روز هزار و چهارصد و نوزدهم

بعد از کلی گشتن کنار تخته چوبی شکسته (احتمالاً قسمتی از همان کشتی بود) روی ساحل، جسم نیمه جانش را پیدا کردم. سر و صورت و تمام بدن کوچک و خیس آب او پر بود از شن و گِل و لای. چند تکه مرجان هم روی سر و گوش و تنش آویزان بود.
اصلاً یادم نبود پاهایم را در آن طوفان از دست داده بودم و روی همان ساحل (سه چهار کیلومتر آن طرف تر، به طوری که از آن جایی که پسرک بود نمی شد مرا دید) بیهوش افتاده بودم. راستش را بخواهید یک مقداری حواس پرت هستم و وقت هایی که یادم می رود پاهایم را در آن طوفان از دست دادم کمی تا یک جایی راه می روم. این بار تا بالای سر آن پسرک رفته بودم. راه رفتن که خوب است کاری است که قبلاً انجامش می دادم. یعنی یک جورهایی به راه رفتن عادت دارم. موقع هایی که از زندگی کلافه ام یا اعصابم از یک جایی خرد شود، راه می روم. همین طور بی هدف تا نمی دانم کجا... راه مرا می رساند به هرجا که خودش بخواهد تا حالم را خوب کند.
راه رفتن که خوب است کاری است که قبلاً انجامش می دادم. بعضی وقت ها پرواز هم می کنم. یادم می رود بال ندارم. باور کنید با پریدن خیلی سریع تر می توانید برسید. اگر بخواهیم قدم قدم از اینجا (از همین ساحل) تا اسپانیا برویم چیزی حدود نمی دانم چقدر طول می کشد که همین مسیر را اگر با پریدن برویم (بسته به این که با چه چیزی پرواز کنیم و ساحل ما در کجای دنیا باشد) از ماه ها تا روزها یا ساعت ها یا شاید دقایقی ممکن است زودتر به مقصد برسیم.
پسرک با همان ظاهر خیس و شنی اش بالای سرم آمد. چند تکه مرجان هم روی سر و گوش و تنش آویزان بود. لباس هایش مثل لباس های خودم خیس و پاره پوره بود. انگار دیشب علاوه بر یک غرق شدن عادی روزمره از دهان کوسه ها هم یک عبوری گذرا داشته ایم.
صدایم زد: آقای نویسنده؟
گفتم: جانم!
گفت: چرا این داستان را هم داری مثل داستان "از فرق سر تا نوک پا" می نویسی؟
گفتم: این که داستان های دنیا تکرار میشن تقصیر منه؟
شانه هایش را به معنی نمی دانم هر طور خودت صلاح می دانی ولی من به پایانش خوشبین نیستم بالا برد و چیزی نگفت.
(یادداشت من: "از فرق سر تا نوک پا" داستانی است از یک جوانی روی تخت بیمارستان که به صورت روایت سوم شخص بیان می شود. در این داستان پسرکی از بیرون بیمارستان تقلا می کند که به ملاقات او بیاید. آن طور که به نظر می رسد این ملاقات برای هردویشان ضروری می باشد، بعید نیست نویسنده می خواسته همان داستان را این بار به طرزی دیگر بیان کرده باشد.)
اگر داستان احتیاجی به بُعد زمان دارد و الان اولین ساعات بعد از قطع کامل هر دو پایم به دست جراح طبیعت باشد، حقیقتاً لحظات سختی را می گذرانم.
معلوم نیست افتاده ایم توی یک جزیره یا شبه جزیره یا شاید یک ساحل دست نخورده! حس خیلی بدی دارد این که ندانی کجای این جهان هستی! ندانستن بد است و صد البته دانستن بدتر! گیرم که بدانیم در جزیره هستیم یا شبه جزیره یا شاید یک ساحل دست نخورده! بعدش باید بزنیم توی سرمان که چرا کسی دور و برمان نیست و اینجا متروک است! در این دوره و زمانه که مردم از آب هم کره می گیرند، بی دلیل که یک جزیره را متروک رها نمی کنند.(حالا من می گویم جزیره شما بگویید شبه جزیره یا...) حتماً یک بلایی بدتر از غرق شدن کشتی در اینجا هست. شاید روزی صدبار اینجا زلزله می آید (شکر خدا، در این چند ساعت اولیه که خبری نبود!)... شاید یک آتش فشان فعال دارد و تا ده دقیقه دیگر مثل دیگ شیر روی اجاقی که حواست بهش نیست سرریز می کند یا شاید هم پانزده دقیقه یا شاید هم بیست و شش دقیقه دیگر! اصلاً شاید جزیره، جزیره ارواح است. شاید من و پسرک مُردیم و بقیه مسافرین کشتی زنده و سلامت اند. اصلاً از کجا معلوم جزیره باشد؟!
چه حوصله ای دارد این پسرک! چمدان دستی من را هم پیدا کرده و آورده است تا اینجا! آب هم خدا خیرش دهد، ما را دست خالی نمی فرستد توی جزیره! نمی دانم یک مشت خرت و پرت مثل پیژامه و زیرپوش و شانه و مسواک و خمیردندان و خودتراش به چه کار این بچه می آید آخر؟! آن پیژامه را حتی اگر خشکش هم کنیم، دیگر به کار صاحبش نمی آید... نمی دانم، شاید می خواهد نگه دارد، خودش که قد کشید بپوشد. در این جزیره یا شبه جزیره یا شاید یک ساحل دست نخورده فعلاً خبری از بوتیک پیژامه فروشی نیست.
لباس هایم را با عجله کنار زد... انگار می دانست زیر آن ها چیز مهمی هست.
یادم آمد یک کتاب رفرنس دو جلدی شسته رُفته هم با خودم آورده بودم که در طول سفر اگر زمانی بیکار بودم بخوانمش تا دقیقه ای هم وقت گران بهایم را هدرش ندهم! (از همان کارهای بیخودی که هیچ وقت عملی نمی شوند!)
واقعاً هم شسته رفته بود؛ اگر ورقش می زدید انگار نه انگار که سه سالیست از کتابفروشی سمت میدان ش... خریدمش. الان هم جناب آب لطف کردند و هم شستندش و هم رُفتندش! خیسِ خیس بود.
کتاب را که پیدا کرد خیلی خوش حال شد. این شادی را به وضوح در چشمانش می دیدم.
صدایش زدم: پسرجون!
گفت: بله؟
گفتم: اون لباس ها رو بیار اینجا زخمم رو ببند تموم شدم از بس خون ازم رفته!

