بود.

آدولف هیتلر رهبر آلمان نازی که جنگ جهانی دوم به نام او فاکتور شد
آدولف هیتلر رهبر آلمان نازی که جنگ جهانی دوم به نام او فاکتور شد

جنگ سرد چطور شکل گرفت؟

سقوط برلین و پایان جنگ جهانی دوم با نابودی نظام فاشیسم همراه بود، اما این پیروزی به معنای برقراری صلح پایدار نبود، بلکه با حذف یکی از اضلاع تثلیث قدرت در غرب صحنه بین‌المللی را به دو وارث اصلی جهان مدرن، یعنی لیبرالیسم و کمونیسم واگذار کرد. تقابل بنیادین میان این دو مکتب به سرعت اتحاد موقت جنگ را از میان برد و نظم دوقطبی جدیدی را تحت عنوان جنگ سرد شکل داد. نبردی جدید که در آن، ایالات متحده آمریکا به عنوان مظهر نظام سرمایه‌داری لیبرال و اتحاد جماهیر شوروی به عنوان نماد کمونیسم، رقابتی همه‌جانبه را برای تسلط بر مقدرات سیاسی و اقتصادی جهان آغاز کردند. این نبرد جدید به دلیل دستیابی هر دو طرف به سلاح‌های کشتار جمعی و هراس از نابودی زمین در مقیاس عظیم، مانع از درگیری نظامی مستقیم در مرکز اروپا شد، اما پویایی خود را در قالب‌های دیگری تداوم بخشید. این جنگ ایدئولوژیک غیرمستقیم، خود را در مسابقه تسلیحاتی بی‌سابقه، جنگ‌های نیابتی خونین در آسیا و آمریکای لاتین، و نبردهای علمی و اطلاعاتی گسترده بروز داد و ساختار زیست جهانی را برای نزدیک به نیم قرن تحت شعاع قرار داد.

دو بلوک قدرت شوروی و ایالات متحده آمریکا با اتکا به مبانی فکری کمونیسم و لیبرالیسم، درصدد اثبات کارآمدی مطلق نظام خود در تامین سعادت زمینی انسان بودند تا اینکه در اواخر قرن بیستم، تناقض‌های درونی، ناکارآمدی ساختار اقتصادی و انسداد سیاسی در اتحاد جماهیر شوروی به فروپاشی این ابرقدرت در سال ۱۹۹۱ منجر شد. رویدادی تاریخی که به عنوان پیروزی نهایی لیبرال‌دموکراسی بر رقبای توتالیتر خود و پایان تاریخ قلمداد شد.

خروشچف و کندی رهبران شوروی و آمریکا که جهان را تا لبه یک جنگ هسته ای سوق دادند
خروشچف و کندی رهبران شوروی و آمریکا که جهان را تا لبه یک جنگ هسته ای سوق دادند

جمع‌بندی

اومانیسم با جابه‌جا کردن مرکز ثقل جهان‌بینی از ساحت قدسی به اراده خودبنیاد انسان، عملاً مسیر را برای ظهور ایدئولوژی‌های کلان و توتالیتر مدرن بشری هموار کرد. هنگامی که انسان به عنوان تنها مرجع وضع قانون، اخلاق و حقیقت تعیین شد، مکاتب سه‌گانه لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم پدید آمدند که هرکدام با ارائه تفسیری انحصارطلبانه، وعده ساخت بهشت موعود را بر روی زمین دادند و با سماجت بر اندیشه خود زمینه جنگ هایی ویرانگر و خونین را فراهم کردند.

با نابودی فاشیسم در جنگ جهانی دوم و فروپاشی شوروی کمونیستی در اواخر قرن بیستم، لیبرالیسم به عنوان تنها بازمانده این نبرد ایدئولوژیک به حیات خود ادامه داد. نظریه‌پردازانی چون فرانسیس فوکویاما با طرح ایده پایان تاریخ، این پیروزی را فرجام ناگزیر تکامل فکری بشر دانستند. با این حال، تحولات قرن بیست و یکم خط بطلانی بر این دیدگاه خوش‌بینانه کشیده است. سیطره مطلق دموکراسی‌های لیبرال نه تنها به حل بحران‌های پایدار بشری منجر نشده، بلکه جوامع غربی را با چالش‌های ساختاری نوینی چون بحران‌های شدید جمعیتی، فروپاشی نهاد خانواده، شکاف‌های عمیق اجتماعی، بحران هویت، بدهی‌های عظیم دولتی و کاهش معنادار اعتماد عمومی مواجه کرده است. اگر قرن بیستم آوردگاه شکست هولناک دو پروژه کمونیسم و فاشیسم بود، سیر حوادث کنونی نشان می‌دهد که قرن بیست و یکم آزمون نهایی و ساختاری سومین پروژه یعنی لیبرالیسم است.


کانال دوران در پیام رسان بله

کانال دوران در پیام رسان ایتا

 

جنگ جهانیتاریخ اروپاجنگ جهانی دومجنگ جهانی اولعصر روشنگری
۵
۰
دوران
دوران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید