ذهنم دست کشیده از رویاهاش و سعی بر این داره که همین واقعیت پیچیده ای که وسطش قرار داریم رو هندل کنه. دست از اهمیت دادن های بیجا برداشتم و این خیلی سخت بود و مستلزم شکستن تمام تابوهای ذهنی و اعتمادم به آدما ولی درنهایت شد که دیگه خودم رو درگیر آدم ها نکنم، و بله شاید دیگه دنیا اونقدری که فکر میکردم رنگی رنگی نباشه ولی سبز و آبی مورد علاقهام رو هنوز در گوشه کناراش میتونم پیدا کنم.
از یه جایی دیگه بال پر ندادم به احساساتمو و چقدر آسمون آبی تر از قبله. شاید الان دیگه با لبخند کسی دلم قنج نمیره یا به انتظار بی سر و ته چیزی روزامو سر نمیکنم ولی با اخم کسی هم قلبم به هم نمیپیچه و شب هامو بدون دغدغه صبح میکنم.
سعیم بیشتر بر رد کردن این مرحله از زندگی و تصمیم های جدی تر زندگیه، از ادا های مضحک دست کشیدم ودارم سعی میکنم با چیزهایی که واقعا خوشحالم زندگی کنم.
و من چقدر از افرادی که هوام رو زیرزیرکی داشتن ممنونم که حتی لبخند هایی که میگرفتم هم باعث میشد دلگرم تر بشم. و این سیر اتفاقات به نظرم باید اتفاق میافتاد تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیره، هنوز خیلی زندگی نامرتبه و همین دو سه روز پیش بود که فکر میکردم زمین و زمان داره روی سرم فرود میاد ولی درنهایت دیروز همه چیز آروم شد و من چقدر به این یکنواخت نبودن زندگی امیدوارم.
گاهی دلم میسوزه برای فرصت هایی که سوزوندم و همچنان میسوزونم ولی فاطمه زیادی فرجه میخواد و من دل به دلش ندم کی بده؟ بلاخره همیشه که نباید پیشرو در همه چیز و صد از صد بود من به هفتاد هشتاد هم راضیام.
خلاصه که همه چیز در نهایت سرجاش قرار میگیره(خوشبینانه) و من چقدر دلم میخواد تهش همونی بشه که باید.