نحوه درمان بریدگی و متوقف کردن خونریزی:
قبل از استفاده از پانسمان روی زخم، خونریزی را متوقف کنید. با استفاده از مواد جاذب تمیز و خشک - مانند بانداژ، حوله یا دستمال - به مدت چند دقیقه به آن ناحیه فشار وارد کنید. اگر بریدگی روی دست یا بازوی شماست، آن را بالای سر خود ببرید تا به کاهش جریان خون کمک کنید. اگر آسیب به اندام تحتانی است، دراز بکشید و ناحیه آسیب دیده را بالاتر از سطح قلب خود قرار دهید. زخم را تمیز کنید و از یک پانسمان استفاده کنید هنگامی که خونریزی متوقف شد، آن را تمیز کنید و با یک پانسمان بپوشانید تا از عفونی شدن آن جلوگیری کنید.

هر دو جلد را زیر آفتاب خشکشان کرد. طوری که تمام صفحاتشان سفت و شقّ و رق شده بود. دقیقاً یادم هست سر جمع شمار صفحاتشان دو هزار و هشتصد و چهل صفحه بود. ابتدای کتاب، مؤلف آن را به همسر و فرزندان دلبندش تقدیم می کند؛ سپس بعد از جملات رایج و تکراری سخن مؤلف و ناشر و فهرست و فلان در صفحه نمی دانم چند می رسیدیم به شروع مطالب. یک جایی لابلای صحبت هایش مؤلف می گفت می خواهم این کتاب، جان انسان ها را نجات دهد.

یکی از روزها بود که پسرک روی یکی از آن برگه ها با رنگی زرد که از گلبرگ های یک گلی آن را ساخته بود، خورشیدی کشید و به من هدیه اش داد. خورشیدِ خیلی قشنگی بود. خیلی دوستش داشتم. نقاشی را جایی گذاشتم که همیشه جلوی چشمم باشد. خیلی به من سفارش کرد که با این نقاشی به هیچ وجه قایق نسازم.

خودش ولی هر روز با تک تک ورقه های آن کتاب قایقی کاغذی می سازد. نمی دانم چه در سرش دارد. هیچ وقت دلیلش را به من نمی گوید. شاید صرفاً یک سرگرمی ای برایش باشد که حوصله اش سر نرود. (یک کتاب دو هزار و هشتصد و چهل صفحه ای هر چه باشد هزار و چهارصد و بیست برگ کاغذ دارد که یکیشان را هم نقاشی خورشید کشیده و به من هدیه اش داده پس نهایتاً هزار و چهارصد و نوزده روز سرش گرم است) شاید می خواهد دانه دانه شان را قایق بسازد و به آب بیندازد تا شاید آب یکیشان را برساند به دست کسی در آن سوی آب ها. شاید کسی به او گفته باشد که بعد از هزار و چهارصد و نوزده روز قایقی می آید و نجاتمان می دهد و او سعی می کند با این قایق هایی که با برگه های کتاب می سازد، روز نجاتش را این طوری حساب کند یا شاید هم نمی داند چه روزی اما فقط می داند یک روز نجات پیدا می کند و می خواهد من و خودش یادمان بماند که قایقی خواهد آمد یا شاید...

امروز روز هزار و چهارصد و نوزدهم است...

ابتدای کتاب، مؤلف آن را به همسر و فرزندان دلبندش تقدیم می کند؛ سپس بعد از جملات رایج و تکراری سخن مؤلف و ناشر و فهرست و فلان در صفحه نمی دانم چند می رسیدیم به شروع مطالب. یک جایی لابلای صحبت هایش مؤلف می گفت می خواهم این کتاب، جان انسان ها را نجات دهد.

زخم پاهایم خیلی بهتر شده است. اصلاً یادم نیست که پاهایم قطع شده اند. برای خودم روی ساحل راه می روم.

راه رفتن که خوب است کاری است که قبلاً انجامش می دادم. یعنی یک جورهایی به راه رفتن عادت دارم. موقع هایی که از زندگی کلافه ام یا اعصابم از یک جایی خرد شود، راه می روم. همین طور بی هدف تا نمی دانم کجا... راه مرا می رساند به هرجا که خودش بخواهد تا حالم را خوب کند.


محمدامین علیزاده